غزل شمارهٔ ۵۷۳
فزون از صبر ایوبست تاب محنت دوری که رنجوری نباشد آنچنان مشکل که مهجوری چنان بی روی تو دست و دلم از کار خود مانده که ساغر در کفم لبریز و من مردم ز مخموری ز گوش این نکته پیر مغان بیر...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
فزون از صبر ایوبست تاب محنت دوری که رنجوری نباشد آنچنان مشکل که مهجوری چنان بی روی تو دست و دلم از کار خود مانده که ساغر در کفم لبریز و من مردم ز مخموری ز گوش این نکته پیر مغان بیر...
از فیض دل ار گوهر شب تاب نباشی چون خاک بهر جا که روی باب نباشی ناخوانده مرو بر در کس تا زگرانی بار دل یک شهر چو سیلاب نباشی مگشای زبان به ز خودی را چو به بینی زنهار که شمع شب مهتاب...
دلا چه شکوه بیهوده از قضا داری طبیب را چه گنه درد بیدوا داری چگونه رو ننمایی بما تهی دستان تو کز نقاب تمنای رونما داری اگر تو دست دهی باغ می کند سودا بهار را بخزانی که در حنا داری ...
مکن از تلخ کامان شکوه گر شیرین سخن باشی به عریانی بساز ار باهنر هم پیرهن باشی زیان هایی که از راه سخن دیدی اگر گویی دلا همچون جرس باید که دایم در سخن باشی بکن بنیاد بیت و سیل شو کا...
زهی بعشق رخت کار شمع سربازی زنسبت قد تو سرو در سرافرازی زگریه باخته ام دیده را همین باشد بنزد دیده وران معنی نظر بازی چنین بخاک گر افتاده ام ز پستی نیست که ریخت بال و پرم از بلند پ...
رفتن ز درت کار من دل نگران نیست گر کشته شوم خونم از آن کوی روان نیست با تیر بلا چون هدفم روی گشاده گر کوه شود درد غم عشق گران نیست حال من بی برگ نوا را چه شناسد آن سرو که آگاه ز تا...
پیچیده تر ز طره او دود آه ماست برگشته تر از آن مژه بخت سیاه ماست در راه او به خون خود از بس که تشنه ایم هرکس که چاه می کند او خضر راه ماست ما را چو کاه تکیه به دیوار خلق نیست خاکیم...
گرم خون کردم به مژگان آه آتشناک را شسته ام از آتش خود کینه خاشاک را حرز مینا هست از بدگردی گردون چه باک در بغل داریم سنگ شیشه افلاک را آسمان کودن پرست و ما همه فطرت بلند چون توان خ...
در آتش عشق مهوشان رفت آسان پی دل نمی توان رفت دل از پی درد او روان شد منزل دنبال کاروان رفت این مهمان نخوانده آه شد خوار ز بس بر آسمان رفت تیر تو گرفت کشور دل این مژده به خانه کمان...
دل ز ناوک های بیداد تو پیکان را گرفت تشنه لب از ابر رحمت آب باران را گرفت پردلی کاری نمی سازد ز استیلای عشق شیر بگریزد دمی کآتش نیستان را گرفت سهل باشد مملکت گیری به امداد سپاه نام...
جگر ز زخم تو معمور و دل ز غم شاد است ز یمن جور تو اقلیم درد آباد است اجل ز هر غمم آسوده کرد و دانستم که شمع را اگر آسایشی است از باد است به آن رسیده که رامم شود رمش ندهی دمی به خوا...
ابر را دیدیم چون ما چشم گریانی نداشت برق هم کم مایه بود از شعله سامانی نداشت با مسیحا درد خود گفتیم پر سودی نکرد زانکه چون بیماری چشم تو درمانی نداشت سینه ما هیچ گه بی ناوک جوری نب...
دایم گله چرخ دلا ورد زبان چیست گر ناوک خاری رسدت جرم کمان چیست بی باکی آن غمزه خون ریز از آن است کز تیر نپرسند که تقصیر کمان چیست گر خاک نشینان فلک سیر نباشند بر چرخ پس این جاده کا...
علاج عاشق دلگیر سیر بستان نیست به چشم تنگدلان غنچه کم ز پیکان نیست ز استخوان شهیدان اگر نخیزد دود دلیل راهروان کس درین بیابان نیست ز بهر تن زرهی نیست به ز نقش حصیر برای سر سپری بهت...
گر آه و ناله داری در ملک عشق باب است بد یمن شادمانی چون خانه حباب است چشمت به خون عاشق گر تشنه است سهل است چیزی که می توان خواست از دوستان شراب است دشمن ز شغل خصمی آسودگی ندارد تا ...
ضعفم مدد ز قوت صهبا گرفته است دستم عصا ز گردن مینا گرفته است کلک قضا مداد خط سرنوشت ما گویی ز درد آتش سودا گرفته است این نه صدف ز گوهر آسودگی تهی است آهم خبر ز عالم بالا گرفته است ...
دل از سر کوی تو اگر پای کشیده است باز آمدنش زودتر از رنگ پریده است ناصح هذیان گوید و ما را تب عشق است ما بسمل و او می طپد این را که شنیده است حال دل صدپاره که در نامه نوشتم در یار ...
عارف که جا به جز سر کوی فنا نساخت جایی که سیل راه ندارد سرا نساخت افلاک را به فکر من انداخت وصل او کم بخت را سعادت بال هما نساخت در ملک زندگی دل بی شور عشق نیست آری به دهر کس جرس ب...
لب فرو بستم زیان دارد زبان دانی مرا چشم پوشیدم نمی زیبید عریانی مرا شانه و زلف تو یادی می دهد از جان من بی تو زین سان در میان دارد پریشانی مرا نکته سنجی چیست عیب کس نفهمیدن بود می ...
دختر رز از کنار می کشان یکسو گرفت پرده ای کز کار ما برداشت خود هر رو گرفت بزم عشرت روشنایی از کجا پیدا کند کآتش می رفت و جانش دود تنباکو گرفت سیر گلشن کردی و گل غنچه شد بار دگر بس ...
صبر را از دهنت حوصله تنگ آمده است ناله ها را ز دلت تیر به سنگ آمده است مژه ات آفت جان طرز نگاهت خون ریز بسته آن غمزه دو شمشیر و به جنگ آمده است بدگمانی دلم ز آن صف مژگان داند گر به...
صبرم حریف دوری طاقت گداز نیست شام غم است این سر زلف دراز نیست گر کوته است دست امیدم عجب مدار در دعوی گزاف زبانم دراز نیست برخاستن ندارد افتادنم چو شمع از صد نشیب بخت مرا یک فراز نی...
زان سینه چه راحت که ره زخم به در نیست بادی نخورد بر دل اگر خانه دو در نیست با این همه تنگی که نصیب دهن اوست داغم که چرا روزی ارباب هنر نیست چشمت غم آن زلف سیه روز ندارد از ماتم همس...
گردون در آتش از حسد جوهر من است پرواز من بلندتر از اختر من است شبنم به بال جذبه خورشید می پرد کس را چه حد بستن بال و پر من است پامال و خاکسار و ز هر باد بی قرار نقش قدم به راه وفا ...