غزل شمارهٔ ۱۱۹
حالت از تنگی جا غنچه بکنج دهنست چکند ساخته با گوشه خود بیوطنست پستی پایه چو غواص شگونست مرا پر ز یوسف بود آن چاه که در راه منست چند در خانه اش آتش فتد از پرتو تو زین ستم آینه در فک...

ابوطالب کلیم همدانی یا کلیم کاشانی (زاده به سال ۹۹۰ هجری قمری در همدان، درگذشته به سال ۱۰۶۱ هجری قمری در کشمیر) شاعر بزرگ قرن یازدهم هجری است. اصل وى از همدان بود و از این جهت در تذکرهها از او با نام کلیم همدانی نیز یاد شده اما چون بیشتر در کاشان اقامت داشت به کلیم کاشانى معروف است. وی پس از تحصیل در کاشان و شیراز در زمان پادشاهی جهانگیر گورکانی به دکن هند رفت و تحت ملازمت شاهنواز خان خواجه سعدالدین عنایت اللَّه شیرازى، وکیل السلطنهٔ ابراهیم عادلشاه ثانى بیجاپورى قرار گرفت و در مدح او شعر گفت. وى در سال ۱۰۲۸ هجری قمری، بعد از فوت شاهنواز خان به وطن بازگشت و بعد از دو سال اقامت در وطن دوباره به هندوستان رفت و با میرجملهٔ شهرستانى متخلص به روح الامین، معاشر شد و در مدح او نیز قصایدى غرا سرود. سپس نزد پادشاه وقت گورکانی شاه جهان تقرب یافت و از جانب او به لقب ملک الشعرایى نایل آمد و مدتى به همراه شاه جهان به کشمیر رفت. کلیم کاشانی در کشمیر درگذشت و در کنار قبر محمدقلى سلیم به خاک سپرده شد.
حالت از تنگی جا غنچه بکنج دهنست چکند ساخته با گوشه خود بیوطنست پستی پایه چو غواص شگونست مرا پر ز یوسف بود آن چاه که در راه منست چند در خانه اش آتش فتد از پرتو تو زین ستم آینه در فک...
چشمت به فسون بسته غزالان ختن را آموخته طوطی ز نگاه تو سخن را پیداست که احوال شهیدانش چه باشد جایی که به شمشیر ببرند کفن را معلوم شد از گریه ابرم که درین باغ جز باده به کف نیست هواد...
بکامی خواهش ما مبتلا نیست چو ماهی دانه ای در دام ها نیست بچشم خاکپای دوست حیفست که کاغذ قدردان توتیا نیست بدست ما نیفتد دامن عیش کف شانه سزاوار حنا نیست دل آگاه می باید وگرنه گدا ی...
زلف تو که طفلان هوس را شب عیدست شامیست که آبستن صد صبح امیدست تا رفته باو نامه ننوشته فرستم یعنی که زهجران توام دیده سفیدست عاقل سر فرمان نکشد از خط ساغر پیر است شراب کهن و عقل مری...
دل کار خود بطالع ناساز واگذاشت شمع اختیار خویش بباد صبا گذاشت با ماندگان بساز که کفر طریقتست رهرو اگر نشان قدم را بجا گذاشت گل را شکفته در چمن دهر کس ندید تا غنچه خنده را بلب یار و...
روشنی در خانه معمور نیست نیست یک ویرانه کان پر نور نیست بسکه در بزم نشاط ما گریست قطره ای خون در رگ طنبور نیست دل ز مهر گلرخان پرداختیم در بپشت خاطر ما حور نیست عمرها پروانه او بود...
ایدل دویدن از پی آن بیوفا بسست گر تو هنوز سیر نگشتی مرا بسست خواهی بدیده تا یکی آن خاکپا کشید ای ساده لوح کور شدی توتیا بسست فیض دم مسیح بدل مردگان گذار آمد طبیب مرگ تلاش دوا بسست ...
امشب گل خورشید بدامان نگاهست آیینه دل روشن از آن چشم سیاهست زنهار مکرر نشوی در نظر خلق انگشت نما مانده همین اول ماهست پامال حوادث نتوانم که نباشم چون نقش قدم خانه من بر سر راهست یک...
تا بنام من زبان خامه ات گردیده است از نگینم می رود بیرون ز بس بالیده است بر هوا می افکند هر دم کلاهی از حباب قطره زین شادی که دریا حال او پرسیده است من که باشم کس چو من بیقدر یاد آ...
