شمارهٔ ۱
ای صورت تو معنی والشمس والضحی مرآت حق نما تویی از مظهر خدا جلوات مظهر تو چو خورشید منکشف آیات جلوه تو ز هر ذره برملا نزدیک تر ز من به منی ای ز من بری یا من بدا جمالک فی کل ما بدا ب...

میرزا مهدیقلیخان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق و كلام آموخت. دیری نپایید كه وی به تهران رفت و به سبب آوازۀ شعر و ادب خویش به دربار ناصرالدینشاه راه یافت و پس از خواندن قصیدهای در حضور شاه، از وی لقب «افسر الشعراء» گرفت. اما افسر شاعر دربار و مداح ناصرالدینشاه نشد و به كرمان بازگشت و گاه به انتقاد از سلطان نیز پرداخت. او حتى در قصیدهای كه در ستایش از ناصرالدینشاه سروده، از نابسامانی اجتماعی و تنگدستی مردم انتقاد كرده است. افسر نخستین انجمن ادبی كرمان را كه ایمن، جیحون و میرزا آقاخان كرمانی بدان پیوستند، بنیاد نهاد، اما این انجمن پس از چندی به سبب مخالفتهای دولتمردان منحل گردید و افسر نیز به بم تبعید شد. تبعید، شاعر را از پای درآورد و پس از بازگشت به كرمان درگذشت. آقابزرگ، افسر را دارای دو دیوان دانسته، و حجم سرودههای او را هفت هزار بیت برآورد کرده است. بخشی از سرودههای افسر با عنوان دیوان افسر كرمانی به كوشش نوادۀ او، عبدالرضا افسری كرمانی، در تهران در سال ۱۳۶۶ هجری شمسی به چاپ رسیده است. نمونههایی از خط نسخ، شكسته و نستعلیق افسر همراه با نثر مسجع وی كه به شیوۀ قائم مقام فراهانی است، در آغاز این چاپ آمده است. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ای صورت تو معنی والشمس والضحی مرآت حق نما تویی از مظهر خدا جلوات مظهر تو چو خورشید منکشف آیات جلوه تو ز هر ذره برملا نزدیک تر ز من به منی ای ز من بری یا من بدا جمالک فی کل ما بدا ب...
دوشینه همی می گفت در مجلس ما چنگی وافغانش همی می رفت هر لحظه به فرسنگی واین صوت همی می خواند با خوب تر آهنگی کای یار چه بی مهری کای دوست چه دل سنگی
درملک تو راستی نیامد از ما جز کجی و کاستی نیامد از ما هر چیز که خواستیم ما آن کردیم چیزی که تو خواستی نیامد از ما
ای شده از صنع قدرت تو هویدا گوهر و گل گه ز خار و گاه ز خارا ای ز تو برجا وجود عالم و آدم وی به تو برپا بنای اسفل و اعلی نزد سراپرده جلال تو باشد عرش معلی بسان صفحه غبرا عکس تو شد ج...
بر فرق کوه اگر بزنم برق آه را سوزد چنانکه آتش سوزنده کاه را بر اشک و آه من به غلط طعنه ها مزن بنگر چها اثر بود این اشک و آه را این اشک دجله ای است که ویران کند جهان و این آه شعله ا...
ای بنده اگر افسر شاهی طلبی در ملک سپیدی و سیاهی طلبی کام تو ز هیچکس نگردد حاصل جز آنکه ز درگه الهی طلبی
بامدادان قاصدی از کوی یار آمد مرا قاصدی فرخنده ز آن فرخ دیار آمد مرا جان همی کردم فدا در راه آن فرخنده پیک کز ورودش جانی از نو مستعار آمد مرا آبرویم رفت گر در عاشقی از کف چه غم زاش...
ما را ز دل اندر غم دلبر گله بسیار دل را گله از ما که کند حوصله بسیار پوییم به سر در سفر عشق تو ره را پای دل ما کرده اگر آبله بسیار یوسف نرود در بر یعقوب وگرنه از مصر به کنعان گذرد ...
نظاره کردی بر کشتنم نظاره دیگر اشاره ای که شوم زنده از اشاره دیگر بجز دلم که پس از خون شدن ز دیده برآمد رفو شد از مژه دل های پاره پاره دیگر نداشت یکسر مو جای خالی آن صف مژگان دریغ ...
