غزل شمارهٔ ۱۸۴
عمرها رفت که قانون طرب تار ندید دل بجز دیده تر ساغر سرشار ندید این جهان دار شفاییست که یک بیمارش خدمتی غیر تغافل ز پرستار ندید هر که رفعت طلبد بهره نیابد از فیض خار را سبز کسی بر س...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
عمرها رفت که قانون طرب تار ندید دل بجز دیده تر ساغر سرشار ندید این جهان دار شفاییست که یک بیمارش خدمتی غیر تغافل ز پرستار ندید هر که رفعت طلبد بهره نیابد از فیض خار را سبز کسی بر س...
نشود اینکه ز دل اشک جگرگون نرود طفل آراسته از خانه برون چون نرود کام دل رم کند اما بطلب رام شود راه اگر گم شود از بادیه بیرون نرود رخصت بادیه گردی ز کجا خواهد یافت اشک ما گر بسر تر...
جور تو ز پی فغان ندارد زخم ستمت دهان ندارد جان گرچه بچشم در نیاید گمنامی آن میان ندارد از بس دهن تو تنگدست است نام ار بودش نشان ندارد دل بی آبست و دیده ویران بیمایه غم دکان ندارد د...
عمر سیرش کوته است ار جورت از دل می رود چند گامی از ضرورت صید بسمل می رود خواب غفلت بس که چشم کاروان عمر بست بانگ باید بر جرس ها زد که محمل می رود کینه ای ای کاش باعث می شدی بر قتل ...
به بی تکلفی آن عارفی که خو دارد نظر به بندد از آن گل که رنگ و بو دارد ببین بجذبه نسبت که خامه دو زبان همیشه الفت با صفحه دورو دارد کسیکه بنده عشقست بی نشان نبود ز موج گریه خود طوق ...
مطربی کو که بخورشید رخش ناز کند چون کند کرم دف از شعله آواز کند در تن نای چو جان از لب شیرین بدهد سفر بیخودیم را بدمی ساز کند مرغ دل در قفس سینه بمیرد به از آن که ببال نفس سوخته پر...
نمی بیند سرم چون شمع شب ها روی بالین را به چشم دیگران پیوسته بینم خواب شیرین را کدورت بیشتر آن را که جوهر بیشتر باشد نمی گیرد غبار زنگ هرگز تیغ چوبین را نیارد هم نشین آنجا خلل در ع...
کم بختی هنرمند نقص هنر نباشد گر رشته نارسا شد عیب گهر نباشد آزاد از تعلق چون نخل در خزان باش زر را بخاک افشان سایل اگر نباشد شیرازه بند الفت نبود بغیر نسبت گر سر سبک نباشد بالش ز پ...
از غمی شکوه نکن تا غم دیگر ندهند از لب خشک مگو تا مژه تر ندهند خوبرویان چو نشینند در ایوان غرور منصب آینه داری بسکندر ندهند در دیاری که رهایی زاسیری مرگست صید تا لایق کشتن نشود سر ...
حسنی که باو عشق سروکار ندارد مانند طبیبی است که بیمار ندارد حرفیکه دل غمزده ای زو بگشاید غیر از لب پرخنده سوفار ندارد ضعفم نکند تکیه بنیروی بزرگان کاه تن من پشت بدیوار ندارد از بخت...
هرگز سر شکایت من وا نمی شود این در گرفته شد بزدن وا نمی شود روی تو بر بهار زبس کار تنگ کرد یک غنچه در فضای چمن وا نمی شود بستم بسی ببال هما بهر امتحان یکبار بختنامه من وا نمی شود خ...
دل ز جا رفت از پی آن سرو قامت می رود می پرد چشمم به استقبال حیرت می رود کس به ذوق خویش ترک خانمان خود نکرد خونم از بیداد مرهم از جراحت می رود تهنیت نوبر نکرد و گرد خوشحالی نگشت عید...
عیش در کلبه ما گوشه نشین می باشد دید و وادید مکن عید همین می باشد سر و سامانم چون شیشه می نیست زخود روش اهل خرابات چنین می باشد هر که حرصش فکند هر دری و هر جایی همه جا صدرنشین همچو...
گر حق نگری لایق منصور نباشد داری که ز چوب شجر طور نباشد سهل است به غم نامه ما یک نظر افکن این مهر و وفایی ست که منظور نباشد کی پنبه کند کار نمک بر سر داغم بخت من سودازده گر شور نبا...
عشقت غمی از چاره و تدبیر ندارد در گرمی تب مروحه تأثیر ندارد گفتی قفس عقل حصاریست ز آهن دیوانه مگر خانه زنجیر ندارد مانند صدف رجعت معموری ما رفت ویرانه ما طالع تعمیر ندارد بر طفل مز...
چشم از جهان که بست که آن دیده ور نشد قطع نظر که کرد که صاحبنظر نشد گرد از رخ گهر نتوان شست زاب او رفع ملال خاطر ما از هنر نشد درمان روزگار چه دردیست جانگداز کو صندلی که مایه صد درد...
ابر تا برجاست یاران باده در ساغر کنید چشم اختر تا نمی بیند دماغی تر کنید پنجه گل بین که از سرما نمی آید بهم زیر هر گلبن زمینای می آتش بر کنید تا دماغم گرم از می نیست از مو بر سرم گ...
بدل کردم به مستی عاقبت زهد ریایی را رسانیدم به آب از یمن می بنیاد تقوی را ز سینه این دل بی معرفت را می کنم بیرون چرا بیهوده گیرم در بغل مینای خالی را تعلق نیست با جان گر نیفشانده ب...
تا پیش پای بیند دور از تو دیده ما نزدیک کرده ره را پشت خمیده ما از سیل گریه ما آفت ز بسکه دیده است ناید به روی ما باز رنگ پریده ما زآسایشی که دارد رفته به خواب راحت در دامن قناعت پ...
نه مرا خاطر غمگین نه دل شاد رسد به من آخر چه ازین عالم ایجاد رسد ای جرس تا به کی از ناله گلو پاره کنی کس درین بادیه دیدی که به فریاد رسد ای خوش آن صید که کس گر نرسد بر سر او از پر ...
اسیر عشقم و هر کس مرا غلام کند به گوش حلقه ام از حلقه های دام کند چه بخت بی اثرست این که جزو ناری من دمیکه شعله کشد کار پخته خام کند چرا نگرید بلبل که بیوفایی دهر امان نداد که گل خ...
چشم عارف جز چراغ کلفت از دنیا ندید عزم بالا کرد چون از گرد پیش پا ندید بر محک زد نقد شهری و بیابانی خرد عاقل خوش مشرب و مجنون بد سودا ندید نیست از وضع جهان ابنای دنیا را ملال هیچ ص...
از هستی من تو چون نام و نشان برد پی بر سر شوریده من داغ چسان برد کس دعوی ویرانه بسیلاب نکردست از عشق دل باخته واپس نتوان برد از تاب در گوش تو در آتش رشکم کان گوشه نشین عیش دو عالم ...
بخت بد جایی که پای کینه محکم می کند سنگ باران گشت راحت را ز شبنم می کند کام دل گر آرزو داری به دنبالش مرو تا تو از پی می روی آن صید هم رم می کند گرد غم را پاک از روی غبارآلود ما سی...