شمارهٔ ۳ - در مدح خواجه عصمت بخارایی که استاد خیالی بوده
خیالی بخاراییدر این سراچه فانی که منزل خطر است
به عیش کوش که دوران عمر در گذر است
بر آر پیش ز مستی سر از شراب غرور
چرا که حاصل کار خمار دردسر است
اگر چه جرعه جام جهان فرح بخش است
منوش و نیک حذر کن که نیش بر اثر است
کسی که نیست به بوی شراب شوق مدام
ز خویش بی خبر از کار خویش بی خبر است
ز سالکان طریقت در این رباط کهن
که چار رکن و نه ایوان و شش ره و دو در است
به چشم سر ز بد و نیک هر که را دیدم
مقیم ناشده در سر عزیمت سفر است
به باغ دهر سبب بیوفایی عمر است
که لاله غرقه خون است و مرغ نوحه گر است
اگرچه هیچ ندارم به غیر گوهر اشک
