باب چهاردهم: اندر عشق ورزیدن و رسم آن
عنصرالمعالی کیکاووسجهد کن ای پسر که تا عاشق نشوی خواه به پیری و خواه به جوانی پس اگر اتفاق افتد یقین دل مباش و پیوسته دل در لعب مدار بر عشق که متابع شهوت بودن نه کار خردمندان است از عشق تا توانی پرهیز کن که عاشقی کار با بلاست خاصه پیری و هنگام مفلسی که یک ساله راحت وصال به یک روزه رنج فراق نه ارزد که سر تاسر عاشقی رنج است و درد دل و محنت هر چند که دردی خوش است اگر در فراق باشی در عذاب باشی و اگر در وصال باشی و معشوق بدخو ی بود از رنج ناز و خوی بد او راحت وصال ندانی و اگر مثل معشوقه تو فریشته مقرب است که به هیچ وقت از ملامت خلقان رسته نباشی و مردم همیشه در مساوی تو باشند و در نکوهش معشوق تو از آنکه عادت خلق چنین است پس خویشتن را نگاه دار و از عاشقی پرهیز کن که خردمندان از چنین کار پرهیز توانند کرد از آنچه ممکن نگردد که به یک دیدار کسی بر کسی عاشق شود اول چشم بیند آنگه دل پسندد چون دل پسند کرد طبع بدو مایل شود آنگاه متقاضی دیدار او کند اگر تو شهوت خویش را در امر دل کنی و دل را متابع شهوت گردانی تدبیر آن کنی که یک بار دیگر او را به بینی چون دیدار دوباره شود و طبع بدو مضاعف گردد و هوای دل غالب تر شود پس قصد دیدار سیوم کنی چون سیم بار دیدی و در حدیث آمد و سخن گفت و جواب شنید خر رفت و رسن برد و دریغا چنبر
پس از آن اگر خواهی که خویشتن را نگاه داری نتوانی داشت که کار از دست تو رفته باشد هر چه روز آید بلای عشق زیادت شود و ترا متابع دل باید بود اما اگر {از} دیدار اول خویشتن را نگه داری چون دل تقاضا کند خود را به دل موکل کنی و بیش نام او نبری و خویشتن به چیزی مشغول کنی و جای دیگر استفراغ شهوت کنی و چشم از دیدار وی بربندی همه رنج یک هفته بود و بیش یاد نیاید زود خود را از آن بتوانی رهانیدن ولیکن این نه کار همه کس بود و مردی باید با عقل تمام که این بتواند کرد و اگر مرد کامل عاقل بود او را این حال خود نیفتد و اگر اتفاقا ناگاه روی نماید به عقل دفع آن تواند کرد از بهر آنک عشق علت است چنانکه محمد زکریا در تفاسیر العلل یاد کرده است به سبب علت عشق و دارو ی او چون روزه داشتن پیوسته و بار گران کشیدن و راه دراز رفتن است و دایم خویشتن در رنج داشتن و تمتع کردن و آنچ بدین ماند اما اگر کسی را دوست داری که ترا از خدمت و دیدار او راحتی باشد روا دارم چنانک شییخ ابوسعید بوالخیر گوید که آدمی را از چهار چیز ناگریز بود اول نانی دوم خلقانی سیم ویرانی چهارم جانانی و هر کسی را به حد و اندازه او از روی حلال اما دوستی دیگرست و عاشقی دیگر در عاشقی کس را وقت خوش نباشد هر چند آن عاشق بیتی می گوید نظم
