شمارهٔ ۲۴۰
خواجوی کرمانیبه بزمگاه صبوحی کنون به مجلس خاص
حیات بخش بود جام می به حکم خواص
ز شوق مجلس مستان نگر به بزم افق
که زهره نغمه سرای است و مشتری رقاص
بسوز مجمر عود ای مقیم خلوت انس
بساز بزم صبوح ای ندیم مجلس خاص
بگو که فاتحه باب صبح خیزان را
سپیده دم بدمد حرزی از سر اخلاص
تو از جراحت دل های خسته نندیشی
که در ضمیر نیاری که الجروح قصاص
محبت روی تو رویم نمی تواند دید
که گفته اند که القاص لا یحب القاص
نه در جمال تو مشتاق را مجال نظر
نه از کمند تو عشاق را امید خلاص
ز قید عشق تو می خواستم که بگریزم
گرفت پیش ره اشکم که لاتحین مناص
غریق لجه دریای عشق شد خواجو
ولی چو در به کف آرد چه غم خورد غواص
