شمارهٔ ۱
الا ای صوفی مکشوف باطن که بنمایی ره ارباب ورع را بباطن صورت فقر دعا گوی چو بینی قطع کن از من طمع را
۱۰۵ شعر از کمال خجندی
الا ای صوفی مکشوف باطن که بنمایی ره ارباب ورع را بباطن صورت فقر دعا گوی چو بینی قطع کن از من طمع را
دهقان فضل عالم بردان هلال دین آنی که جنه است چو خمی پرزگندم است پردانی تو ساخت تنت را چوخم بزرگ تن پروران برند گمان کز تنعم است چون تو فقیه خشکی و مسکر نمیخوری دستار تو همیشه چرا ب
عمارت چرا میکند چیم آقا درین شهر ویران انده فزای یکی خانه او را مگر بس نبود که دو خانه میسازد اندر سرای
گر گوشه بسازد سلطان حسین ما را در قلب شهر نبود کس را بما نزاعی با مطربان خوشگو شام و صباح باشد در گوشه حسینی عشاق را سماعی
گفته های لطیف بنده خویش بنده ام گر به لطف می خوانی بر من خود پسند نیز قلم حاکمی گر به قهر می رانی