شمارهٔ ۱ - خواجوی کرمانی | ناهیدای غمت مرغ آشیانه ی دل
زلف و خال تو دام و دانه ی دل
نرگس نیمه مست مخمورت
باده نوش شرابخانه ی دل
با سر زلف تست پیوندش
زان مطول بود فسانه ی دل
راستی را خطا نمی افتد
تیر چشم تو بر نشانه ی دل
هر چه جان مرا بخون جگر
جمع گردد کند روانه ی دل
دم بدم بین که می رود بیرون
سیل خونین از آستانه ی دل
خواب در چشم من نمی آید
هر شب از آه عاشقانه ی دل
مطرب عشق می زند هر دم
چنگ در پرده ی چغانه ی دل
ایکه دانی زبان مرغان را
که جهان صورت است و معنی دوست
ور به معنی نظر کنی همه اوست
جعد را تاب و پیچ می دادند
غمزه را نیم خواب می کردند
که جهان صورتست و معنی دوست
ور بمعنی نظر کنی همه اوست
زهره از قلب عقربش می تافت
این نوا مرغ خوش نوا می ساخت
که جهان صورتست و معنی دوست
ور بمعنی نظر کنی همه اوست
پرده افکنده بر سراچه ی گل
بنده یی را که او قبول کند
هر که مجنون زلف لیلی نیست
اهل صورت به تیغ کشته شوند
رفت محبوب و ما چنین در خواب
آه از آن عمر رفته بر باطل
کاروان هر کجا که خیمه زند
وصل و هجران حجاب راه تو اند
بگذر از هر دو تا شوی واصل
هر دمـــم هاتفی ز گوشه دل
که جهان صورتست و معنی دوست
ور بمعنی نظر کنی همه اوست
که شدم در جهان به رندی فاش
تشنه ی لعل لعــبـت ســــاقی
هر که رنگم بدید نقش بخواند
فارغ از خانه و بری ز فراش
تو برو مست گرد و زاهد باش
ملک هستی برون کن از دل تنگ
که جهان صورتست و معنی دوست
ور بمعنی نظر کنی همه اوست
جان شیرین نهاده بر کف دست
پند بیهوده تا به کی که کنون
کارم از دست رفت و تیر از شست
هر که بی خود شد از شراب الست
گر نباشد جهان و هرچه در اوست
چون تو هستی هر آنچه باید هست
که جهان صورتست و معنی دوست
ور بمعنی نظر کنی همه اوست
که جهان صورتست و معنی دوست
ور بمعنی نظر کنی همه اوست
سرو با تخته بند و بند گران
به چمن بین که چون چمان آمد
جان ببوی تو از حظیره ی قدس
در دمش آب در دهـــــان آمـــــد
با تو هیچش بدست نیست ولیک
که جهان صورتست و معنی دوست
ور بمعنی نظر کنی همه اوست
چون ز مرغ سحر فغان برخاست
نعره از جان عاشقان برخاست
این تن خاکی از میان برخاست
چون بگفتی سخن گمان برخاست
دوش گفتم که فتنه گو برخیز
تیر مژگان چو در کمان پیوست
بانگ زه از دل کمان برخاست
آن زمان کو در انجمن بنشست
چون به دیر آمدیم و بنشستیم
از مغان دم بدم فغان برخاست
که جهان صورتست و معنی دوست
ور بمعنی نظر کنی همه اوست
ای ز رویت جهان چو خلد برین
رفت فرهاد و همچنان باقیست
دیشب از جام عشق مست و خراب
همچو خواجو هزار بی دل و دین
دیده ی شوق بر یسار و یمین
به در دل شدیم و حلقه زدیم
که جهان صورتست و معنی دوست
ور بمعنی نظر کنی همه اوست