نیلوفر کبود
نیلوفر کبود نگه کن میان آب چون تیغ آب داده و یاقوت آبدار همرنگ آسمان و به کردار آسمان زردیش بر میانه چو ماه ده و چار چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد وز مطرف کبود ردا کرده و ازا
۵۵ شعر از کسایی مروزی
نیلوفر کبود نگه کن میان آب چون تیغ آب داده و یاقوت آبدار همرنگ آسمان و به کردار آسمان زردیش بر میانه چو ماه ده و چار چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد وز مطرف کبود ردا کرده و ازا
از او بوی دزدیده کافور و عنبر وز او گونه برده عقیق یمانی بماند گل سرخ همواره تازه اگر قطره ای زو به گل بر چکانی عقیقی شرابی که در آبگینه درخشان شود چون سهیل یمانی شود گونه جام باده
به سیصد و چهل و یک رسید نوبت سال چهارشنبه و سه روز باقی از شوال بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال ستوروار بدین سان گذاشتم همه عمر که برده گشته ف
پیری مرا به زرگری افگند ای شگفت بی گاه و دود زردم و همواره سرف سرف زرگر فرو فشاند کرف سیه به سیم من باز برفشانم سیم سره به کرف
جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم بخواهم سوختن دانم که هم اینجا بپرهودم به مدحت کردن مخلوق روح خویش بشخودم نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم
تا تو آن خیش ببستی به سر اندر پسرا بر دلم گشت فزون از عدد ریشه ش ریش ماهرویا به سر خویش تو آن خیش مبند نشنیدی که کند ماه تبه جامه خیش
کوی و جوی از تو کوثر و فردوس دل و جامه ز تو سیاه و سپید رخ تو هست مایه تو اگر مایه گازران بود خورشید