شمارهٔ ۱ - اسب
مهروی من بخواست به عزم شکار اسب خیز ای غلام گفت به زین اندر آر اسب گفتم که نیک مستی و مخمور از شراب آخر همی چه خواهی اندر خمار اسب برداشت باز و گفت برای شکار کبک لختی بتاخت خواهم د
۳۱ شعر از کمالالدین اسماعیل
مهروی من بخواست به عزم شکار اسب خیز ای غلام گفت به زین اندر آر اسب گفتم که نیک مستی و مخمور از شراب آخر همی چه خواهی اندر خمار اسب برداشت باز و گفت برای شکار کبک لختی بتاخت خواهم د
زهی یار من نیست همتاش و الله گرش دوست دارم بود جاش والله ز صد ملک به سوز و سوداش حقا ز صد صلح به خشم و صفراش والله برای تری لفظ و الفاظ خوبش توان گشت خاک کف پاش والله تمنای وصلش هم
از ارم لطیف ترست کعبۀ فضل و قبلۀ هنرست گنبد او کلاه کیوانست گرچه از روی وضع مختصرست در ره پایداری ارکانش کرده با کوه دست در کمرست نه در او روزگار را تاثیر نه بر او حادثات را گذرست
ای زمین تو آسمان زحل آستان تو قبله گاه امل سقف مرفوع و خانۀ معمور با وجود تا ضایع و مهمل روی آیینه های گردون را عکس دیوار تو همی صیقل ماه و خورشید را مقرنس تو چون دو خشتک گرفته زیر
یا رب تو آگهی که درین اندر سال عمر روزی بکام من نگذشتست روزگار از گونه گونه محنت و رنج آن کشیده ام در مدت حیات که بیش آید از شمار وینک رسید مرگ بنزدیک و لامحال بریکدیگر زند زهمه گو