شمارهٔ ۳ - در مدح سلطان مظفر الدین قزل ارسلان - خاقانی شروانی | ناهیدشمارهٔ ۳ - در مدح سلطان مظفر الدین قزل ارسلان
خاقانی شروانیلاف از دم عاشقان زند صبح
بی دل دم سرد از آن زند صبح
چون شعله آه بی دلان نقب
در گنبد جان ستان زند صبح
بازیچه روزگار بیند
بس خنده که بر جهان زند صبح
صبح ار نه مرید آفتاب است
چون آه مریدسان زند صبح
گر عاشق شاه اختران نیست
پس چون دم صبح جان فشان زند صبح
چون شاهد و شاه بیند از دور
خنده ز میان جان زند صبح
شاهد پس پرده دارد اینک
شاید که دم از نهان زند صبح
آن یک دو نفس که دارد از عمر
با شاهد رایگان زند صبح
بس بی خبر است ز اندکی عمر
بس عطسه که آن زمان زند صبح
کاس می و قول کاسه گر خواه
سینه سوی کتف از آن برآورد
نای است گلو فشرده پس چیست
از بس که ره دهان گرفته است
ساغر گهر از دهان فرو ریخت
ساقی شکر از زبان فرو ریخت
یک دجله به جرعه دان فرو ریخت
خوناب دل از دهان فرو ریخت
گویی سر زخمه شاخ طوبی است
کو میوه جان چنان فرو ریخت
خرمای تر از میان فرو ریخت
در حلق قنینه جان فرو ریخت
در باطیه جان کنان فرو ریخت
نالان چو کبوتری که از حلق
گویی که مسیح مرغ جان ساخت
وز دم به برش روان فرو ریخت
بر مرغ زبور خوان فرو ریخت
زرین صدف از نهان برانداخت
کان زرد کف از دهان برانداخت
بر کوه دواج از آن برانداخت
گویی شرری که جست از انگشت
هندو به هوا سنان برانداخت
گاورس ز چینه دان برانداخت
چون سوزن بی کران برانداخت
مجلس به دو گلستان برافروز
دیده به دو دلستان برافروز
یک دل به دو عشق دان برافروز
در سینه دو بوستان برافروز
زان دیده وز آن رخان برافروز
یک شعله زن و جهان برافروز
چون صبح و شفق دو جام درخواه
بر روی دو مه که چون دوصبحند
تا وقت دو صبح جان برافروز
با چار لب و دو شاهد از می
سه یک بخور و روان برافروز
ز آن خوانچه زرفشان برافروز
خوانچه کن و از دومی زمین را
نوروز دو اسبه یک سواری است
چون یونسش از دهان برافکند
تب های دق از نهان برافکند
بر کوه لعاب از آن برافکند
چند از دل و دل که در دو عالم
چون سگ به زبان جراحت خویش
آن پرده و این خیال بازی است
زین جادوی دخمه بان مرا بس
زین ده دل و جان ستان مرا بس
ای دل به نوای جان چه باشی
بی برگ و نوا نوان چه باشی
تاری است روان گسسته ده جای
بنگر که تو زین و آن چه باشی
بشمر که تو در میان چه باشی
بر خوان فلک جز این دو نان نیست
آتش خور این دو نان چه باشی
از کیسه سال و مه چو آن پنج
زان موی که این زبان شکافد
یعنی که به عرش و کعبه ماند
چون کعبه و عرش از آن نجنبد
دردی است که نضج آن مبینام
چون شمع و قلم به صورت او را
زین دزد صفیر زن که چرخ است