شمارهٔ ۱
جهان خاتون غرست و شعر او غر عزیزان بشنوید اشعار غرا
۹ شعر از کمال خجندی
جهان خاتون غرست و شعر او غر عزیزان بشنوید اشعار غرا
این تکلف های من در شعر من کلمینی یا حمیرای من است
عاقبت عصار مسکین مرد و رفت خون دیوان ها به گردن برد و رفت
گر غزل های جهان خاتون به هندستان روند روح خسرو با حسن گوید که این کس گفته است
دسترس یافتم به قامت دوست به سر سرو دست من چو رسید
گفت شخصی کمال زن داری گفتم آری زنان ما مردند
آن دلبر بی مهر که ماهی ست به چهر دارد سر عاشقی ندارد سر مهر
ترک آهوچشمم ای آهوی چشمت شیرگیر صید آهوی توام بر صید خود آهو مگیر
ز چیست قهقه شیشه های می دانی به ریش محتسب شهر می کند خنده