باب سی و هفتم: اندر خدمت کردن پادشاه
عنصرالمعالی کیکاووسبدان ای پسر که اگر اتفاق افتد که از جمله حاشیت باشی از آن پادشاه و به خدمت او پیوندی هر چند پادشاه ترا نزدیک خویش ممکن دارد تو بدآن نزدیکی وی غره مشو و گریزان باش اما از خدمت گریزان مباش که از نزدیکی ملک دوری خیزد و از خدمت پادشاه نزدیکی اگر ترا از خویشتن ایمن دارد آن روز نا ایمن تر باش و هر که از کسی فربه شود نزار گشتن هم از آن کس باشد هر چند که عزیز باشی از خویشتن شناسی غافل مباش و سخن جز بر مراد پادشاه مگوی و با وی لجاج مکن که در مثل گفته اند که هر که با پادشاه در افتد و لجاج کند پیش از اجل بمیرد و خداوند خویش را جز نیکویی کردن راه منمای تا با تو نیکویی کند که اگر بدی آموزی با تو هم بدی کند
حکایت می گویند که به روزگار فضلون مامان که پادشاه گنجه بود دیلمی یی بود محتشم و مشیر او پس هر که گناهی کردی از محتشمان مملکت که بند و زندان بر وی واجب گشتی فضلون او را بگرفتی و زندان کردی این دیلم که مشیر او بود پادشاه را گفتی که آزاد را میآزار چون آزردی گردن بزن و چند کس به مشورت این دیلم هلاک شده بودند از محتشمان مملکت اتفاق را این دیلم مشیر گناهی کرد پادشاه او را فرمود گرفتن و به زندان کردن دیلم کس فرستاد که چندین و چندین مال بدهم مرا مکش فضلون مامان گفت از تو آموختم که آزاد را میآزار و چون آزردی بکش دیلم مشیر جان در سر کار بدآموزی کرد
