رباعی ۱۶
امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آن که کامرانی من است عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است تلخ است از آن که زندگانی من است
۱۰ شعر از خیام نیشابوری
امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آن که کامرانی من است عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است تلخ است از آن که زندگانی من است
گر آمدنم به من بدی نامدمی ور نیز شدن به من بدی کی شدمی به زان نبدی که اندر این دیر خراب نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
از آمدن و رفتن ما سودی کو وز تار وجود عمر ما پودی کو در چنبر چرخ جان چندین پاکان می سوزد و خاک می شود دودی کو
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم دردا و ندامتا که تا چشم زدیم نابوده به کام خویش نابوده شدیم
با یار چو آرمیده باشی همه عمر لذات جهان چشیده باشی همه عمر هم آخر کار رحلتت خواهد بود خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
اکنون که ز خوشدلی به جز نام نماند یک همدم پخته جز می خام نماند دست طرب از ساغر می بازمگیر امروز که در دست به جز جام نماند
ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی کاش از پی صد هزار سال از دل خاک چون سبزه امید بردمیدن بودی
چون حاصل آدمی درین جای دودر جز درد دل و دادن جان نیست دگر خرم دل آن که یک نفس زنده نبود و آسوده کسی که خود نزاد از مادر
آن کس که زمین و چرخ افلاک نهاد بس داغ که او بر دل غمناک نهاد بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک در طبل زمین و حقه خاک نهاد
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان از نو فلک دگر چنان ساختمی کآزاده به کام دل رسیدی آسان