غزل شمارهٔ ۲۲۷ - در مدح محمدامین میرجملهٔ شهرستانی
نیست مو کز فرق ما برگشته بختان سر کشید بر سر شوریدگان سودای او لشکر کشید ای دل از گرمی خورشید قیامت باک نیست آه سردی میتوان در عرصه محشر کشید من که یک دستم به جیب و دست دیگر بر سر ...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
نیست مو کز فرق ما برگشته بختان سر کشید بر سر شوریدگان سودای او لشکر کشید ای دل از گرمی خورشید قیامت باک نیست آه سردی میتوان در عرصه محشر کشید من که یک دستم به جیب و دست دیگر بر سر ...
دست از ساغر امید کشیدن دارد لب پیمانه خالی چه مکیدن دارد تا کی از غیرت او بر سر آتش باشم ای حریفان پر پروانه بریدن دارد سخنم می شنود با همه بی پروایی حرف بیربط ز دیوانه شنیدن دارد ...
سرفراز آن سر که فارغ از غم سامان شود بر سرت گل زن که از دستار روگردان شود هر که چون سوزن زتجریدش بود سررشته ای صد رهش گر جامه پوشانی دگر عریان شود عاشق بیچاره از یک دیده در پاس رقی...
اشک کواکب نگر چرخ غم اندود را گریه فراوان بود خانه پر دود را صبر گوارا کند هرچه ترا ناخوش است ساعتی از کف بنه آب گل آلود را بی نمکی های دهر کار به جایی رساند کاختر طالع کنم داغ نمک...
برای داغ تو بر دل توان و تاب نوشتند دگر خراج برین منزل خراب نوشتند به پیش هر الف زخم صفر داغ نهادند ستمکشان چو جفای ترا حساب نوشتند همیشه دجله و جیحون چو دوستان قدیمی ز موج نامه با...
با آنکه هیچ دربار غیر از خطر ندارد عاشق چو شیشه می پروای سر ندارد تا نغمه ای نباشد نتوان ز هوش رفتن مسکین مسافری کو ساز سفر ندارد دل را خراب دارم تا بستگی نه بیند از قفل بی نیازست ...
گر فلک هر چه بما کرده عطا می گیرد گوشه فقر و فنا را که ز ما می گیرد زان سعادت که بود لازم ویرانه فقر خویش را جغد برابر بهما می گیرد جذبه حرص بطبعی که برد پنجه فرو از گدا کاسه و از ...
دود آهم رنگ از خورشید عالمتاب برد دست مژگان ترم سرپنجه پنجاب برد خواستم هر جا که زنجیر علایق بگسلم سستی بختم گرو از رشته بیتاب برد دربدر نتوان بدنبال خریداران خرید خوب شد کاسباب ما...
دل که چندین آه از جان می کشد نقش آن زلف پریشان می کشد دیده ام پست و بلند روزگار دل بآن چاه زنخدان می کشد شیشه ناموس را خوش جذبه ایست سنگ را از دست طفلان می کشد تا تواند بر سر من خا...
چند در وصل تو دل حسرت دیدار کشد در چمن ناله مرغان گرفتار کشد دل که غیر از دم آخر نفس خوش نزند در ته تیغ نشیند که ز پا خار کشد گرچه دست هوسم یک گل ازین باغ نچید جذب پای طلبم خار ز د...
چنان ز عکس رخ دوست دیده پرگل شد که شاخ هر مژه آرامگاه بلبل شد چه لازمست چنان مشق سرگرانی کرد که یک نفس نتوان غافل از تغافل شد چو مار بر سر گنجش اگر بود مسکن گداست مرد اگر عاری از ت...
شکر گویم هرچه غم با جان مسکین می کند در مذاقم مرگ را دور از تو شیرین می کند خاک کوی خاکساران افسر هرکس که شد دارد ار بستر ز دیبا خشت بالین می کند گر حدیث بی وفایی های خوبان بشنود ب...
چند نومید ز کوی تو دل زار آید چون تهیدست که از میکده هشیار آید خار پا در ره ادبار ز دامن روید سر سودا زده در جیب بدیوار آید فقر اگر زخم زند مرهمش از عزلت نه که تهیدست خوردن خون چو ...
دل به جذب خواری خود جور دشمن می کشد شیشه ما سنگ از دست فلاخن می کشد نشنود گر بوی خار از دامن صد پاره اش سالک راه طلب کی پا به دامن می کشد تا لبم را بسته شرم عشق می سوزم ز رشک هرکجا...
از آن تیغی که آبش شست جرم کشتگانش را ربودم دلنشین زخمی که می بوسم دهانش را جنونم می برد تنها به سیر آن بیابانی که نبود ایمنی از رهروان ریگ روانش را چمن کی گلبنی آرد به آب و رنگ رخس...
کسیکه از گل داغ تو گلستان دارد ازو مرنج چو بلبل اگر فغان دارد خدنگ خویش بغیری مزن که سینه من برای تیر تو از داغ صد نشان دارد پی نظاره گلزار چشم حیرانست نه رخنه است که دیوار گلستان ...
زیک قطره سرشکم تن زجا شد بلی اشک از رخ من کهربا شد بمن نوبت نداد آنچشم پرحرف پس از عمریکه راه حرف وا شد حنای پنجه قاتل نشد حیف که خونم آب از شرم بها شد همیشه در طریق حق شناسی اگر گ...
مشکل اهل محبت ز تو آسان نشود لب امید در ایام تو خندان نشود ناله بی اثرم گر به نسیم آمیزد سر زلفش دگر از باد پریشان نشود می جهد تیر بزور دو کمان زابروی او هدف ناوک او هیچ مسلمان نشو...
گر سرو قدت جلوه به بستان نفروشد گل هم به کسی چاک گریبان نفروشد کالای دل از مشتری قدرشناس است برق آتش خود جز به نیستان نفروشد از عربده چشم تو هر سوی منادی ست در شهر که کس باده به تر...
به غیر از می کسی از عهده غم برنمی آید زمان غصه بی ایام مستی سر نمی آید تغافل بر شراب از توبه هرکس زد پشیمان شد به استغنا کسی با دختر رز بر نمی آید زمین دل اگر از آب حیوان پرورش یاب...
دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندید رو چشم بست و روی ترا در میان ندید هر چند خرمی جهان را سبب منم مانند ابر هیچکسم شادمان ندید دامان من که قافله گاه سرشک بود چیزی بغیر آتش ازین کاروان...
تا دل دیوانه بود از عافیت دلگیر بود همچو شیون خانه زاد حلقه زنجیر بود گریه چون سیلاب از یک خانه روی دل ندید ناله هر جا رفت نی در ناخن تأثیر بود تیره روزی نیست امروزی که تدبیری کنم ...
خیال زلف تو بازم بدست سودا داد چو سیل سلسله برپا سرم بصحرا داد هرآنچه در حق ما گفت غم بجا آورد بدیده قطره ای ار گفته بود دریا داد تمام چیده بتابوت آرزو بستم درین چمن گل عیشی که گلب...
داغ اگر بر روی همچون برگ گل جا می کند زخم خون گر مست در دل جای خود وامی کند گر گدایم کاسه دریوزه چشمم پر است هرچه باید غم ز خاک و خون در آنجا می کند تن به عریانی نخواهد داد مجنون غ...