غزل شمارهٔ ۷۵
سردمهری های دوران را تلافی از تب است سوزن خار ملامت ها ز نیش عقرب است نه همین ما می گدازیم از غم بخت سیاه هرکجا روشندلی دیدیم شمع این شب است ناله هرجا می رسد رنگ دگر بر می کند آتش ...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
سردمهری های دوران را تلافی از تب است سوزن خار ملامت ها ز نیش عقرب است نه همین ما می گدازیم از غم بخت سیاه هرکجا روشندلی دیدیم شمع این شب است ناله هرجا می رسد رنگ دگر بر می کند آتش ...
یک رنگم و در کوی دو رنگیم وطن نیست سیلم که مدارا به کسی شیوه من نیست افتادن دیوار کهن نو شدن اوست جز مرگ کسی در پی آبادی من نیست خوبان نپسندند حق صحبت دیرین نظاره فریب است مطاعی که...
گر به قسمت قانعی بیش و کم دنیا یکی است تشنه چون یک جرعه خواهد کوزه و دریا یکی است حرص گر دهقان نباشد کشت را شبنم بس است خوشه و خرمن به پیش چشم استغنا یکی است کج نظر سود و زیان را ا...
به ملک حسن که فیضی ز آشنایی نیست در آشنایی خورشید روشنایی نیست هر آنچه رفت ز دستم برون ز دل هم رفت میان دست و دلم چون صدف جدایی نیست غبار خاطرم از شش جهت گرفته فرو چو اخگرم سر و پر...
یک شهر سنگدل را یک سخت جان بس است جایی که صد خدنگ بود یک نشان بس است زلفت هزار حلقه کمان را چه می کند گر صید دل مراد بود یک کمان بس است دل زان تست بر سر جان گر سخن بود قسمت کنیم با...
در آتش ار فکنم تخم مهربانی را دهم به تربیتش آب زندگانی را به دوستی که گرم دسترس به جان باشد به مزد کینه دهم دشمنان جانی را حنای عیش جهان چون شفق نمی ماند دلا ز دست مده اشک ارغوانی ...
دل که چون نرگس مستت به شراب افتادست دفتر معرفت ماست در آب افتادست ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم اول و آخر این کهنه کتاب افتادست غمزه ات کار دلم ساخت به یک چشم زدن دامنی تا زدی ...
آنکه زخمی از زبان او نخوردم سوسن است وانکه بر عیبم ندوزد چشم بدبین سوزن است رخصت سیر جهان می خواستم از عقل گفت اهل عزلت را سفر از یاد مردم رفتن است تا شکست کاملان جستن هنر گردیده ا...
از من غبار بس که به دل ها نشسته است بر روی عکس من در آیینه بسته است اندیشه ای ز تیر و کمان شکسته نیست زآهم نترسد آنکه دلم را شکسته است خوار است آنکه تا همه جا همرهی کند نقش قدم به ...
جز از غبار مذلت دلم جلا نگرفت به خاک تا نفتاد این گهر صفا نگرفت ز دستبرد حوادث گریخت یک سر تیر هدف به دشت بلا نیز جای ما نگرفت رمیده اند چنان از خط هواداران که زلف جانب رخساره ترا ...
به زخم تیر جفا مرهم عتاب چراست نمک به روی نمک بر دل کباب چراست فلک به تشنه لبان قطره را شمرده دهد به عاشقان کرم اشک بی حساب چراست تمام نسل بزرگان اگر نکو باشند ز بحر زاده تنک ظرفی ...
شیوه نادان بود بر عاشق بیدل گرفت بر اصول رقص بسمل کی کند عاقل گرفت عشق با سیلاب پنداری ز یک سرچشمه است جای خود ویران کند هر جا دمی منزل گرفت طبع بی انصاف را از عیب جویی چاره نیست گ...
هر قدم لغزیدنی فرش قدمگاه من است چاه راهم چون قلم پیوسته همراه من است گشته از افتادگی آن سرفرازی حاصلم کاسمان در سایه دیوار کوتاه من است از طریق راست خاشاک خطرها رفته اند هر چه در ...
محتسب بر حذر از مستی سرشار من است سنگ بگریزد از آن شیشه که در بار من است آسمان مشتری جنس هنرها گردید که دکان سوختنم گرمی بازار من است از دهن غنچه صفت دست اگر بردارم قفل دیگر ز حیا ...
ای به از گل بر سر احباب خاک خواری ات چاره ساز جان کار افتاده زخم کاری ات در کنار نامه اغیار یادم کرده ای تا بدانم بعد از این قدر فرامش کاری ات ایدل از آب حیات نامه های دوستان بر کن...
جلوه پیچ و خم از موی کمر خواهد رفت تاب این رشته باریک بدر خواهد رفت دل ز سودای سر زلف تو خواهد واسوخت از سر مجمرم این دود بدر خواهد رفت یک جهان بار شکایت ز جهان خواهد بست هر که از ...
بگذاشتم به هم بد و نیک زمانه را آزاده ام نه دام شناسم نه دانه را سرمای سرد مهری گل بود در چمن آتش زدیم خار و خس آشیانه را کنج قفس به ایمنی او بهشت نیست بی دام دیده ایم ازین گوشه دا...
صبح شکفتگی ز شفق کم بهاتر است خو کن به گریه خنده ز گل بی وفاتر است رسم رهش ز همت اهل جهان مخواه طفل اند و دستشان به دهن آشناتر است ما اجر از عبادت ناکرده می بریم هر طاعتی که فوت شو...
پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت باریک بینی ات چو ز پهلوی عینک است باید ز فکر دلبر لاغر میان گذشت وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیست رو پس نکرد هر که از این...
پیوسته دل ز قطع امید آرمیده است راحت درین چمن بر نخل بریده است صبرم به جستن دل گمگشته رفته است طفل سرشک در پی رنگ پریده است با گریه خنده رویم و با ناله گرم خون باز از شراب غصه دماغ...
آزادگی ز منت احسان رمیدن است قطع امید دست طلب را بریدن است بحری است زندگی که نهنگش حوادث است تن کشتی است و مرگ به ساحل رسیدن است سیر ریاض عالم جان با حجاب تن گلزار را ز رخنه دیوار ...
در صد زخم جفا زان مژه بر دل باز است غمزه زان ناوک کج سخت درست انداز است هرکه خودبین و خودآرا ز هنر بی خبر است همچو طاووس که پر زینت و کم پرواز است سر توحید ز زنجیر شود معلوم است صد...
ما را تپیدن از غم دنیا شعار نیست صد شکر کآب طینت ما موج دار نیست بی جذبه جنون نرسد کس به هیچ جا سالک به راه ماند اگر نی سوار نیست روشندلان حباب صفت دیده بسته اند روزن چه احتیاج اگر...
چمن ز سردی ایام برگ و بار گذاشت خوش آنکه عاریتی را به اختیار گذاشت بس است سردی فصل خزان کنون باید هوای زهد خنک را به یک کنار گذاشت خزان رسید و به آزادگی ثمر شد نخل فشاند برگ به شکر...