غزل شمارهٔ ۱۴۰
منم که داغ بلا گلشنی بنام منست گل شکفته من حلقه های دام منست چنان نمک که توان بست خون ناحق از آن ملاحتی است که با سرو خوشخرام منست قلم نمی شکند نامه ات نمی سوزد زبان کلک تو بیزار چ...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
منم که داغ بلا گلشنی بنام منست گل شکفته من حلقه های دام منست چنان نمک که توان بست خون ناحق از آن ملاحتی است که با سرو خوشخرام منست قلم نمی شکند نامه ات نمی سوزد زبان کلک تو بیزار چ...
چشم هر کس گر بیار ماه سیما روشنست ز آتش دل همچو مجمر دیده ما روشنست هر که را ایام پیش آورد زودش پس نشاند این پشیمانی ز جزر و مد دریا روشنست نور بی برگی کند در خانه ها کار چراغ عمره...
دگر بهار چمن را چه دلگشا کرده ست شکوفه بر سر سبزه نثارها کرده ست چمن ز لاله و گل آن چنان که آب روان اگر گذشته از آن روی بر قفا کرده ست چنین که چوب قفس پر گل است بلبل را غریب ساخته ...
سیر گل امسال از تنهاییم دلخواه نیست ز آشنایان غیر بلبل کس بمن همراه نیست هر مرادی را بهمت می توان تسخیر کرد دست کوته سهل باشد همت ار کوتاه نیست نیست ما را دانه ای جز کاه در کشت امی...
دیده چشم می پرستی دیده است اشکم از مستی بسر غلطیده است دل بر او رفت اینجا جا نبود سینه تنگ و آرزو بالیده است زلف در گوش تو شرح حال ما گفته است اما بهم پیچیده است بسکه می بیند ز ما ...
آن بلبلم که عقده دل دانه منست آبی که هست در قفسم آب آهنست طالع نگر که کشت امیدم ز آب سوخت در کشوری که برق هوادار خرمنست او را ز حال دیده حیران چه آگهی کی آفتاب را خبر از چشم روزنست...
حسن اگر در پرده باشد عشق ازو دیوانه نیست بر چراغ روز بال افشانی پروانه نیست تا طبیب خستگان عشق چشم مست اوست ناله بیمار غیر از نعره مستانه نیست نیست سامانی بغیر از رخنه در ویرانه ام...
امسال نوبهار قدم پیشتر گذاشت گل نیز از بساط چمن پا بدر گذاشت سوسن بوصف باغ زبانرا کبود کرد نرگس ز شوق در قدح لاله سر گذاشت برگ شکوفه رقعه معشوق باغ بود زان بوسه داد نرگس و بر چشم ت...
در طریق خودنمایی شیوه دلخواه نیست غیر دعوی بلند و همت کوتاه نیست کیسه ای بر وعده های بخت نتوان دوختن خفته گر در خواب حرفی گفت از آن آگاه نیست از نفاق صحبت مردم ز بس رم کرده ایم نال...
شیب و شباب راه عدم را مراحلست عمر تو راه دور و درازش دو منزلست وارسته را ز جذبه دهد امتیاز قرب کی کهربا رباید کاهی که در گلست چشمت هنوز حلقه تعلیم ساحریست سحرش بدور خط تو هر چند با...
دلا بر چشم تر نه آستین را چه می پویی عبث روی زمین را ز محراب دو ابروی تو پیداست که با خود کرده روی کفر و دین را ز موی پوست تخت فقر بافند ملایک رشته حبل المتین را بغیر از عجب از تحس...
پای بی کفش از سری کاید بسامان بهترست زخم مرهم گیر از چاک گریبان بهترست از جهان بی بهره را نبود شمار عمر خضر روز کوتاه از برای روزه داران بهترست آب با خود دارد این جاروب در راه وفا ...
براه عشق تو جز اشک و آه با من نیست از آن متاع چه بهتر که باب رهزن نیست زبس گداختم از غم چنان سبک شده ام که خون ناحق من نیز بار گردن نیست بغیر دیده و دل کز غمت فروغ برند دو خانه هرگ...
این سطرهای چین که ز پیری بروی ماست هر یک جدا جدا خط معزولی قواست دل در جوانی از پی صد کام می دود پیری که هست موسم آرام کم بهاست چشم دگر ز عینک گیرم بعاریت اکنون که وقت بستن دیده ز ...
سیل در اقلیم ما پیرایه بند خانه است رخنه مانند قفس آرایش کاشانه است کام دنیا را برای اهل دنیا واگذار جغد را ارزانی آن گنجی که در ویرانه است بر در و بام دلم غم بر سر هم ریخته است می...
چاره خاموشی بود هر جا سخن در شیر نیست تیر بر سنگ آزمودن جز زیان تیر نیست گر بخلق الفت نمی گیرم گناه من بدان طینت ابنای دهر از خاک دامن گیر نیست خواری و عزت درین محنت سرا یکسان بود ...
همیشه کارم در کار خیر تأخیرست که توبه مانده درست و بهار کشمیرست درین چمن نرود عهد خوشدلی بشتاب ز موج سبزه بپای نشاط زنجیرست نقیض گیری افلاک را چه می دانی علاج عقده دشوار ترک تدبیرس...
عاقل سپر زخم زبان گوش گران یافت گر عقل بود این سپر از پنبه توان یافت شیطان چه تمتع برد از اهل تجرد رهزن چه درین بادیه از ریگ روان یافت دنیاطلب از موی میانان نشد آگاه بس دیده که او ...
آن صید پیشه فکر مدارا نکرده است گر سربریده رشته ز پا وانکرده است امروز در بهشتی اگر بی تعلقی هرگز کریم وعده بفردا نکرده است از روزگار خاک گل و آدمست و بس خاکی که عشق او به سر ما نک...
دل بزیب و زینت دوران هنرپرور نبست غیر نقش بوریا بر خویشتن زیور نبست تا دلم در کنج غم بر حال زار خود نسوخت همنشین بر زخم من مرهم زخاکستر نبست کاروان ها بار عشرت بست بهر دیگران رنگ ب...
دل یوسف نژادان یوسف چاه زنخدانت گریبان چاک می روید گل از شوق گریبانت سپاه غمزه ات را در هزیمت فتح می باشد شکست افتاد در دلها چو برگردید مژگانت حریف دادخواهان نیستی بیداد کمتر کن چو...
بی تو از گلشن چه حاصل خاطر افسرده را خنده گل دردسر می آورد آزرده را ساغری خواهم دم آخر مگر همراه او سوی تن باز آورم جان به لب آورده را نه همین بی سوز عشقست از هوس هم گرم نیست سینه ...
در کلبه ما تا بکمر موج شرابست تا ساغر تبخاله ما پر می نابست چشمت لب ما غمزدگان را ز فغان بست خاموش نشینیم که بیمار بخوابست بیتابی پروانه بر او چه نماید آن شعله که خورشید ازو در تب ...
چشم دلجویی دلم از مردم عالم نداشت داغ من مرهم ندید و راز من محرم نداشت بلبل این گلستان صد آشیانرا کهنه کرد آن گل خودرو وفایش عمر یک شبنم نداشت منکه غمخوار دلم از من مپرس احوال او ع...