غزل شمارهٔ ۳۷۹
مریض را چو عیادت کشد دوا چکند کس بپرسش یک شهر آشنا چکند چو شانه نوبت چاکم بسینه افتادست بدست شوق همین چاک یک قبا چکند گرفتم اینکه سر همتم زچرخ گذشت کسی بکوتهی بخت نارسا چکند بدیده ...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
مریض را چو عیادت کشد دوا چکند کس بپرسش یک شهر آشنا چکند چو شانه نوبت چاکم بسینه افتادست بدست شوق همین چاک یک قبا چکند گرفتم اینکه سر همتم زچرخ گذشت کسی بکوتهی بخت نارسا چکند بدیده ...
قرار می برد از خلق آه و زاری ما به این قرار اگر مانده بیقراری ما شویم گرد و به دنبال محملش افتیم دگر برای چه روز است خاکساری ما خمار صحبت تو عقل و هوش از من برد چه مستی ای ز قفا دا...
هرگز دل عاشق ز هوس رنگ نگیرد در کشور ما آینه را زنگ نگیرد در ساغر امید ز بیرنگی عشقست خونیکه لب از خوردن آن رنگ نگیرد روزی دل از تیغ جفای تو فراخست زخمی که خورد بخیه برو ننگ نگیرد ...
بیا که بیتو سیاهی ز چشم روشن شد ز گریه دیده ما همچو چشم روزن شد جدا ز لعل لبت جام ماتمی دارد زدم چو بر لبش انگشت گرم شیون شد برای سوختن آماده ام چنانکه کسی اگر بر آتش من آب ریخت رو...
بعهد جور تو دل ترک آه و افغان کرد بجرم بی اثری ناله را بزندان کرد درون سینه بذوقی نشست ناوک او که ناله را ز برون آمدن پشیمان کرد بهوش باش دلا آه شعله ناک مکش کنون که ناوک او سینه ر...
خوش آنزمان که عتاب بهانه ساز نبود زبان تیغ جفا اینقدر دراز نبود بروی طوفان روزیکه دیده وا کردم بروی دریا چشم حباب باز نبود بلند و پست جهان با هم است پس زچه رو نشیب بخت مرا طالع از ...
کشش اوست که ما را بسر کار برد بلبل از نکهت گل راه بگلزار برد بر در میکده مستی بترنم می گفت باده آبیست که از آینه زنگار برد سود این داد و ستد چیست که در خلوت قرب فرصت حرف دهد قوت گف...
دوران زکار بسته اگر عقده وا کند دست شکسته را ببریدن دوا کند بسیار کفش آبله ها پاره می شود تا کس سراغ آن گهر بی بها کند زاهد زبس بمکتب تعلیم کودنست استاد خواهد ار همه کسب هوا کند تا...
مرد حق بین که بلا را ز خدا می بیند تیغ را بر سر خود بال هما می بیند دیده را میل کشی چون دگران سرمه کشند گر بدانی نظربسته چه ها می بیند زنگ می خواهد از آیینه نظر چون تنگست ای بسا دی...
اقلیم دل به زور مسخر نمی شود این فتح بی شکست میسر نمی شود از گریه سرنوشت چه شویم که این رقم زایل به آب چون خط ساغر نمی شود روشندلان خوش آمد شاهان نگفته اند آیینه عیب پوش سکندر نمی ...
ز شیرین جان ها بس که تیغت شهدپرور شد لب تیغت به هم چسبید و من شادم که بهتر شد ز آغاز انتهای کار دنیا می توان دیدن شرر را زندگی در ساعت اول مکرر شد سموم کشت طالع گشت گرمی هواداران ب...
ز تازه شاخ گلی خانه ام گلستان بود گل بهار امیدم بجیب و دامان بود بجام آتش حسرت ز دود می ننشست بخانه خس و خاشاک برق مهمان بود ز چاک پیرهنش سیر گلستان کردم هزار رنگ گل بوسه در گریبان...
با هر که بد شوی فکنی از نظر مرا منظور بودنی است بس است اینقدر مرا بوی گل است موی دماغ ضعیف من ناصح مده ز صندل خود دردسر مرا اشکی ز دیده ای نچکاند حدیث من شمعم که هست دود و دمی بی ا...
صاحب همت که دست از کار دنیا می کشد کی دگر زان دست خار یأس از پا می کشد از ستم بر ناتوانان بالد آن سرکش به خویش شعله چون مشت خسی را سوخت بالا می کشد آینه از باطن صافست محنت کش ز زنگ...
سر سودازدگان جنگ به افسر دارد سپر داغ از آنست که بر سر دارد فرش ره کرده رخ زرد مرا خواری عشق این زری نیستکه از خاک کسش بر دارد دامنش سد سکندر بره وصل شود عاشق بی زر اگر بخت سکندر د...
گر کرم در طبع نبود باده اش پیدا کند شیشه می ترک سر از همت صهبا کند سوزن عیسی همی باید که بخت سختگیر در ره شوقت مرا خاری برون از پا کند دست ما را می تواند انقلاب روزگار از گریبان آو...
تا تیغ او به داد اسیران نمی رسد یک سر به کوی عشق به سامان نمی رسد جایی که پای خاطر من در میان بود آشفتگی به زلف پریشان نمی رسد از خود چو نگذری به مرادی نمی رسد سر تا بریده نیست به ...
آنقدر بر دل نشست از دوست و ز دشمن غبار کز برون چون اخگرم گردید پیراهن غبار گرد غم را با دل پر رخنه ما الفتی است باشد آری آشنا با چشم پرویزن غبار بسکه دل رنجید ازو چشمم نیارد دیدنش ...
چه شد گاه از زبان خامه نام این پریشان بر بر آر از پستی گمنامی و بر صدر عنوان بر ز بوی وصل روح کشتگان را شاد کن گاهی ز نقش پای خود گل بر سر خاک شهیدان بر چرا بیهوده می کوبی در هر با...
نگویمت که دل از حاصل جهان بردار بهر چه دسترست نیست دل از آن بردار اگر نسیم ریاض وطن هوس داری بناله دامن خرگاه آسمان بردار بعندلیب شنیدم که باغبان می گفت ز گلبنی که بود سرکش آشیان ب...
تا یافت عزت از تو مکان گوالیار سوگند خورده چرخ بجان گوالیار گرد سپاه شاه جهان گر نمی رسد بی سرمه بود چشم بتان گوالیار چون سفره کریم کشیده است قلعه اش گردان نشسته بر سر خوان گوالیار...
چشم جادوی تو در دلجویی اهل نیاز هیچ کوتاهی ندارد عمر مژگانش دراز رشته جان و رگ دل در خم مژگان اوست هیچکس دیدی به یک مضراب بنوازد دو ساز هرکسی سازی به ذوق خویشتن سر می کند دل میان م...
نهال عشق که برگش غمست و بار افسوس اگر ز گریه نشد سبز صد هزار افسوس نیامدی و سیاهی ز داغها افتاد سفید شد برهت چشم انتظار افسوس میان گرد کدورت پدید نیست دلم چه سازم آینه گم گشت در غب...
بسکه ز دیده ریختم خون دل خراب را گریه گرفت در حنا پنجه آفتاب را تاب نظر ندارم و ضبط نگه نمی کنم بیشتر است حرص می رند تنک شراب را بسکه ز تیره روز من دهر گرفته تیرگی شب پره تنگ در بغ...