غزل شمارهٔ ۱۶۲
آن جنگجو که هیچ ملال از جفا نداشت صلحش بسان رنجش عاشق بقا نداشت دل از هجوم درد تو شرمندگی کشید ویرانه حیف درخور سیلاب جا نداشت شمعم زباد دامن فانوس می کشد آن محنتی که در ره باد صبا...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
آن جنگجو که هیچ ملال از جفا نداشت صلحش بسان رنجش عاشق بقا نداشت دل از هجوم درد تو شرمندگی کشید ویرانه حیف درخور سیلاب جا نداشت شمعم زباد دامن فانوس می کشد آن محنتی که در ره باد صبا...
دل دامن مجاورت چشم تر گرفت با طفل اشک صحبت دیوانه درگرفت نقشم ز یمن فقر به افتادگی نشست نتوان بسان سایه ام از خاک برگرفت بی طالع از زلال خضر خون خورد که شمع جان کاستن وظیفه ز فیض س...
راحتی دارم که با سودای عشقم کار نیست ور جگر سوزی ندارم چشمم آتشبار نیست عندلیب ما به امید چه بندد آشیان شبنم و گل را چو آمیزش در این گلزار نیست گر وفا پایم نبندد روی گردان می شوم پ...
فراق همنفسان جان بیقرارم سوخت گیاه خشکم و هجران نوبهارم سوخت چو من مباد کس آواره هزار وطن فلک ز داغ فراقت هزار بارم سوخت زمانه از شب تارم چراغ باز گرفت پس از وفات من آورده بر مزارم...
ناله می آید بکویت راه چندان دور نیست گر تو هم گاهی کنی یاد اسیران دور نیست گرچه ما را می دهی بر باد بفشان دامنت تا بدانی خاک مشتاقان زدامان دور نیست کیست در کویت که شبها ناله ام نش...
چشم پوشیدن ز نیک و بد چراغ دیده است روشنی دل را ز نور دیده ها پوشیده است با که گردن سازگاری کرد تا با ما کند بر مراد دانه هرگز آسیا گردیده است سرو را دانی چرا آزاد می گویند خلق زان...
دجله اشک از بهار شوق طغیان کرده است رازهای سینه را خاشاک طوفان کرده است دل گمان دارد که پوشیده است راز عشق را شمع را فانوس پندارد که پنهان کرده است زاهد از حسن جهان آرای جانان می ک...
دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفت از یک گشاد تیر بلا صد نشان گرفت بی اختیار می بردم اشک چون کنم خاشاک سیل را نتواند عنان گرفت می خواست روسفیدی آماجگاه تو گر شعله فراق کم استخوان گرفت ی...
عزت دیگر بود در دامن صحرا مرا می گذارد هر کجا خاری است سر در پا مرا گر به من خاشاک این دریا زند زخم پلنگ از کسی چیزی به دل نبود حساب آسا مرا طره ات زین بیشتر بایست با من واشود تیره...
کردست تیغت از سر خصم ابتدای فتح اینست ابتدا چه بود انتهای فتح ای از ازل بقامت شمشیر نصرتت همچون غلاف آمده چسبان قبای فتح آمد ز بحر لطف الهی بدرگهت چون موج سوی ساحل فتح از قفای فتح ...
گاهی از خاک درت مرهم به زخم ما ببند اینچنین مگذار ما را یا رها کن یا ببند حفظ بی برگی به از سامان کن ار وارسته ای خانه از اسباب چون خالی شود در را ببند رنگ ما چون مرغ وحشی زود از ر...
هر کس بتو دلربا نشیند بسیار ز خود جدا نشیند همچون هدفم سفید شد چشم تا ناوک تو بجا نشیند از بس تنگست بزم وصلت جا نیست که نقش پا نشیند مرغ الفت پرید ازین باغ شبنم از گل جدا نشیند باش...
از هجوم خط دلی باطره پرفن نماند مور چندان شد که آخر دانه در خرمن نماند مرغ گیرایی ز دام زلف او پرواز کرد ناوک اندازی آن مژگان صیدافکن نماند بخیه بر زخم دل ما تنگ می گیرد بسی حیف کا...
زآن همه صبر و سکون در دل کف خوناب ماند کاروان ما بجای آتش از وی آب ماند آه اگر آتش بدل زد اشک در کار خودست گر بسوزد خانه خواهد قسمت سیلاب ماند چشم بر بهبود پیری داشتم آنهم نشد کارو...
مرا همیشه مربی چو طالع دون بود ترقی ام چه عجب گر چو شمع وارون بود همیشه اهل هنر را زمانه عریان داشت فسانه ای ست که خم جامه ی فلاطون بود پسند ماتمیان با هزار غم نشدم به جرم این که ل...
بوقت گرسنگی نفس دون گدایی کرد چو یافت یک لب نای دعوی خدایی کرد گره گشاد ز کارم که سخت تر بندد جز این نبود فلک گر گره گشایی کرد شهید تیغ تو خون را حلال چون نکند بمحشر از کفن سرخ خود...
طره ات گر ز دلم صبر چنین خواهد برد گریه ام شکوه زلف تو به چین خواهد برد صاف میخانه ایام بود در ته خم غم دل را نفس بازپسین خواهد برد چشم بد دور که از دولت بی سامانی کلبه ما گرو از خ...
دولت به ملک عشق به هر سر نمی رسد سر تا بریده نیست به افسر نمی رسد جایی که عارض تو به دعوی طرف شود میراث آینه به سکندر نمی رسد ناامن گشته میکده از دست رهزنان می از حجاب شیشه به ساغر...
زان رخنه ها که تن را از ناوک جفا شد در دشت استخوانم دام ره بلا شد تا دیده توقع از روزگار بستم در چشمم از غباری بنشست توتیا شد یکباره عشق کس را زیر و زبر نسازد دستم بسر همانست پایم ...
هیچ دلسوزی نداند چاره کار مرا شمع بگریزد اگر بیند شب تار مرا دست هر کس را به سان سبحه بوسیدم ولی هیچکس نگشود آخر عقده کار مرا همچو نقش پا ندارد بام و در ویرانه ام روزگار از بس که ک...
خوش آنکه لاف هنر پیش بی هنر نزند اگرچه برق بود طعنه بر شرر نزند بچاره دست مزن در بلا که شصت قضا نشان غلط نکند تیر بر سپر نزند مکن سیوال که ابواب فیض اهل سخا گشاده است بروی کسیکه در...
دل که لبریز الم شد ز نوا می افتد جام هرچند که پر شد ز صدا می افتد سوخت اسباب تعلق دل و آسوده نشست قدم برق بسر منزل ما می افتد جامه در خون شهیدان کش و بخرام بناز بتو ای شاخ گل این ر...
تا بخت بد زهمرهی ما جدا شود خواهم که جاده در ره وصل اژدها شود چشم گشایش از فلکم نیست زانکه بخت در کار نفکند گرهی را که وا شود با خویشتن بخاک دلا حسرت وصال چندان ببر که توشه راه فنا...
خاک غربت در مذاقم آب حیوان می شود صبح روشن خاطر از شام غریبان می شود گرچه ننگ از نام ما داری چه شد گاهی بپرس لایق یاد ار نباشد خرج نسیان می شود دیده ام تا سرکشی هایی خطت در حیرتم م...