شمارهٔ ۱ - بنام ایزد
خواجوی کرمانیای نهاده خشت زر بر روزن سیمین بام
وی فکنده چین شب در گیسوی مشگین شام
نغمه ی مرغان بستان تو رب ذوالجلال
ورد شب خیزان درگاه تو حی لاینام
خوانده در نوروز توحید تو از اوراق گل
بر فراز چوب پایه بلبل شیرین کلام
کشته ی تیغ فنا را بر سر میدان قهر
جز نسیم لطف جانبخش تو من یحیی العظام
هر شبی نظاره ی صنع را بگشوده چشم
آتشین رویان سیم اندام زنگاری خیام
تیغ گوهر دار آتش بار شاهنشاه شرق
کرده در سر حد مغرب دست حکمت در نیام
ذات بی عیبت عری از علت چون و چرا
ملک بی ریبت بری از وصمت کو و کدام
در عبادتخانه ی امر تو از روی نیاز
