شمارهٔ ۱۳۲
دوش دیدم بر در میخانه پیر می فروش کرده یک یک می کشان آویزه حکمش به گوش از می مینای او میخوارگان مست و خراب زآتش صهبای او دردی کشان اندر خروش این به آن گوید هنیألک ز من بستان قدح آن...

میرزا مهدیقلیخان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق و كلام آموخت. دیری نپایید كه وی به تهران رفت و به سبب آوازۀ شعر و ادب خویش به دربار ناصرالدینشاه راه یافت و پس از خواندن قصیدهای در حضور شاه، از وی لقب «افسر الشعراء» گرفت. اما افسر شاعر دربار و مداح ناصرالدینشاه نشد و به كرمان بازگشت و گاه به انتقاد از سلطان نیز پرداخت. او حتى در قصیدهای كه در ستایش از ناصرالدینشاه سروده، از نابسامانی اجتماعی و تنگدستی مردم انتقاد كرده است. افسر نخستین انجمن ادبی كرمان را كه ایمن، جیحون و میرزا آقاخان كرمانی بدان پیوستند، بنیاد نهاد، اما این انجمن پس از چندی به سبب مخالفتهای دولتمردان منحل گردید و افسر نیز به بم تبعید شد. تبعید، شاعر را از پای درآورد و پس از بازگشت به كرمان درگذشت. آقابزرگ، افسر را دارای دو دیوان دانسته، و حجم سرودههای او را هفت هزار بیت برآورد کرده است. بخشی از سرودههای افسر با عنوان دیوان افسر كرمانی به كوشش نوادۀ او، عبدالرضا افسری كرمانی، در تهران در سال ۱۳۶۶ هجری شمسی به چاپ رسیده است. نمونههایی از خط نسخ، شكسته و نستعلیق افسر همراه با نثر مسجع وی كه به شیوۀ قائم مقام فراهانی است، در آغاز این چاپ آمده است. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دوش دیدم بر در میخانه پیر می فروش کرده یک یک می کشان آویزه حکمش به گوش از می مینای او میخوارگان مست و خراب زآتش صهبای او دردی کشان اندر خروش این به آن گوید هنیألک ز من بستان قدح آن...
خوشا سودای عشق و روزگارش وز آن خوش تر به جان ما شرارش دلم در زلف او عمری اسیر است من آشفته سامان یادگارش توانم برد چشم ناتوانش قرارم برد زلف بی قرارش مسلمانان ز عشق روی خوبان دلی د...
ای که تو را ز شام مو روی دمیده چون فلق از فلق تو خون جگر ساغر باده شفق از می ساغر لبت لعل بدخش غرق خون وز تف حسرت رخت خرمن ماه محترق ای گهر عقیق لب جیب و برم یمن کنی خون دل از دو د...
ای ماه پریچهر مطبوع خصایل ای سرو صنوبر قد خورشید شمایل آن زلف چو شام تو که پرورده صبح است بر تیرگی بخت دل ماست دلایل پیداست که بر فرق کند خاک تحسر آن دست که بر گردن تو نیست حمایل پ...
ماه من ای بدر آفتاب شمایل شاه من ای خسرو خجسته خصایل دیده ترسا به هیچ دیر و کلیسا چون تو ندیده بتی بدیع شمایل فتنه چشمت بلای جان بزرگان رشته زلفت بقای عمر قبایل ابرو و چشمت قرین هم...
ای که در فکر مهندس دهنت سر محال کمرت نیز در اندیشه ما دیگر حال تا تو با ماه رخ و زلف دراز آمده ای عاشقان راست شب و روز نظر بر مه و سال شده از حسرت صهبای عقیق لب تو ساغر دیده ام از ...
تیری که زد به دشمن ما را نشست بر دل دردا که صید ما را صیاد کشت غافل افسوس کان جفاجو از ما نمی ستاند هرگز بهای بوسی جان و تن و سر و دل ما را به خاک کویش جان دادن است آسان وز دست جور...
مرحبا ای برید باد شمال که به ما می دهی نوید وصال چند گویی که خون عاشق مست شد به فتوای شیخ شهر حلال عاشق و رند و بی خود و مستم گر مرا می کشی تعال تعال با شراب مروق لعلت جامم از خون ...
