شمارهٔ ۱
خیز در ده شراب گلگون را شادی اندرون و بیرون را آن چنان مست کن ز باده مرا که ندانم ز کوه هامون را چون ز باده سرم شود گردان نارم اندر شمار گردون را خون من خورد چرخ ساغرشکل باز خواهم
۱۶۰ شعر از کمالالدین اسماعیل
خیز در ده شراب گلگون را شادی اندرون و بیرون را آن چنان مست کن ز باده مرا که ندانم ز کوه هامون را چون ز باده سرم شود گردان نارم اندر شمار گردون را خون من خورد چرخ ساغرشکل باز خواهم
ندانم غنچه را بلبل چه گفته ست که بس خونین دل و چهره کشفته ست مگر رازی که او را با صبا بود یکایک فاش در رویش بگفته ست تو گویی آتش افتادست در خار ز بس گلها که از گلبن شکفته ست بجز در
مخور ای دل غم بسیار مخور ور خوری جز غم دلدار مخور نه غم یار عزیزست آن نیز اگرت هست نگهدار مخور یار تیمار تو چون می نخورد پس تو بی فایده تیمار مخور خه چنین خواهمت احسنتای یار غم من
دمید صبح چه خسبی چو بخت من برخیز بساز چنگ و برآور خروش رستاخیز ببوی باده بر آمیز نکهت گل را که شب بروز بر آمیخت صبح رنگ آمیز مرا ز مستی دست قدح ستان بنماند بدست خویش قدح را بحلق من
ای ز روی تو آب بر آتش دل ریشم متاب بر آتش ای زرشک خط تو چون خط تو جگر مشک ناب بر آتش بجز از خال و چهرة تو زدود من ندیدم حباب بر آتش بر رخت دل چرا نهم خیره دل نباشد صواب بر آتش لطف