شمارهٔ ۱۶۸
خیالی بخاراییدر ازل قطره خونی که ز آب و گل شد
دم ز آیین محبت زد و نامش دل شد
باده شوق تو یارب چه شرابی ست کز او
به یکی جرعه دل شیفته لایعقل شد
اول از هر دو جهان دیده من راه نظر
بست و آنگاه تماشای تو را قابل شد
حاصل کار تو ای دل به جز این نیست ز عشق
که سراسر همه کار تو بی حاصل شد
گو مباش از طرف کار خیالی غافل
که ز سودای خطت کار بر او مشکل شد