ز بسکه سر زده مژگان او بدلها رفت حدیث شوخی و بیباکیش بهر جا رفت چگونه خاطر جمع از فلک طمع دارم درین زمانه که جمعیت از ثریا رفت بدامن آمد و آسود بیقراری اشک دگر چه شور کند سیل چون ب...
هیچگه جوش سرشک از مژه ما کم نیست اینقدر آب سزاوار گل آدم نیست ما بنظاره پریشان و خرابیم از آن شانه از صحبت زلف تو چرا در هم نیست جرم مستان همه بر گردن خود می گیرد دختر رز که جوانمر...
توبه کردم مستی از چشم بتان افتاده است تاک را هم از خزان آتش بجان افتاده است دست تاکش بشکند گر بر در عیشست قفل کز چنین سر پنجه پهلوان افتاده است شیشه کی باشد که در پیشت دلی خالی کند...
بند از زنجیر نتوان کرد دل وارسته را می تواند زد به عالم پشت پای بسته را تشنه یک آرزو از همت والا نه ایم خاک هم آب است دست از آب حیوان شسته را تا توانی ناتوانان را به چشم کم مبین یا...
شمیم خلد گدای دیار کشمیرست شکفتگی گل خار بهار کشمیرست لب پیاله ز تبخال رشک می سوزد که نشیه وقف لب جویبار کشمیرست اگرچه مایه دلبستگیست قامت سرو عنان هوش بدست چنار کشمیرست بزیر پنبه ...
اگر ز هستی ما نام بینشانی هست در آشیان هما مشت استخوانی هست جمال اختر بختم نمی شود زایل چو شمع دایم در طالعم زیانی هست تو بیزبانی ما را حریف حرف نیی بداد ما برس ایشوخ تا زبانی هست ...
هنوز طره او تا کمر نیامده است ز پیچ و تاب رگ جان خبر نیامده است به اعتماد سرین را به آن میان مسپار که مور خازن تنگ شکر نیامده است همه حکایت مردم گیا فسانه شمار گیاه مردمی از خاک بر...
در مزرع بختم اثر نشو و نما نیست از گریه من آب اگر هست هوا نیست چون کج نرود آنکه زمیخانه در آمد این کج روشی ها گنه آن مژه ها نیست چون شمع بهر جا که نشاندند نشستیم با هیچکسم گفت و شن...
سرخوش از می چو نیم موج هوا شمشیر است ابر تر را چکنم قطره باران تیر است زور بازوی تواناییم از فیض می است باده در طبع من آبست که در شمشیر است موج سان بر سر هر قطره می می لرزم چه توان...
پیش چشم مژگانی کز سرشک شادابست سیل آب شمشیرست موج تیغ بی آبست بخت بد نشد بیدار ساده لوح پندارد درد تلخکامی را چاره در شکر خوابست باده هر گه آخر شد اول سیه روزیست شیشه تا که می دارد...
چو ساخت چشم تو کارم نهفته دیدن چیست بر آتشی که به نی درگرفت دامن چیست اگر نه صبح سیه بخت کار شام کند سیاه روزی ما زان بیاض گردن چیست دلا تو چشم مرا کرده ای ز گریه سفید زآه سرمه کشی...
باغ و راغ من خونین جگرست نفسی کز دل من تنگ ترست ز آنچه آن سرو بخود می پیچد پیچش طره و تاب کمرست بیزبان باش نبینی که قلم با زبانست و سرش در خطرست آب از اشک جگرسوز خورد نخل آهم که سر...
نام ترا شنیدن چون آرزوی جانست بر لب مقام دارد چون درد لب همانست یک مرغ فارغ البال در این چمن ندیدم در دام اگر نباشد در بند آشیانست شوخ الف قدمن هر گه کمان کشیدی پنداشتم خدنگی در خا...
نخل قد تو را چون صورت نگار جان بست گلدسته سرین را زان رشته بر میان بست از بسکه شد بریده پیوند راحت از ما بر زخم ما بشمشیر مرهم نمی توان بست جاییکه غنچه سنگست بر آشیان بلبل عاشق چسا...
ز تیغش چاک شد دل چون نهان سازم غم او را گریبان پاره شد گل را کجا پنهان کند بو را سپهر دون در فیض آنچنان بسته است از عالم که سیلاب بهاری تر نمی سازد لب جو را سخن در هر زبان بی زحمت ...