شمارهٔ ۱۴۲
خواجوی کرمانیهر صبح که دم ز ملکت خاور زد
چون خیمه برین پنجره ی شش در زد
رفتم بدر خواجه و چون دید مرا
بر خواند براتم و بروتی بر زد
هر صبح که دم ز ملکت خاور زد
چون خیمه برین پنجره ی شش در زد
رفتم بدر خواجه و چون دید مرا
بر خواند براتم و بروتی بر زد