رباعی ۲۶
بر لوح نشان بودنی ها بوده است پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است در روز ازل هر آنچه بایست بداد غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است
۹ شعر از خیام نیشابوری
بر لوح نشان بودنی ها بوده است پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده است در روز ازل هر آنچه بایست بداد غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد خود را به کم و بیش دژم نتوان کرد کار من و تو چنانکه رای من و توست از موم به دست خویش هم نتوان کرد
افلاک که جز غم نفزایند دگر ننهند به جا تا نربایند دگر ناآمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه می کشیم نایند دگر
ای آنکه نتیجه چهار و هفتی وز هفت و چهار دایم اندر تفتی می خور که هزار باره بیشت گفتم باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
تا خاک مرا به قالب آمیخته اند بس فتنه که از خاک برانگیخته اند من بهتر ازین نمی توانم بودن کز بوته مرا چنین برون ریخته اند
تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت رو بر سر لوح بین که استاد قضا اندر ازل آنچه بودنی بود نوشت
ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز چندین چه بری خواری از این رنج دراز تن را به قضا سپار و با درد بساز کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز
در گوش دلم گفت فلک پنهانی حکمی که قضا بود ز من می دانی در گردش خود اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی
نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است