تیغ خورشید
گر در عمری شبی به ما پردازد وین جان به لب رسیده را بنوازد لب بر لب او نهشته ناگه خورشید با تیغ کشیده بر سر ما تازد
۳ شعر از کسایی مروزی
گر در عمری شبی به ما پردازد وین جان به لب رسیده را بنوازد لب بر لب او نهشته ناگه خورشید با تیغ کشیده بر سر ما تازد
این هستی تو هستی هست دگر است وین مستی تو مستی مست دگر است رو سر به گریبان تفکر درکش کاین دست تو آستین دست دگر است
نارفته به شاهراه وصلت گامی نایافته از حسن و جمالت کامی ناگاه شنیدم از فلک پیغامی کز خم زوال نوش بادت جامی