شمارهٔ ۴۸
طبع تو کمال کیمیایی است کز وی سخن تو همچو زر شد دیوان تو دی یکی همی خواند دیدم که دهانش پر شکر شد
۱۰۵ شعر از کمال خجندی
طبع تو کمال کیمیایی است کز وی سخن تو همچو زر شد دیوان تو دی یکی همی خواند دیدم که دهانش پر شکر شد
باغی است پر از گل معانی دیوان کمال تازه اش دار شعر دگران چو خار اشتر پیرامن او بجای دیوار تا سنبل و نرگسش نچینند دزدان گل ریاض اشعار
چو بیتی به بیت خود نمدی خواستی گرچه آن سزاوار است ای همچو شعرت چرا نمیدزدیم نمد خانقه که بسیار است گر آگه نه ای ازین معنی که نمد هم ز جنس اشعارست
صوفیی علم لغت میکرد بحث جز جدل هیچش نبود از علم بهر در لغت گفتا چه باشد موت و سم گفتمش تا چند گویی مرگ و زهر
کردم از سید راگوی سوالی که ترا هست جز رای و جز اندیشه سودای دگر گفت صد رای دگر با تو بگویم لیکن که من از دست تو فردا بروم جای دگر