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار شکرین خنده و نوشین لب و شیرین گفتار آمده بر سر ره تا چه کند با من مست چشم مستش که بود آفت جان هوشیار تار هر موی که در دست صبا داد شکست هر شکن از شکن...
ای ز شرم عارضت در کاستن جرم قمر وز عقیق لعل تو لعل بدخشان خون جگر مشک تاتاری که این سان منتشر شد در جهان از عبیر زلف تو باد صبا دادش خبر هم حکایت می کند روی تو را بستان و گل هم روا...
ای ز ماه طلعتت خورشید تابان شرمسار وز عبیر طره ات مشک تتاری یادگار چیست شهد جان مشتاق آن دو لعل شکرین چیست تار عمر عاشق آن دو زلف تابدار صبح و شام از ساحت گیتی گریزد در عدم پرده بر...
بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمر ابروان کرده حسام و مژگان را خنجر دل ما در صف مژگانش شبی یک تنه تاخت چون نیارست ستیز آورد انداخت سپر بر نثار در دندان و عقیق لب او از دلم دیده فرو...
ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر گر بود شیر کند آهوی چشمت نخجیر هر کجا ماه رخی مهر تواش داده فروغ هر کجا شیردلی عشق تواش کرده اسیر تو به قد نازی و او را همه قامت زیبا بید مجنون ن...
ای پناه هر فقیر و هر اسیر من ز پا افتاده ام دستم بگیر نه همین زنجیر ما زلف تو شد هر خمش زندان جان صد اسیر از دو زلفت روزگارم چون شب است وز دو لعلت ارغوانم چون زریر چون رخت ماهی ندی...
چشم بدبین فلک بادا هم از روی تو کور از رخ پاک تو یا رب دیده ناپاک دور خواستم در حلقه زلفت شبی منزل کنم بست بر من خط و خال عارضت راه عبور غافلی از رمز عشق و سر درد عاشقی ای که خواهی...
ای که بر ما گذری با همه کبر و غرور غم ما شیفتگان آوردت عیش و سرور این همه گام که از کبر گذاری به زمین هیچ دانی که بود دیده ما فرش عبور چه غم ار ز آن که کند بر تو نظر کوته بین دیده ...
بهر پا بستن دل زلف گره گیر دوتا هست دیوانه یکی حلقه زنجیر دوتا ترک چشمش چو نظر جانب ابرو افکند واجب القتل یکی دست به شمشیر دوتا جز دو لعل لب و آن حلقه موهوم دهان جمع نادیده کس عنقا...
کس در سر کار عشق دلگیر نشد از لذت عاشقی کسی سیر نشد دیدیم بسی پیر که او گشت جوان دیدیم بسی جوان که او پیر نشد
طره پر پیچ و تابت از دلم بربوده تاب چشم مست نیم خوابت از دو چشمم برده خواب خال مشکین بر جمالت یا که در آزر خلیل زلف پرچین بر عذارت یا بچهر خور نقاب از شرار شعله خوی تو جمعی سینه سو...
ساقی بیار باده که آمد بهار باز شد صحن بوستان چو عذار نگار باز ساقی به روی گل قدحی پر کن و ببخش کو اعتبار عمر که آید بهار باز گل در چمن چو شاهد ما لاله برفروخت شد وقت جام باده و بوس...
پرورده نهان به مشک و کافور در شهپر زاغ بیضه نور دارد مه نو عیان به غبغب کافور به ساتکین بلور ماه تو که شرم روی مهر است چشم بد آفتاب از او دور ماهی تو و مهر کرم شب تاب مهری تو و ماه...
جان است اگر گرامی و عمر است اگر عزیز بادا نثار روی خوش و سیرت تو نیز صبح است و باغ پرگل و بلبل ترانه سنج تا بوستان بهشت کنی ای نگار خیز بستان نه بلکه ساحت کیهان معطر است تا داده ای...
در کشورم کشید سپه پادشاه باز در مزرعم نماند اثر از گیاه باز دور از نظر شدی تو و عمری بود که ما داریم دیده در طلبت فرش راه باز ای نفس شوم شرمی از این کرده های زشت گیرم که کردگار ببخ...