غزل شمارهٔ ۵۰۸
هر دم مشو سوار به عزم شکار من آتش مزن بخانه زین شهسوار من کوتاه گشت از همه جا رشته امید از بسکه روزگار گره زد بکار من پژمرده گشت گلشن عیشم چنانکه نیست یک گل درو که خنده زند بر بهار...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
هر دم مشو سوار به عزم شکار من آتش مزن بخانه زین شهسوار من کوتاه گشت از همه جا رشته امید از بسکه روزگار گره زد بکار من پژمرده گشت گلشن عیشم چنانکه نیست یک گل درو که خنده زند بر بهار...
نه همین می رمد آن نوگل خندان از من می کشد خار درین بادیه دامان از من با من آمیزش او الفت موج است و کنار روز و شب با من و پیوسته گریزان از من قمری ریخته بالم به پناه که روم تا بکی س...
آن سرو روان تا به گلستان گذری داشت پروانه صفت گل هوس بال و پری داشت دل از خم زلف تو برون رفت و نگفتی کاین حلقه ماتم زدگان نوحه گری داشت گامی به غلط هم سوی مقصود نرفتیم گویی ره آوار...
مگو ناصح که بتوان از رخ جانان نظر بستن بسی مشکل بود بر روی صاحبخانه در بستن به از مو نیست دستاری سر ما بیدماغان را که هر گه واشود بازش نمی یابد بسر بستن رمق در کس نمی ماند کمر گاهی...
ای صبا این دل صد چاک به جانان برسان شانه تحفه به آن زلف پریشان برسان به چمن گر گذری ناله ای از من نشنو نغمه تازه به مرغان خوش الحان برسان زاد راهم همه چون دیده عاشق آبست می رسد ابر...
دلا بار وجود از خویش افکن درین ره کاری آخر پیش افکن تو صید عالم قدسی درین دشت کمند وحدتی بر خویش افکن دل آسوده را در خون فرو بر بر آن مژگان کافر کیش افکن مگر در خواب بینی روی راحت ...
بسینه ناوک غم تا بکی روان کردن چه ذوق رو دهد از آینه نشان کردن دلا بگلشن حسن معاش می باید بقدر پایه پرواز آشیان کردن قفس فراخ اگر گشت گلستان نشود بجاست شکر و شکایت ز آسمان کردن غذا...
شب عیدست می باید در میخانه وا کردن بمی خشکی زهد روزه داران را دوا کردن صراحی گر چنین پیوسته خواهد در سجود آمد بیک شب طاعت سی روز را خواهد قضا کردن ز ماه عید بی ابروی ساقی کار نگشای...
نگسست عهد صحبت می از هوای باران آری همیشه باشد برق آشنای باران در روز ابر باید ساغر شمرده خوردن یعنی بود برابر با قطره های باران افکنده اند بر ابر مستان سر برهنه همچون حباب دستار د...
باز میخارد کفم خواهم دگر بر سر زدن این بود از ما بدام عشق بال و پر زدن در حق آن قامت دلکش وصیت کرده است وقت رفتن شمع رعنایی و گل بر سر زدن از غم آندل که گم شد می زنم بر سینه سنگ چو...
کمر از تار جان باید بران نازک میان کی از هر رشته ای آن دسته گل می توان بستن بزور رعشه شوق اضطرابی آرزو دارم که مغزم را نباشد فرصت در استخوان بستن بروز ار عندلیم شام چون پروانه خامو...
اگر مرد رهی نعلین خار سعی در پا کن قدم از سر کن و سودای منزل را ز سر واکن ز مجنون کم نیی روز سیاه در هم خود را بوادی شکیبایی خیال زلف لیلا کن نه مرد صدمه عشقی ز سر حد هوس بگذر هوای...
بیغما برد دین و دل که دست انداز نازست این نهادم سر بکف منهم که تسلیم نیازست این غم جانسوز عاشق از نهفتن فاش می گردد زخویش آتش برآوردم گل اخفای رازست این گیاه و برق را با هم چه آمیز...
پنبه ها بر روی داغ از آتش دل در گرفت وقت مرهم خوش که بازم سوختن از سر گرفت سرکشی با خاک ساران کی به جایی می رسد سرو من از خاک نتوان سایه خود برگرفت من کجا بد گردی افلاک و انجم از ک...
تا چند همچو سوفار خندان بخون نشستن دلتنگ و روگشاده خود را بکار بستن گر از نسق فتاده است احوال ما چه نقصان عقد گهر ز قیمت کی افتد از گسستن بیماری غم او آن ناتوانی آرد کز ضعف کس نیار...
برتر از خورشید شد کار سخن شب ندارد روز بازار سخن نارساییهای انداز همه از بلندیهای دیوار سخن عرش کرسی می نهد در زیر پای تا گلی چیند ز گلزار سخن منکر هر ملت و مذهب که هست برنمی خیزد ...
به عالم از سر کلک وزارت درفشانی کن بر اوج قدر دایم کار فیض آسمانی کن بزرگان را به قدر کاردانی کار می افتد دل بیدار داری مملکت را پاسبانی کن رضای خلق و خالق چون عنان هرگه به دست آید...
شکارگاه معانی است کنج خلوت من زه کمان شکارم کمند وحدت من خدنگ خامه چو پر از بنان من یابد خطا نمی شود از صید تیر فکرت من زدور گردی جایی روم بدشت خیال که گم شود ره طی کرده گاه رجعت م...
حسن اگر این است ناصح همچو ما خواهد شدن چوب تر آخر به آتش آشنا خواهد شدن از دم تیغ است سیر مرغ بسمل تا به خاک دل گر از دست تو بیرون شد کجا خواهد شدن هر در نگشوده ای دارد ز استغنا کل...
نصیب ماست زیان بر سر زیان دیدن گلی نچیدن و دیدار باغبان دیدن غبار کوی تنزل بدیده تا نگشتی نمی توانی مسند بر آستان دیدن خدا نصیب کند دیده ایکه بتوانی بروشنایی او سود در زبان دیدن غب...
کس نمی گیرد دگر در رهن صهبا پیرهن از تو چاک ایدست بیتابی و از ما پیرهن بیتو ضعفم قوتی دارد که مانند حباب باز می افتم اگر بردارم از جا پیرهن شب قبای صبر دلها چاک شد چون آمدی همچو شم...
چیست کارم زخم کاری هر زمان برداشتن وز خدنگ جور او زخم سنان برداشتن در کتاب صنع یزدانی خیانت کردنست سرو من جزو کمر را از میان برداشتن می توانم آب بردارم ز جوی کهکشان لیک نتوانم زخوا...
نیامد نخل آه از سینه پرداغ من بیرون نکرد این سرو هرگز سر زدیوار چمن بیرون درین محنت سرا چون نال اگر چاهت وطن باشد بفرقت تیر اگر بارد نیابی از وطن بیرون غم افشای رازم نیست در بزمش ک...
نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی تو که دیده در نگشاید بر این و آن بی تو ز خضر گیرم و بر خاک ریزم آبحیات بزندگی شده ام بسکه سرگران بی تو درین بهار چو گل از سفر توهم باز آی ببین چه م...