شمارهٔ ۷ - در مدح یکی از اکابر زمان در تقاضای کمان
سپهر منزلتا صاحبا فلک ز شهاب برای دشمن تو تیر در کمان دارد زبان بریده چو سوفار باد آنکه زبان نه از برای ثنای تو در دهان دارد طناب گردن بادا همیشه همچو کمان ز آستان تو هر کس که سرگر...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
سپهر منزلتا صاحبا فلک ز شهاب برای دشمن تو تیر در کمان دارد زبان بریده چو سوفار باد آنکه زبان نه از برای ثنای تو در دهان دارد طناب گردن بادا همیشه همچو کمان ز آستان تو هر کس که سرگر...
از باده گذشتیم بپاکان قسم است شستیم ز جام دست اگر جام جم است توفیق ثبات هم خدا خواهد داد آری تاریخ هم ثبات قدم است
دستی نبود بر تو بداندیش ترا دارد حسد و کینه پس و پیش ترا در قید دو شاخه هر دو دستت خواهم تا پایه شوند منبر ریش ترا
چون شاه جهان پادشه شیر شکار گردید بدولت پی نخجیر سوار روزی بتفنگ خاصیان چل آهو افکند و نیفکند بیک صید دو بار
شاها بختت کشور اقبال گرفت تیغت ز عدو ملک سر و مال گرفت چل قلعه بیک سال گرفتی که یکیش شاهان نتوانند بچل سال گرفت
عالم روشن ز شمع اقبالت باد جمع آمده اجزای مه و سالت باد هر جا شب وصل و روز عیدی باشد عیش دو جهان قرین احوالت باد
نی از گریه است ضعف چشمم نه زدرد این پرده بروی کار هجران آورد هر خانه که صاحبش سفر کرد از آن ناچار در آن غبار بنشیند و گرد
ساز تو همیشه غم فزای دل بود سرتاسر نغمه ات همه باطل بود باد نفست گلشن آهنگ ندید چون آب بهرزه رفته بیحاصل بود
چون شمع خودم آتش پیراهن خویش برقم اما فتاده در خرمن خویش خود را دایم بر آب و آتش زده ام پروانه کجاست همچو من دشمن خویش
چون لاله خودیم آتش خرمن خویش ما خود شده ایم خار پیراهن خویش ما را بدو جرعه ساقی از خود برهان تا چند بسر بریم با دشمن خویش
اجداد شه جهان همه تاج ورند اولاد چو آفتاب عالی گهرند تا آدمش اجداد شه هفت اقلیم تا محشرش اولاد شه بحر و برند
جا کرده اگر شاخ گلی در دل من تنگ آمده است از دل بیحاصل من خاک که شدم که او سر از من نکشید از خاک چمن سرشته گویی گل من
ای خداوندی که باشد نسبت انعام تو راست با حرص و طمع چون نسبت دست و دهان دست جودت از جهان رسم قناعت برفکند می کند اکنون هما پهلو تهی از استخوان نقطه شک بر سر دریا نهد ابر از حباب بحر...
پیش رخ شه نه سپر شد حجاب پاره ابریست بر آفتاب شاه جهان ثانی صاحبقران یک سپر از اسلحه اش آسمان بندگیش فخر سران دیار گوش همه چون سپر حلقه دار تیغ بروی فلک افراختست کاهکشان دست سپر سا...
شاه از حسب و نسب شه شاهانست یک یک اجداد او سکندر شانست فرزندی او نام پدر کرده بلند چون ابر که روشناس از بارانست
دلخسته به پیش دادرس می آیم آزرده ز گلشن بقفس می آیم چون ساغر می بهر زمان در سفرم پر می روم و تهی به پس می آیم
هم زلف پریشان تو بر گشته ز ما هم عشوه پنهان تو برگشته ز ما می داد گهی داد اسیران نگهت او نیز چو مژگان تو برگشته زما
تا وزن شهنشاه ترازو کردست شه گنج گهر بدامن او کردست گستاخ بپای شاه چون روی نهاد دارد دو سر این جرأت ازین رو کردست
با خویش همیشه ما در جنگ زدیم صد عقده بکار این دل تنگ زدیم رفتیم و بیار سنگدل دل بستیم خود شیشه خود برده و بر سنگ زدیم
از کسب هنر خوشدلی از دستم رفت سرمایه ناقابلی از دستم رفت طرفی که زسعی خویش بستم این بود کاسودگی کاهلی از دستم رفت
زنهار مگو که بنده گمراهم هر جا که روم بکویت افتد راهم عالم همه آستانه درگه تست هر جا باشم ساکن این درگاهم
بلبل هوس گلبن باغم نکند پروانه هم آهنگ چراغم نکند زین گونه که روزگار برگشته ز من گر آب شوم تشنه سراغم نکند
آتش چو گذر بدشت پر خار کند با سبزه تر لطف خود اظهار کند یارب مپسند کآتش دوزخ تو با تردامن کمتر ازین کار کند
با عقده غم خوشم که کام دلم اوست اینجاست که هر چه حل شود مشکلم اوست بی ناله دمی نیم که از خرمن عمر هر چیز بباد می دهد حاصلم اوست