غزل شمارهٔ ۳۵۷
ابر سرمایه گر از چشم تر ما ببرد لوث آلودگی از دامن دنیا ببرد طالع دون چو قوی گشت حریفش نشویم گو هما سایه دولت ز سر ما ببرد تیغ بیداد تو چون کشور دل بگشاید ناوکت مژده این فتح باعضا ...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
ابر سرمایه گر از چشم تر ما ببرد لوث آلودگی از دامن دنیا ببرد طالع دون چو قوی گشت حریفش نشویم گو هما سایه دولت ز سر ما ببرد تیغ بیداد تو چون کشور دل بگشاید ناوکت مژده این فتح باعضا ...
نه درین گلشن گلی از آشنایی بو دهد نه نسیمی غنچه گلهای ما را رو دهد بیم آن باشد که شادی مرگ کردم چون حباب گر درین آب و هوایم خنده گاهی رو دهد چرخ دیگرگون نخواهد شد بدلتنگی ساز پستی ...
چو شمع گرمی آن بیوفا زبانی بود شکفتگیش گل کینه نهانی بود ز زهر فرقت احباب کم نشد تلخی اگر چه عمری در شهد زندگانی بود بگرد میکده ها گردم و نمی یابم از آن شراب که در ساغر جوانی بود م...
دوش گم کردم ز بیهوشی ره کاشانه را یافتم باز از نوای جغد این ویرانه را من که در دام آمدم نه از فریب دانه بود غیرتم نگذاشت در دام تو بینم دانه را دل در آن کو باز یاد سینه من می کند ک...
چو قرعه در تن زارم یک استخوان نبود که پشت و رو زخدنگ جفا نشان نبود چو چشم فتنه گر خویش نگذرد نفسی که آن جفا جو در خانه کمان نبود زفیض دیده پاکم ز آب محرم تر بگلشنی که درو راه باغبا...
کجاست بخت که تنگش کسی ببر گیرد نگین لعل لبش نقش بوسه بر گیرد چنین که صحبت من با زمانه در نگرفت عجب که بر سر خاکم چراغ در گیرد بغیر اشک کسی حال دل نمی داند همیشه طفل ز دیوانگان خبر ...
مرغ دلم که روشن ازو چشم دام بود کشتی باین گناه که بیدانه رام بود دیدم ز بیقراری خود در ره طلب آسایشی که قافله را از مقام بود بگذر ز نام و ننگ که رسوایی آورد پیوسته روسیاه نگین بهر ...
گل در چمن بجز خار در پیرهن ندارد آب و هوای راحت خاک وطن ندارد ترک کلاه تجرید بر هیچ سر نچسبد بتخانه تعلق یک بت شکن ندارد باشد برای طفلان مینا ز باده بهتر در چشم اهل دنیا جان قدر تن...
ایخوش آندم که دلت از سر کین برخیزد بنشینی و ز ابروی تو چین برخیزد تا بکنج دل من جای نبیند اول نیست ممکن که غباری ز زمین برخیزد هر که صیاد تو آن وقت بدامش آیی که ز پیری نتواند ز کمی...
بخیه های زخم با شیرازه اعضا نشد در غمت جمعیت خاطر نصیب ما نشد حسن و عشق از اتحاد آینه روی همند غنچه تا نگشود لب منقار بلبل وا نشد حله فردوس اگر پوشد نباشد جامه زیب غیر داغ او لباس ...
کی تمنای تو از خاطر ناشاد رود داغ عشق تو گلی نیست که بر باد رود نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل تشنه راآب محالستکه از یاد رود گر بشستن برود نقش الف از شانه فکر بالای تو هم از دل ناشا...
وصلت غبار غم ز دل ما نمی برد می صیقل است و زنگ ز مینا نمی برد سرگشتگی به چرخ مرا تا نیاورد نک گردباد راه به صحرا نمی برد آخر ز دست شوخی طفلان گریختیم جایی که اشک پی به سر ما نمی بر...
گردون بشیشه تهیم سنگ کین زند طالع بشمع کشته من آستین زند مقبول روزگار نگشتیم و ایمنیم ما را که برنداشته چون بر زمین زند چاک دلم نه بخیه مرهم کند قبول بر هر دو پشت دست چو نقش نگین ز...
خستگان را ناوکش آرام جانی می شود سینه را پیکان او راز نهانی می شود بس که از سوز درون نم در نهاد من نماند در گلو هر قطره اشکم استخوانی می شود شمع گر هم قامتت شد کو میان لاغرش جلوه ا...
شهید آن قد رعنا وصیت کرد همدم را که بندد نیزه بالا در عزایش نخل ماتم را اگر گویم که خاتم چون دهان اوست از شادی شود به زخم ناسورش علم سازد قد خم را بدانی تا که شهد زندگانی نیست بی ت...
کی تغافل می تواند عاشق بیتاب کرد چون توان با تشنگی قطع نظر از آب کرد مو بمو قربان آن ابرو شدم اما هنوز طاعتی مقبول نتوانم در آن محراب کرد حیف از اشکم که چون ریگ روان بیحاصلست شمع ا...
لبم ز بستگی دل اگر چه وا نشود چو لاله خون جگر خوردنم قضا نشود بیک لباس مقید مشو که ساختگیست اگر گهی به تنت پیرهن قبا نشود دل ضعیف چنان جذبه قوی دارد که تیر هیچ بلایی ازو خطا نشود ک...
چو سایه گمرهی از ما جدا نخواهد شد هواپرستی غفلت قضا نخواهد شد پیاده طی ره کعبه گر کند زاهد ازین براه خدا آشنا نخواهد شد ز سخت گیری دوران چه باک عارف را ز قحط سال هما بینوا نخواهد ش...
از ضبط گریه دست دل ناتوان کشید خاشاک سیل را نتواند عنان کشید یک شربت آب جو بدل جمع کس نخورد تا موج شکل زلف بر آب روان کشید پیکان غمزه در دل ما جا گرفته است این آه و ناله نیست که آس...
از لذت جور تو خبردار نباشد زخمی که لبش بر لب سوفار نباشد چشمان توام تشنه به خونند مبادا این شربت کم بخش دو بیمار نباشد بی روی تو چشم از همه بستم که ندیدم عکسی که برین آینه زنگار نب...
شکفت غنچه و این عقده ام بدل جا کرد که دهر چون گره از کار بسته ای وا کرد پسند خاطر یک تن نیم چه چاره کنم که بی نفاق بیکدل نمی توان جا کرد بکشوری که سر زلف ها پریشانست نمی توان سر شو...
به راه عشق که هرگز به سر نمی آید به غیر گم شدن از راهبر نمی آید همیشه عقل در اصلاح نفس عاجز بود که پندگوی به دیوانه بر نمی آید به است پایی کز وی برآید آبله ای ز دست ما که ازو هیچ ب...
می نشاط نه جام جهان نما دارد که کیمیای طرب کاسه گدا دارد براه شوق چو پرگار پایم از جا رفت اگر بگردم بر گرد خویش جا دارد بکیش اهل تجرد نماز نیست درست بمسجدی که سرانجام بوریا دارد مب...
کسی که از خضر آب بقا نمی گیرد پیاله را به جز از دست ما نمی گیرد ز بی نصیبی اهل هنر عجب دارم که استخوان به گلوی هما نمی گیرد میان یک جهتان آن چنان نفاق افتاد که کاه هم طرف کهربا نمی...