شمارهٔ ۱۰۴ - وله لیضآ یمدحه
کمالالدین اسماعیلکسی که دست چپ از دست راست داند باز
باختیار ز مقصود خود نماند باز
ولی شقاوت کلی چو در کسی آویخت
بساکه شربت ناکامیش چشاند باز
ستیزۀ من و گردون بغایتی برسید
که جان همی دهم و او نمی ستاند باز
خیال دست تو باد آمدست چشم مرا
که درو لعل بدامن همی فشاند باز
بذوق جان من اندر حدیث تو نمکیست
که خون از این دل ریشم همی چکاند باز
شب دراز بود بازمانده دیدۀ من
چنین بود چو ز خاک در تو ماند باز
بجست و جوی خیال تو مردم چشمم
سرشک را بچپ و راست می دواند باز
چنانک پیرهن غنچه دست باد صبا
لباس صبرم در پای می دراند باز
هزار مشعله در گیرم از نفس هرگاه
که آب دیدۀ من شعله یی نشاند باز
بسان بوی بباد صبا در آویزم
بر آستان توام بوک بگذراند باز
