شمارهٔ ۵۱ - تاریخ اتمام بنائی در کشمیر
باز طبع هزار دستان را سر اندیشه در گریبانست روضه فکر در نظر دارد که در آن فیض عام رضوانست بر سر چشمه اش نشاط مقیم در عمارت سرور مهمانست چشمه را آب آینه است بجوی خوشگواری ازو نمایان...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
باز طبع هزار دستان را سر اندیشه در گریبانست روضه فکر در نظر دارد که در آن فیض عام رضوانست بر سر چشمه اش نشاط مقیم در عمارت سرور مهمانست چشمه را آب آینه است بجوی خوشگواری ازو نمایان...
دستت اگر ای قدوه احرار شکست نه از ستم چرخ جفاکار شکست تو نخل ریاض کرمی و دستت شاخیست که از گرانی بار شکست
راز دو جهان بتنگ دستان بسیار اسرار بلند را به پستان بسپار می خورده سفال نم به بیرون ندهد گر راز دلی هست بمستان بسپار
این تازه بنا که عرش همسایه اوست رفعت حرفی ز رتبه پایه اوست باغیست که هر ستون سبزش سرویست کاسایش خاص و عام در سایه اوست
آزاده ز سر هوای دستار گذاشت قانع هوس اندک و بسیار گذاشت در خانه دهر حرص چون جاروییست هر چیز که جمع کرد ناچار گذاشت
آنان که بخوان رزق روزی خوارند رمزیست که از خلال حاجب دارند یعنی چیزیکه نیست روزی تو آن گر در دهن تست برون می آرند
هر چیز که مایه تن آسانی تست برگشت چو بخت دشمن جانی تست آن آب که در گل وجود است ترا سیلاب شود چو وقت ویرانی تست
از شاه جهان زمانه ممنون بادا عدلش معمار ربع مسکون بادا زنجیر عدالتش سعادت اثر است چون سبحه بدست پیر گردون بادا
از شاه جهان جهان ببرگ و سازست کوس عدلش بسی بلند آوازست زنجیر عدالتش سراپا چشم است پیوسته براه دادخواهان بازست
پر داغ دل از جور جهانیست مرا از هر که نشان دهی نشانیست مرا تنها نه همین ستم کش افلاکم هر ذره خاک آسمانیست مرا
چو دست قضا نقش این جلد بست پر و بال طاووس در هم شکست کتابش چو گوهر بود از شرف مناسب فتادست جلد از صدف کند خرده کاریش را چون نگاه گذارد فلک عینک از مهر و ماه چو خود را سزاوار این جل...
بلند قد را سرگشتگان وادی غم مفرحی پی دفع ملال می خواهند چو باده بیتو حرامست از آن نمی طلبند حرام عیشان کیف حلال می خواهند
یارب دایم کمر بهمت بندی دست ستم فلک بقدرت بندی زنجیر عدالتت بود پاینده این سلسله بر پای قیامت بندی
زنجیر عدالتت بعالم رقمی است فرمان بدر کردن هر جا ستمی است آرایش روزگار امروز از دست بر روی زمانه زلف پرپیچ و خمیست
از معدلتت زمانه آگاه شده است زنجیر عدالتت ستمکاه شده است از قلعه فانوس برون آمد شمع دست ظالم زبسکه کوتاه شده است
ای عارضه تو عمر کاه همه کس شام المت روز سیاه همه کس تا درد ترا پیش مسیحا گویند دوشینه بچرخ رفت آه همه کس
دست هوسم را ز درم بیزاریست طبعم از فکر جمع سامان عاریست چیزیکه توان گفت که دارم روزه است آنهم چو نکو بنگری از ناداریست
محسن دایم سرش در سینه زده از شنبه چرت تا به آدینه زده با سجده ایزد آشناییست سرش پیشانی او ز پینگی پینه زده
از حادثه دورتر بصد مرحله است آنکس که ستمکارتر از سلسله است یکبار نشد خانه زنجیر خراب با آنکه تمام عمر در زلزله است
بنگی عربی سوار جمازه چرت از خویش سفر کند به اندازه چرت هرگز نگسیخت چرتش از چرت دگر بستست ز تار مژه شیرازه چرت
برگرد تو ای قدوه نیکوکاران روزی دو سه تب گشت چو خدمتکاران می خواست که از خلق خوشت آموزد راه روش سلوک با بیماران
از جلوه شاهدان فرخ پی فتح داد از پی هم ساقی دوران می فتح تاریخ فتوحات شهنشاه جهان کلکم بنوشت آمده فتح از پی فتح
برگشتن عمر را نمود آمدنت بسیار بکام شوق بود آمدنت از آمدنت که نوبهار طربست دانی که چه بهتر است زود آمدنت
برای سراپرده اش آفتاب ز زرتاب تابیده زرین طناب چنان ابره از زر کشتی تابناک که زرین شود میخ چوبین بخاک شود اطلس چرخش ار آستر بیابد ز اقبال روی دگر چنان از طراوت صفا گستر است گه از پ...