غزل شمارهٔ ۴۶۵
غم مسکن و فکر مأوا ندارم عجب نیست گر در دلی جا ندارم درین بحر از خجلت تنگ ظرفی حبابم که چشمی ببالا ندارم شکفته رخ از فقر همچون سرابم ترشرویی ابر و دریا ندارم خرد چیست از فکر دنیا گ...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
غم مسکن و فکر مأوا ندارم عجب نیست گر در دلی جا ندارم درین بحر از خجلت تنگ ظرفی حبابم که چشمی ببالا ندارم شکفته رخ از فقر همچون سرابم ترشرویی ابر و دریا ندارم خرد چیست از فکر دنیا گ...
پی بخلوتگه قرب از بسکه شبها برده ایم صبح چون سر زد بسامان شمع ما دلمرده ایم نیست نفس دون امانت دار یک جو اعتبار حق بدست ماست گر چیزی بخود نسپرده ایم گر بها می داد ما را قدر ما هم م...
باز عید آمد بغل گیری مینا می کنم از کجا یاری چو او خون گرم پیدا می کنم پندگویان کهنه دیوارند و من سیلابشان منعشان تا چند باید رو به صحرا می کنم همچو خار پا به جای خود کسی نگذاردم ب...
ز سوز عشق چه هنگامه فغان بندیم چو شمع کشته ازین ماجرا زبان بندیم نهال سرکش گل بیوفا و لاله دو رو درین چمن به چه امید آشیان بندیم دمیکه ما گره از کار عیش بگشاییم خیال بوسه بر آن خاک...
جنت از رضوان که من زان روضه خرم نیستم سیر چشمم در پی میراث آدم نیستم خوردنم غیر از ندامت نیست بر خوان عمل چند گیرم در دهان انگشت خاتم نیستم هرگز از فوت مرادی ناله از من سر نزد مرده...
دل رفیقان ره خوف و رجا را دیده است شوق پابرجا و صبر بی وفا را دیده است روز محشر بازگشت جان به تن از شوق تست ورنه مسکین عمر ما این تنگنا را دیده است گر به ما داغ محبت گرم خون باشد ر...
نه بی دردی ست گر چاک گریبان را رفو کردم حصاری شد مرا تا سر به جیب خود فرو کردم به بند دهر چون تیغم ولی از جوهر ذاتی گشایش در قدم دارم به هر جانب که رو کردم ز اهل عقل جز نا در برابر...
روز و شب از بس که محو آن میان گردیده ام موی می ترسم برآید عاقبت از دیده ام صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منم نام خود را از زبان هیچکس نشنیده ام اشک رنگین داغ حرمان زخم رشک مدعی وه چه ...
همچو عینک سر نگردد راست از پشت غمم همچنان حرص نظربازی فزاید هر دمم از ادای خارج هر کس خجالت می کشم با کمال بیدماغی من وکیل عالمم من بمردن همدم از ضعف خمار افتاده ام باید آوردن ز جا...
خوش آن غیرت که بی خود جانب دلدار می رفتم دمی کز خویش می رفتم به کوی یار می رفتم خوش آن خلوت سرا کز اتحاد حسن و عشق آنجا تو از می مست می گشتی و من از کار می رفتم وداع با به راه او پ...
از در محرومی استمداد همت کرده ایم آرزوها را تمام از سینه رخصت کرده ایم کیست تا مارا بدست کم تواند برگرفت بر سر یکپای پیش خم عبادت کرده ایم این زمان بی بوسه از ساقی نمی گیرم جا زانک...
باین دماغ که از سایه اجتناب کنیم بر آن سریم که تسخیر آفتاب کنیم بگریه سحری سعی بیش ازین خوش نیست چه لایقست که در شیر صبح آب کنیم شود بصیر بدل عجز چون کمال گرفت گذشت از آنکه توانیم ...
جان کاهدم چو حق سخن را ادا کنم گر نقد جان دهند سخن را بها کنم با عالمی مرا سر همخانگی کجاست کو مرگ تا که خلوت راحت جدا کنم چندانکه جای در دل آتش کند سپند خواهم که جا بخاطر آن بیوفا...
موشکافی ها در آن اندام زیبا کرده ام تا کمر را در میان زلف پیدا کرده ام نیستم راضی که سر بر کرسی زانو نهم تا هوای سربلندی را ز سر وا کرده ام دیده خواهش نبیند توتیا سازی چو من خاک کو...
آوردم از مو قلم چون شرح ضعف تن کنم ور ز جان سختی نویسم خامه از آهن کنم کلبه ام هرگز چراغ از تیره روزی ها نداشت در دم آخر عجب گر خانه را روشن کنم کی بود کو را بیابم واگذارم خویش را ...
نه سزاوار حرم نه لایق بتخانه ام در خراب آباد دنیا جغد بی ویرانه ام فرقم از سرکوب محنت یک نفس خالی نبود گر ز کار افتاد دستم ریخت بر سر خانه ام بس که هرگز پر ندیدم جام عیش خویش را با...
نوبهار آمد دگر دنیا خوش و دل ها خوش است خانه در رهن شراب اولی است تا صحرا خوش است در میان نیک و بد زین بیشتر هم فرق نیست گل به سر گر می پسندی خار هم در پا خوش است سربه سر عمرش به ت...
در مطلعی که وصف دهانش بیان کنم غیر از میان چه قافیه آندهان کنم چون خودفروش سود زسوا ندیده ایم گر خاک را بزر بفروشم زیان کنم خاموشی است ذکر خفی نزد سالکان کو فرصتی که آن را ورد زبان...
کامی ز روزگار ستمگر گرفته ایم خود را اگر بخاک برابر گرفته ایم گرمی ز جزوناری ما برطرف شدست از بسکه حرف سرد بتن بر گرفته ایم پر را بشکل خنجر صیاد دیده ایم سر را ز شوق آن بته پر گرفت...
ز کلک مرحمت دوست تیره ایامم طفیل احمد و محمود می برد نامم اگر سحاب کرم سنگ خاص من سازد بسی به است ز باران رحمت عامم اگر ز گوشه خاطر نرانده است مرا چرا بگوشه مکتوب می برد نامم ز ننگ...
ما تکیه بیاری هوادار نداریم کاهیم ولی پشت بدیوار نداریم زین پایه پست اوج غباری نگرفتیم ما طالع خار سر دیوار نداریم از بزم تو زین دیده خونبار جداییم ابریم ولی راه بگلزار نداریم وقتس...
طالع وارون بر آن برگشته مژگان بسته ایم گرچه بی قدریم خود را بر عزیزان بسته ایم موری از تاب کمر ما را تواند صید کرد چشم همت گرچه از ملک سلیمان بسته ایم دیده گر سیراب شد دل تشنه یک ق...
بی قدر نخواهم شد اگر خاک نهادم خوارم منگر ذره خورشیدنژادم از هستیم ار نیست نشان نام به جا هست در نزد شب و روز جهان نقش زیادم جنس من و بازار رواج این چه خیالست چون قبله نما در حرم ک...
آستین گریه را گاهی که بالا می زنم سیلی سیلاب بر رخسار دریا می زنم نیستم بیکار شغلی می تراشم بهر خویش دست اگر بردارم از سر تیشه برپا می زنم کی هوای گوشه عزلت ز سر بیرون کنم منکه طعن...