شمارهٔ ۴۰
خواجوی کرمانیکارم از دست دل فرو بسته ست
عقلم از جام عشق سر مستست
زلف او در تکسرست ولیک
دل شوریده حال من خسته ست
با دلم کس نمی کند پیوند
بجز از حاجبش که پیوسته ست
هر کجا در زمانه دلبندیست
دل در آن زلف دلگسل بسته ست
یا رب این حوری از کدام بهشت
همچو مرغ از چمن برون جسته ست
با منش هرکه دید می گوید
فتنه بنگر که با که بنشسته ست
عجب از سنبل تو می دارم
که چه شوریده زبردستست
دل ریشم چو در غمت خون شد
مردم دیده دست ازو شسته ست
گرچه بگسسته ای دل از خواجو
به درستی که عهد نشکسته ست
