شمارهٔ ۵ - حکایت حاتم و سخاوت او - جویای تبریزی | ناهیدشمارهٔ ۵ - حکایت حاتم و سخاوت او
جویای تبریزیبسم الله الرحمن الرحیم
راهنماینده امید و بیم
پیرخردمندی از ارباب هوش
پیر مگو آمده بحری بجوش
جان جهانی دم او چون سحر
صدق و صفا توام او چون سحر
بر تن آن عارف صادق چو صبح
پیرهن صدق موافق چو صبح
تافته فانوس صفت بر تنش
نور ز پهلوی دل روشنش
بود هم نقد کمال و هنر
در گره خاطر او چون گهر
گشته ز پیری چو کمان قد پیر
لیک علم راستی از وی چو تیر
گفت که شد قافله ای از عرب
عازم سودای سواد حلب
مردم آن قافله برنا و پیر
قافله ای مردمش از هر قماش
چون گل و بلبل همه با برگ و ساز
پهن در آن بادیه آن کاروان
چون دو سه فرهنگ به نور سها
تیره شبی چون خط رخسار یار
نه اثر از مه نه ز سیاره بود
همچو جرس لرزه به دلها فتاد
محنت و غم چونکه ز حد بگذرد
قاعده است این که فرح رو دهد
جمله طربناک در آن تیره راغ
چون دو سه فرسنگ نور دیده گشت
کوکبه در وی چو درخشنده مهر
تازه عروسی به نظر جلوه گر
روز و شبان بر رخ خیل وحشم
شد چو رسیدند به آن سرزمین
بود یکمی پیر در آن خوش مکان
گفت که گردیده درین سرزمین
گفت که ای شهره به جود و کرم
شب همه شب گرسنگی خورده ایم
رو به سوی مرقدت آورده ایم
نام تو از جود علم در جهان
داشت همین زمزمه بر لب هنوز
مانده به لب نیمه مطلب هنوز
این سخن آمد چو عرب را به گوش
نوحه کنان زد به سر و شد ز هوش
تا که شود قافله را ما حضر
خود بر آن مایده می خورد غم
تا به سحرگاه ازین غم نخفت
ای ز تو ناموس سخاوت به باد
چون تو کرم پیشه به دنیا مباد
نام تو در هر بلد و سور خوش
روح تو چون خاطر من شاد باد
راند ز بس طعنه عرب بر زبان
بود ز غیرت به لحد بی قرار
مانده شتر باخته حیران خویش
سینه چو دنیا شده دار ملال
ناگه از آن گرد مهی مهر چهر
بحر صفت کف به لب از بی خودی
کر شده از غیرت او زنگ مهر
تازه جوان ناقه همی راند زود
رفت چو در قالب بی جان روان
دوش ز غفلت چو شدم گرم خواب
روی به من کرد به صد اضطراب
بسکه بدل دارم ازین وام غم
ناقه به آن صاحب اشتر سپار
گوشزدشان چو شد این داستان