شمارهٔ ۲۳ - وله
خواجوی کرمانیای رهروان بادیه پیمای چرخ را
رکن بساط مجلس اعلات مرحله
قدر ترا که دانه و دام از معالیست
طاوس گلشن فلک افتاده در تله
خیاط چرخ ساخته از جرم ماه و مهر
دراعه جلال ترا گوی و انگله
تا خاک آستان ترا گشت مشتری
بالا گرفت کار فلک زین معامله
از خوان بخشش تو جهان چارپهلو است
باقی ز تنگ حوصلگی می کند زله
در بند آهنست کنون آنکه مدتی
بر دست و پای بر که نهادند سلسله
گویی ز صدمه ی نفس وی فرو نشست
بر قصر لاجورد فلک شمع و مشعله
در نیمروز قافله سالار مصر را
گویی مگر بسر حد شامست قافله
دی بامداد کز طرف کاروان شرق
برخاست بانک جنبش زرینه زنگله
چون از افق علامت صبح آشکار شد
برداشتم ز جور فلک شور و مشغله
همچون سپید مهره رعد از غریو من
