شمارهٔ ۱
آنک هستم ز خاک درگه او من دلخسته روز و شب محروم وطنش در میان جان منست نی درون دل ار کنی معلوم
۸۸ شعر از خواجوی کرمانی
آنک هستم ز خاک درگه او من دلخسته روز و شب محروم وطنش در میان جان منست نی درون دل ار کنی معلوم
آنک جعدش مرغ دل را دام بود شکل زلفش در کشیدن نام بود
آنچه ما راست بریمین و یسار سر دستست و کاسه ی زانو نام او گفته شد که زلف کژش زنگبارست و خال و لب هندو
هفتاد و هشت نام یکی حور پیکرست کورارخی چو جنت و لعلی چو کوثرست
سر سگ بر کفن و باقیش مضاعف گردان وانگهش قلب کن و نام نگارم برخوان