باب بیست و هشتم: اندر دوست گزیدن و رسم آن
عنصرالمعالی کیکاووسبدان ای پسر که مردم تا زنده باشند ناگریز باشد از دوستان که مرد بی برادر به که دوستان از آنکه حکیمی را گفتند دوست بهتر یا برادر گفت برادر نیز دوست به {بیت
برادر برادر بود دوست به
چو دشمن بود بی رگ و پوست به}
پس اگر اندیشه کنی از کار دوستان نثار داشتن و هدیه فرستادن و مردمی کردن ازیرا که هر که از دوستان بیندیشد دوستان نیز از وی بیندیشند پس مردم همیشه بی دوست بوند و ایدون گویند که دوست دست بازدارنده خویش بود عادت کند هر وقتی دوستی نو گرفتن ازیرا که با دوستان بسیار عیب های مردمان پوشیده شود و هنر ها گسترده گردد ولیکن چون دوست نو گیری پشت بر دوست کهن مکن دوست نو همی طلب و دوست کهن را بر جای همی دار تا همیشه بسیار دوست باشی و گفته اند دوست نیک گنج بزرگ ست دیگر اندیشه کن از مردمان که با تو به راه دوستی روند و هم دوست باشند با ایشان و با ایشان نیکویی و سازگاری کن و بهرنیک و بدی با وی متفق باش تا چون از تو مردمی یابند دوست یک دل تو گردند که اسکندر را پرسیدند که بدین کم مایه روزگار این چندین ملک به چه خصلت به دست آوردی گفت به دست آوردن دشمنان به تلطف و جمع کردن دوستان به تعهد و آنگاه اندیشه کن از دوستان دوستان هم از جمله دوستان باشند و بترس از دوستی که دشمن ترا دوست دارد که باشد که دوستی او از دوستی تو بیشتر باشد {بیت
