غزل شمارهٔ ۴۸۷
تمام دردم و روی دوا نمی بینم بچشم خواهش خود توتیا نمی بینم براه دیدنت از بس نگاه ضبط کنم دمیکه راه روم پیش پا نمی بینم اگرچه پرده حیرت غبار چشم منست ز عشوه های نهانی چها نمی بینم ب...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
تمام دردم و روی دوا نمی بینم بچشم خواهش خود توتیا نمی بینم براه دیدنت از بس نگاه ضبط کنم دمیکه راه روم پیش پا نمی بینم اگرچه پرده حیرت غبار چشم منست ز عشوه های نهانی چها نمی بینم ب...
گوهر تاجم که در دست گدا افتاده ام سیر طالع بین کجا بودم کجا افتاده ام وه چه بودی گر زبام آسمان افتادمی اینچنین کز صحبت یاران جدا افتاده ام صبح من شام غریبان است از شامم مپرس تا بکا...
ریخت ناخن بس که خار یأس از پا می کشم بر در دل می نشینم پا ز درها می کشم ساعدم از زیر بار آستین بیرون نرفت چون نگویم دست همت را ز دنیا می کشم شحنه را بر من گرفتی محتسب را دست نیست ش...
مرا ز زلف تو غیر از شکست و محنت نیست بنای خانه زنجیر بهر راحت نیست برهنه پای نخواهیم ماند آبله هست در آن دیار که کفشی به پای همت نیست چنین که قافله آه می رود به شتاب به کشور اثرش ف...
باده کو تا موج سان رقص از همه اعضا کنم چون حباب از فرق دستار یقین را وا کنم خار بی گل دود بی آتش بمن قسمت رسد خواه گلشن خواه گلخن هر کجا مأوا کنم پای سیرم نیست اما سیل اشکم داده ان...
خاک نشینی است سلیمانیم دست بود افسر سلطانیم هست چهل سال که میپوشمش کهنه نشد جامه عریانیم جوش سرشکم بمقام وداع جمعم و سرگرم پریشانیم نسخه گرفتست نظام جهان از نسق بیسر و سامانیم خاک ...
ما که پیش از مرگ آسایش تمنا می کنیم شکوه از بدگردی افلاک بی جا می کنیم چون به کوی خاکساری سرکشی از سر نهیم تا هوای خشت بالین را ز سر وامی کنیم ما خس سیلاب سوداییم و در سیر سلوک گر ...
هرگز آشفته ز بد گردی دوران نشدم داد خاکم همه بر باد و پریشان نشدم آه ازین غفلت سرشار که چون ساغر پر جان به لب آمد و از کرده پشیمان نشدم طالعی خصم فکن در همه میدان دارم وین هنر بین ...
تا نفرسود است پا بیراهه پیما می شوم می گذارم پا به راه آن دم که بی پا می شوم صورت از دیوار می خواهد که سنگ آرد برون با چنین دیوانگی هرجا که پیدا می شوم آتش ناکامی دوران نمی سوزد مر...
اشکریزان در غمت چون رو به هامون می کنم کاسه مجنون و جام لاله پرخون می کنم طالبی دارم که می افتد گره در کار من سر چو تار سبحه از هرجا که بیرون می کنم ابروی زخمم کشیده چشم داغم سرمه ...
در جستجوی وصلت آن رهرو بلایم کز فرق همچو شانه بگذشته خار پایم یکپای در خرابات پای دگر بمسجد یکدست رهن ساغر یکدست در دعایم تا سینه چاک کردم ناخن تمام فرسود اکنون بعقده دل درمانده چو...
از هر طرف که تا زند ما صید سربراهیم یکسو شدن ندانیم خاک چهارراهیم هرچند ابر رحمت روی کسی نبیند بهتر شناخت مار را زانرو که روسیاهیم درودایی که خضرش از تاب تشنگی سوخت میراب جوی اشکیم...
کسی نیم که زکس حرف سرد برگیرم من آتشم چه عجب گر زباد در گیرم چنان ز کوی طمع پا کشیده همت من که عارم آید اگر پند از پدر گیرم بغیر قطره ز میراب قسمتم نرسد اگرچه جا بدل بحر چون گهر گی...
دلا مگوی که نگرفت هیچکس خبرم که سنگ حادثه داند شمار موی سرم اگر بنشو و نمایی رسیده ام اینست که خار پای دوانیده ریشه تا کمرم هوای بال فشانی بزیر چرخم نیست چو طایر قفسم گو بریده باش ...
ضعف طالع برده از من قوت تدبیر را برنتابد از خرابی خانه ام تعمیر را گر چنین شاداب از خون شهیدان می شود آب پیکان سبز خواهد کرد چوب تیر را کی دگر از خانه چشمم قدم بیرون نهی زآستانت بر...
نه همین سودای ابرویت مرا دیوانه ساخت برهمن از شوق او محراب در بتخانه ساخت مستی چشم ترا نازم که در دوران او سبحه را زاهد به می گل کرد و زان پیمانه ساخت رخنه در آهن فتد از سایه مژگان...
بچاک سینه نه مرهم پی دوا بندم ره فرار به صبر گریزپا بندم نبسته است کس از چاره راه برغم عشق بروی سیل چه سود ار در سرا بندم در آن چمن که گل وصل دسته بندد غیر مرا بس اینکه نگه را به پ...
همین نه در سفر آشفته تر ز سیلابم که در وطن همه سر گشته تر ز گردابم چرا فریب شراب هوس خورم که چو شمع تمام عمر بیکقطره آب سیرابم ز سر نهادن و از سر گذشتن است سجود به کیش من که خم تیغ...
روز و شب از بس که محو آن میان گردیده ام موی می ترسم برآید عاقبت از دیده ام فرصت عشرت ز کف ندهم به هرجایی که هست گریه تا بس کرده ام بر حال خود خندیده ام گل به بستر تا نیفشانی نمی خو...
می رویم از خود بیا در انجمن تنها نشین ذوق تنهایی اگر داری بیا با ما نشین سرکشی با هر که کردی رام او باید شدن شعله سان از هر کجا برخواستی آنجا نشین طرز وضع اهل دنیا سربسر نادیدنست گ...
هیچکاری برنمی آید ز دست تنگ من ورنه جنگی نیست دامان ترا با چنگ من طینتم بر عاریتهای جهان چسبیده است گر فشانی گرد از رویم بریزد رنگ من بسکه خرسندم زکنج فقر کاسیبش مباد نعمت الوان بو...
سفر نیکوست اما نه زکوی دلستان رفتن بسان شمع هم در بزم باید از میان رفتن نقاب غنچه بگشاده می و معشوق آماده عجب گر زنده رود اکنون تواند زاصفهان رفتن زجوش گل نگنجید آشیان من زهی طالع ...
کار دوران چیست جمعیت پریشان ساختن سیل مجبورست در معموره ویران ساختن پاک طینت را بکین کس نشاید گرم کرد بهر خونریز از طلا شمشیر نتوان ساختن گر طبیب همت ایام عیسی دم شود باید از وی در...
پیشی ار خواهی بهر پس مانده همراهی گزین سربلندی بایدت دیوار کوتاهی گزین در ره عصیان هم ایدل همتی باید بلند بهتر از شیطان رفیق راه گمراهی گزین روز از خجلت بکاه آنجا که شب مهمان شدی گ...