شمارهٔ ۴۱ - تاریخ شهادت صلابت خان
دلا دیدیکه تیغ جور گردون چه زخم منکری زد بر جگرها عجب زخمی که گردد کهنه هرچند خلاند تازه در دل نیشترها صلابت خان عزیز مصر دولت که رویش بود عید دیده ورها بگلزار صلابت کرد پرواز چو ش...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
دلا دیدیکه تیغ جور گردون چه زخم منکری زد بر جگرها عجب زخمی که گردد کهنه هرچند خلاند تازه در دل نیشترها صلابت خان عزیز مصر دولت که رویش بود عید دیده ورها بگلزار صلابت کرد پرواز چو ش...
شد تنگ ز کم ظرفی ما مشرب جام مشکل که دگر سیر کند کوکب جام آید بفقان ز دست بد مستی ما انگشت زند اگر کسی بر لب جام
داده حق سایه خود را دگر از نو خلفی که توان دید درو فر فلک جاهی را سرنوشتش که از آن یکرقم آمد اقبال بهترین قطعه بود کلک یداللهی را می توان یافتن از ناحیه شاه شجاع جوهر دوست نوازی و ...
با آنکه پیاله گیر این بزم منم ممتاز بلطف ساقی انجمنم گیرد هر کس از کف ساقی جامی گردد چو پیاله آب اندر دهنم
داد ایزد بپادشاه جهان خلفی همچو مهر عالمتاب تاج صاحبقران ثانی را گوهر بحر ازو گرفته حساب نامش اورنگ زیب کرده فلک تخت ازین پایه گشته عرش جناب چون باین مژده آفتاب انداخت افسر خویش بر...
شب ها ز چراغ و شمع در نورسپور هر ذره زند لاف تجلی با طور هر روز ز شوق این چراغان تا شب خورشید فتیله تابد از رشته نور
غبار دیده بد رفته باد ازین درگاه که سربلند و فلک دستگاه آمده است بهار نقش و نگاری چو خط مه رویان بجلوه بهر فریب نگاه آمده است ز رشته های شعاعی طناب تابد مهر که بهر سایه حق جلوه گاه...
افسوس که جمعیت از احوالم رفت شیرازه اوراق مه و سالم رفت من بلبل بینوایم از بی برگی هم گلشن رفت و هم پر و بالم رفت
خلف سلسله فضل باقلیم وجود آمد و بدرقه اش سابقه لم یزلیست سرنوشتش بجز اقبال و سعادت نبود می توان خواند زپیشانیش از بسکه جلیست نامش از غیب سعید آمد از آن شد تاریخ صاحب طالع مسعود سعی...
زنهار مگو که بنده گمراهم هر جا که روم بکویت افتد راهم عالم همه آستانه درگه تست هر جا باشم ساکن این درگاهم
شکر خدا را که یک توجه اقبال زد دو گل فتح تازه بر دوران همچو خدنگی که بگذرد زدو نخجیر گشت بیک دفعه فتح بلخ و بدخشان شاهد این فتح را رسد ز نکویی گیرد اگر رونما ولایت توران چون گهر فت...
ابر آب دگر بروی دنیا آورد باید بمیان سبزه مینا آورد این حرف نه من ز پیش خود می گویم باران خبر از عالم بالا آورد
جهان کرده سامان بزم نشاطی که گلبانگ عیشش بگردون رسیده قران کرده سعدین و زینسان قرانی فرح خیز و پر یمن دوران دویده ز پیوند این گلبن باغ دولت زمانه گل عیش جاوید چیده فلک رتبه اورنگ ز...
در بادیه گر دو گام بی آب شوی بیدرد چرا اینهمه بیتاب شوی از آبله پای تو یکره خاری سیراب نشد چرا تو سیراب شوی
لله الحمد که از پرتو خورشید قدم سایه مرحمتی بر سر عالم آمد عالم افروز دری زینت دوران گردید که بخورشید درین بزم مقدم آمد نیری از فلک پادشهی کرد طلوع که بتاج فلکش جام مسلم آمد هر که ...
ایدل گر رفع احتیاجت هوس است بر خویش بگیر تنگ تا دست رس است حاجب کمتر چو دستگه نیست فراخ خاریدن گوش را یک انگشت بس است
خوش آن روشندل صاحب بصیرت که بیند پشت و رو کار جهان را چو دنیا را بکام خویش بیند بقدر سود اندیشد زیان را فلک برگشتنی دارد چه حاصل بسوی خود کشیدن این کمان را دکان ما و من خواهند برچی...
هنگام بهار سیر گلشن نکنیم تا بلبل را بخویش دشمن نکنیم تا نستانیم رخصت از پروانه در خانه خود چراغ روشن نکنیم
دست از آن ماست گر دست فلک بالاترست گرچه خاکستر بود برتر مقدم اخگرست در نظرها اعتبار کس بقدر نفع اوست عزت هر نخل در بستان بمقدار برست کان و دریا را بسی دیدم بچشم اعتبار سیر چشمان قن...
چو اقبال از نظام الملک برگشت بکشت بخت او شبنم شرر گشت نهال دولت او این برآورد که از خود چون چنار آتش برآورد ز مغروری و مستی و جوانی شدی کج کج براه زندگانی بیکسو می نهادی گاه و بیگا...
روزگاری شد که با تب لرز هم پیراهنم قسمت من گشته این از سرد و گرم روزگار وقت رفتن می سپارد خود بمن تب لرز خویش داد امانت داری درد تو ما را اعتبار شب که شد از اضطراب پیکر بیطاقتم تار...
دل در غم آن سرکش جاهل چه کند بیحوصله با عقده مشکل چه کند خواهد که ززلف نشنود ناله دل آواز بشب دور رود دل چه کند
منم کلیم بطور بلندی همت که استغاصه معنی جز از خدا نکنم بخوان فیض الهی چو دسترس دارم نظر به کاسه دریوزه گدا نکنم به صیدگاه سخن با زیر سیر چشم منم به صید بسته کس پنجه آشنا نکنم زفیض ...
حافظ چو بنغمه روح فرسا افتد در سیر مقامات که از پا افتد جز در ره آهنگ بهر سوی رود چون آب که از جوی بصحرا افتد