غزل شمارهٔ ۲۰۵
فلک اسباب دولت را ز بهر ناکسان دارد هما گر سایه ای دارد برای استخوان دارد ز محرومی ست گر دل زاری ای دارد درین وادی به قدر دوری منزل جرس دایم فغان دارد ز رشک طالع تردامنان داغم درین...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
فلک اسباب دولت را ز بهر ناکسان دارد هما گر سایه ای دارد برای استخوان دارد ز محرومی ست گر دل زاری ای دارد درین وادی به قدر دوری منزل جرس دایم فغان دارد ز رشک طالع تردامنان داغم درین...
گر همتم کناره ز دنیا نمی کند تقلید گوشه گیری عنقا نمی کند تا ناخن از پلنگ نگیرد بعاریت ایام از دلم گرهی وا نمی کند از جور آشنا نرمد هر که آشناست ساحل ز تیغ موج محابا نمی کند گر پی ...
خلق را دیدی دگر خواری چرا باید کشید پای در دامان و دست از مدعا باید کشید بار درد بی دوا بردن بسی آسانترست کز طبیبان منت از بهر دوا باید کشید منت دریا کشند ار قطره ای احسان کنند کاش...
هنرم را ثمری چرخ جفا کار نداد دیده قدرشناسی بخریدار نداد تا امیدت نشود یأس براحت نرسی این نهالیست که تا خشک نشد بار نداد شمع را بنگر و داد و دهش دهر ببین هر که را داد زبان قوت گفتا...
دست خشک بخت من هر جا که تخم افکن شود وقت حاصل چون شود خاکسترش خرمن شود در چراغم منت روغن ندارد روزگار خانه را آتش زنم تا کلبه ام روشن شود باجرس گویی درین ماتم سرا هم طالعم خنده هر ...
سر به بستان چو دهد جلوه یغمایی را اول از سرو کند جامه رعنایی را پای سعیم شده از خار رهت پوشیده چاره زین به نتوان کرد تهی پایی را زان شب و روز گریزم زمه و مهر که کرد سایه هم تلخ به ...
کند گر آرزوی دیدنت آیینه جا دارد که از خورشید رویت در برابر رونما دارد ندارد بزم میخواران به غیر از ما تنگ ظرفی صراحی بر رخ هرکس که می خندد به ما دارد نویسم نامه و از بس که خون می ...
ساقی از تاب می آن لحظه که در می گیرد عرق از عارض او رنگ شرر می گیرد می پذیرند بدان را بطفیل نیکان رشته را پس ندهد آنکه گهر می گیرد صافدل ترک حق از بهره خوش آمد نکند زشت رو آینه بیه...
رود آرام ز عمری که بهجران گذرد کاروان در ره ناامن شتابان گذرد بر گرفتاری دل خنده زنان می گذرم همچو دیوانه که از پیش دبستان گذرد بخت شاد است زویرانی ما در غم عشق عید جغدست بمعموره چ...
دل چون ز خاک راه طلب توتیا کشد از روی میل خار مغیلان بپا کشد ما را نه زور جذبه شوقی بود که مرگ دامان آرزوی تو از دست ها کشد یکره بروی جان بلب آمده بخند تا باده ای ز ساغر تبخاله ها ...
بحال بد دل از چشم تر افتاد سیه گردد چو در آب اخگر افتاد تو گر با این لب شیرین بخندی بشیر صبح خواهد شکر افتاد چه خواری کز وفاداری ندیدم کنم صد شکر کز عالم بر افتاد هنر کم ورز گیتی ب...
وداع ناشده دل حال صبر در هم دید عنان گسستگی گریه دمادم دید چنین که رو بقفا می روم ز خاک درت گرفتم اینکه بجنت روم چه خواهم دید هر آن نگاه که از گریه پاکدامن شد اگر بگل نظر افکند روی...
شب که جوش گریه من مایه سیلاب بود بخت بد را آب می برد و همان در خواب بود تیغت آرام شهیدان داد اما دور ازو زخم ها را اضطراب ماهی بی آب بود عالمی را بی سبب گر کشت آن مغرور حسن نه ز بی...
خوبان که روی بر من بیدل نهاده اند دام از پی شکاری بسمل نهاده اند باشد نشان پا همه خونین به کوی دوست آنجا ز بس که کام به ساحل نهاده اند مستان ز بحر پرخطر عشق همچو مل تا بر گرفته کام...
در زنگبار خاطر من کار می کند هر صیقلی که آینه را تار می کند گر در بضاعت هنر آتش زند سپهر آن را حساب گرمی بازار می کند دارم بدل ز پرتو غم های روزگار عکسی که جانشینی زنگار می کند اعض...
به جز سکوت ز روشندلان نمی آید زبان شعله به کار بیان نمی آید ز سیل حادثه چشمم چنین که ترسیدست ز دیده دیدن ریگ روان نمی آید خدنگ آه شکارافکن است لیک چه سود که از هزار یکی بر نشان نمی...
دنبال اشک افتاده ام جویم دل آزرده را از خون توان برداشت پی نخجیر پیکان خورده را با این رخ افروخته هر جا خرامان بگذری از باد دامن می کنی روشن چراغ مرده را گر ترک چشم رهزنت نشناخت قد...
مرغ دلم که خانه خرابی بجان خرید بهر شکون ز سیل خس آشیان خرید آن غمزه خونبهای شهیدان عشق داد اما نه آنقدر که کفن زو توان خرید هر عارفی که صرفه شناس است در جهان عقل سبک فروخته رطل گر...
بملک عشق دل شادمان نمی ماند گل شکفته درین گلستان نمی ماند نمی خورد غم روزی کسیکه قانع شد همای هرگز بی استخوان نمی ماند چرا چو موج همیشه است بیقراری ما بیک قرار چو وضع جهان نمی ماند...
گر شبی دیده خونفشان نبود آب در جوی کهکشان نبود از دل ما نرفت آبله ها ریگ صحرای غم روان نبود هر کسی سالک ره دل نیست راه دل راه کاروان نبود تا سحر آرزو ببر دارد کمری را که در میان نب...
دل نه ازوست نه زما یار چو بی نقاب شد رفت ز دست کس برون آینه ایکه آب شد گر زغمت شکست دل راز تو فاش کی شود گنج نهفته تر شود خانه اگر خراب شد بند سکوت هیچگه از لب بیهنر مجوی قابل مهر ...
چو تاب زلف دهی از بنفشه تاب رود زنی چو خنده گل از بس عرق در آب رود چنین که روی جهانی بسوی خود کردی عجب که سایه ز دنبال آفتاب رود چه جای شادی غم عار دارد از دل من بناز جغد درین منزل...
شیخ از مسواک دندان طمع را تیز کرد سبحه را هم بهر تخم شید دست آویز کرد اهل عالم طفل طبعانند و بیمار هوس کی تواند طفل چون بیمار شد پرهیز کرد خونم از ذوق شهادت جنگ دارد با بدن هر که ت...
چون وقت شد که کشت امیدم برآورد از خوشه برق حادثه ای سر برآورد صد گونه انقلاب درین بحر اگر رسد خس را نمی برد که گهر سر برآورد صد گلبن امید من از ریشه کند چرخ وز پای من نکرد که خاری ...