شمارهٔ ۱
مرا شاه بالای خواجه نشانده است از آن خواجه آزرده برخاست از جا چه بایستش آزردن از سایه حق که نوری است این سایه از حق تعالی نه زیر قلم جای لوح است چونان که بالای کرسی است عرش معلا ند
۳۶۲ شعر از خاقانی شروانی
مرا شاه بالای خواجه نشانده است از آن خواجه آزرده برخاست از جا چه بایستش آزردن از سایه حق که نوری است این سایه از حق تعالی نه زیر قلم جای لوح است چونان که بالای کرسی است عرش معلا ند
بترس از بد خلق خاقانیا ولیکن ز بد ده امان خلق را وفا طبع گردان و ایمن مباش ز غدری که طبع است آن خلق را دروغی مران بر زبان و مدان که صدقی بود بر زبان خلق را در افعال خلق آشکارا شود
رای اقضی القضاة اگر خواهد زله پیش از نکاح بفرستد خواجه چون خوان صبح دم فکند زود پیش از صباح بفرستند نزل ارواح دوستان نو نو به صباح و رواح بفرستد دل گرسنه است قوت فرماید روح تشنه اس
اقضی القضاة عمر عبد العزیز راست جاهی کز آن ملایکه حرز حریز کرد او زبده جلال و چو تقدیر ذو الجلال ناچیز را ز روی کرامات چیز کرد تبریز کعبه شد حرمش را ستون عدل صدر فرشته خلق پیمبر تم
من که خاقانیم حساب جهان جو به جو کرده ام به دست خرد همت من عیار ناکس و کس دید چون بر محک معنی زد نیست از ناکسان مرا طالع آزمودم به جمله طالع خود هیچ بد گوهرم نگوید نیک هیچ نیک اختر