به حریم کوی دلبر که برد پیام ما را که به پادشه بگوید سخن من گدا را بود آرزو همینم که نهد قدم به چشمم همه زین غمم که مژگان خلد آن عزیز پا را رخ و لعل و زلف او را گل و قند و مشک گفتم...
سرو آمده یا به گل ز رفتار خوشت گلبن شده منفعل ز طرز روشت تو تازه نهال از کدامین چمنی وز خون کدام دل بود پرورشت
زلف دلدار من ای سلسله ها گشته اسیرت هر شکن دام دلی چند ز برنا و ز پیرت گر تو همخوابه آهوی تتاری ز چه دایم طوع طوق آمده همچون دل ما گردن شیرت نیستی صبح که هم تیره بود روی و روانت نی...
حالت چشم تو و قصه بیماری دل می توان یافت طبیب از اثر زاری دل بخت بیدارتو داند که من و مردم چشم چشم خوابی نکنیم از غم بیماری دل من و چشم تو و دل هر سه علیل و بیمار هم مگر لعل تو آید...
که می گوید که من دلبر ندارم که از زلف بتان دل برندارم دل صدپاره ام را مرهمی کو که تاب خنجر دیگر ندارم خوشم با گلستان چشم خونین که غیر از لاله احمر ندارم بکش تیغ و بکش بی جرم ما را ...
من که سودا زده روی توام بسته سلسله موی توام من که خود بلبل هر گل نشوم قمری قامت دلجوی توام هر شب از دست غمت جان سپرم هر سحر زنده کند بوی توام همچو برقی که به خرمن گذرد سوخت سر تا ب...
ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارم روزگاری است که کامی من ناکام ندارم تا خیال دو لبت ساغر و صهبای من آمد باده جز لخت دل خون شده در جام ندارم با تو گر من بنشینم چه غم از طعنه مردم م...
یاد آن شب ها که در زلف تو ماهی داشتیم روز روشن از پی شام سیاهی داشتیم با خیال روی چون آینه و لعل لبت سوز و ساز و صبر و تاب و اشک و آهی داشتیم آفتابا تا رخت طالع نگشت از شام زلف در ...
یاد ایامی که در کوی تو کاری داشتیم ما و دل با زلف و رویت روزگاری داشتیم در خم هر حلقه زلف تو در القیم پارس ای خوش آن شبها که ما چین و تتاری داشتیم با دو زلف بیقرارت هر سحرگه با نسی...
چو ماه روی تو را در خیال می نگرم دگر خیال بود هر چه هست در نظرم اگر تو را لب لعل است لؤلؤ شهوار من از خیال لبت چون عقیق خون جگرم اگر تو سرو بنی من تذرو نغمه تراز اگر تو شاخ گلی من ...
چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم گذارم آن که بسوزد ز شعله اش دهنم هر آن که سوز درون مرا کند انکار عجب کند که ببیند به غیر پیرهنم پس از وفات من از داغ عشق خواهی یافت که رسته لاله خونین...
وقت آن است که از خانه به میخانه روم مست و مخمور و پراکنده و دیوانه روم بر در بارگه پیر مغان مست و خراب نروم ور بروم عاقل و فرزانه روم در دلم هست که روزی به بر مفتی شهر خرقه انداخته...
عاشق و رند و میخواره من از عهد قدیم دل و جان در خم زلف تو نمودم تسلیم آفتابا ندهم ذره ای از خاک درت گر دهندم به بها سلطنت هفت اقلیم گردن از عشق رخت کج شده چون چنبر دال قامت از بار ...
هر آن مرغی که می بندند در گلزار بالش را چه می دانند مرغانی که آزادند حالش را من آن مرغم که صیاد جفاکیشم به صد حسرت کشد در خاک و خونم زار و نندیشد مآلش را به گلزاری مرا دادند رخصت د...
سرمایه خوبی است چهر خوش تو پیرایه نیکوی رخ دلکش تو خلفی همه سودای رخت می ورزند در خرمن عالمی است این آتش تو
ای سهی سرو که هر سوی به نازت گذر است در گذرگاه توام دیده و دل منتظر است دام دل هاست به رخسار تو یا حلقه زلف یا که مار سیه اندر بر گنج گهر است سیم و زر کز پی ایثار توام نیست به کف ا...