غزل شمارهٔ ۴۲۱
ز ناتوانی خود اینقدر خبر دارم که از رخش نتوانم که دیده بردارم زمانه آب متاع کسان خریده و من نیم پسند زآبی که در گهر دارم مگر بهانه ماندن شود در آن سر کوی سرشک ریزم و بازش ز خاک برد...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
ز ناتوانی خود اینقدر خبر دارم که از رخش نتوانم که دیده بردارم زمانه آب متاع کسان خریده و من نیم پسند زآبی که در گهر دارم مگر بهانه ماندن شود در آن سر کوی سرشک ریزم و بازش ز خاک برد...
هر آه حسرتی که به تنها کشیده ام در بر بیاد آن قد رعنا کشیده ام از رعشه خمار چو کف سبحه گیر نیست بیهوده دست خویش ز صهبا کشیده ام ارباب عقل محرم اهل جنون نیند از موی سر نقاب بسیما کش...
اشک غمازست خون در گریه داخل کرده ام عکس تا ظاهر نگردد آب را گل کرده ام رفتم از کوی تو چون شخصی که سیلابش برد ترک جان را بیشتر از طی منزل کرده ام آنچنان کز اشتیاق دانه مرغ آید به دا...
تا من از صیقل می آینه روشن کردم شیشه را شمع ره شیخ و برهمن کردم آب آهن همه از دیده زنجیر چکید بسکه چون سلسله در بند تو شیون کردم لایق برق نشد باد هم از ننگ نبرد کشته های عمل خویش چ...
چون در مصاف حادثه آه از جگر کشم تیغم نمی برد به چه امید برکشم از گریه کور گشتم و بینایی ام به جاست هر لحظه رشته مژه را در گهر کشم عمرم به باغبان نخل قدش گذشت یک ره ادب نهشت که تنگش...
خواهم ز بس پرده تقوی بدر افتم چندی بزبان همه کس چون خبر افتم این همسفران پشت بمقصود روانند شاید که بمانم قدمی پیشتر افتم دیوانه آنزلفم و از غایت سودا با باد در آویزم و با شانه دراف...
با فکر او چو سر بگریبان فرو کنم تشریح زلف خم بخمش موبمو کنم دهقان بهر زمین که نشاند نهال تاک منهم بخاک تخم کدویی فرو کنم از تیغ ابروی تو زبس زخم خورده ام جرأت نمی کنم که بمحراب رو ...
به دور خویش ز مینا حصار می خواهم در آن میانه ترا در کنار می خواهم به توبه نامه نمی شویم از گنه که به حشر به کف مسوده زلف یار می خواهم چو چشم حسرتم افتد به تیغ ابروی دوست یکی ست عمر...
بسکه سودای سر کوی تو پیچد در سرم در هوایت خانه دشمن بود چون مجمرم شمع اگر پروانه اش من باشم از دلبستگی رشته های خویش بندد حله بر بال و پرم در وجود باطل من نیست یک جو منفعت مو بمویم...
تا خانمان ما همه بر باد داده آب مانند اشک از نظر ما فتاده آب چیزی که متصل بود امروز اشک ماست اجزای دهر را همه از هم گشاده آب دیوار و در فتاده چو مستان به هر طرف کرده است در نهاد جه...
آتش دیگ هوس از دل سوزان گیرم آب لب تشنگی از آهن پیکان گیرم خوابم اینست که در دیدنت از هوش روم خوردنم اینکه سرانگشت بدندان گیرم عرق خجلت من سیل وجودم گردد فقر را گر دهم و ملک سلیمان...
دست و دل تنگ و جهان تنگ خدایا چکنم من و یک حوصله تنگ باینها چکنم سنگ بر سینه زنم شیشه دل می شکند نزنم شوق چنین کرده تقاضا چکنم در ره عشق اگر بار علایق همه را بفکنم با گهر آبله پا چ...
بس که از بار غم دهر گران بار شدم همه ره سجده کنان تا در خمار شدم شیشه ی هیچ دل از مستی من خود نشکست من به این دل شکنان از چه گرفتار شدم خرم از ابر بهاری نشدم طالع بین که درین باغ چ...
آن سالکم که با خضر هرچند هم نشینم سرگشته همچو پرگار در گام اولینم از بیم دید و وا دید بگریزم از عدم هم گر بعد مرگ بیند در خواب همنشینم دایم زهمت فقر خرجم ز دخل بیش است خرمن بمور بخ...
دل شاد از آنم که دل شاد ندارم وارسته منم خاطر آزاد ندارم در راه تو جان بر لب و سر بر کف دستم شمع سحرم حاجت جلاد ندارم ترسم نبرد راه نسیمی بچراغم شب نیست که شمعی بره باد ندارم باید ...
با که گویم آنچه زان نخل تمنا دیده ام زان قد آشوب قیامت را دو بالا دیده ام حالی من شد که در هر حال باید شاد زیست قهقهه کبک دری را در قفس تا دیده ام فاخته آن روز تا شب گشته بر گرد سر...
بیجوهریم و دست ز شمشیر می بریم موریم و پنجه هنر از شیر می بریم داریم تحفه تو دل پاره پاره ای سودا ببین که لاله بکشمیر می بریم تا عاقلان بمأمن تدبیر می رسند ما رخت خود بخانه زنجیر م...
نه همین از بخت بد طوفان ز عمان دیده ام دایم از جوش تری از قطره طغیان دیده ام صد خلل در راحت تنهاییم افتاد اگر زآشنایان گردبادی در بیابان دیده ام از غم بی خانمانی گریه ام رو داده اس...
تا ز خواب مستی غفلت سری برداشتم چون حباب از سر نهادم هرچه در سر داشتم کس چو من از مزرع امید حاصل برنداشت کاشتم تخم هوس ها را و دل برداشتم در بیابان طلب از ننگ واپس ماندگی خاطری آشف...
دوش در خواب چو آن طره پیچان دیدم صبح در بستر خود سنبل و ریحان دیدم از هواداری آنزلف چنانم که اگر برد خواب اجلم خواب پریشان دیدم ایخوش آندم که زحیرت نزنم دیده بهم تا زدم چشم بهم آفت...
باده در دور غمت بسکه نشاط افزا نیست پنبه را نیز سر همدمی مینا نیست می نمایند مه عید به انگشت به هم سوی ابروی تو میل مژه ها بیجا نیست هیچ ازین دیده خونابه گشادیم نشد چکنم گوهر مقصود...
جنس کساد چار سوی نارواییم گویی بشهر دلشکنان مومیاییم در پرده بهتر است نمود وجود من رنگ خجالتم چه بود خودنماییم فقرم ز چهره رنگ سیاهی نشسته است در کنج بیکسی شب بیروشناییم چین جبین ب...
شکوه درد ترا کی پیش درمان می کنیم تشنه می میرم و شکر آب حیوان می کنیم بی تو تاریکست کشمیر ای چراغ دیده ها ما سیه روزیم در شب سیر بستان می کنیم گل اگر تا سینه در کشمیر می آید چه سود...
منکه دور از وطنم عیش تمنا نکنم بقفس تا نرسم بال و پری وا نکنم نتوان درد سر از گریه هر شمع کشید بی سبب خوی بتاریکی شبها نکنم کو دماغی که به بیگانه کنم آمیزش دیدن آینه را منکه تمنا ن...