شمارهٔ ۹۱
آن خوش پسر که بردند در مکتب نظامش مشتاق اوست از جان دارد ورا گرامی سیمین ذقن نگریست دیوان شیخ دردست یارب نگاه دارش از خمسه نظامی
۱۰۵ شعر از کمال خجندی
آن خوش پسر که بردند در مکتب نظامش مشتاق اوست از جان دارد ورا گرامی سیمین ذقن نگریست دیوان شیخ دردست یارب نگاه دارش از خمسه نظامی
ای طالب معانی در شاعری ز هر در در حجره معاذی چون آیی و نشینی از بس تواضع او را کوچک دل شناسی لیکن برادر او مرد بزرگ بینی
براه گرم بغداد این سلمان در آن حالت که از جان می بریدی نبودش گوییا شعر پدر یاد که آنرا خواندی و بر خود دمیدی
دعای من این است در هر نمازی به خلوت که یا ملجایی یا ملاذی نگه دار اصحاب ذوق و طرب را ز چنگ ملاطی و شعر معاذی
به سمع معجری ای پیک عاشقان برسان حدیث شوق ملاقات و آرزمندی ز بعد آنکه زدی حلقه بر در و خود را در آن جناب همایون چو حلقه افکندی بگویش این قدر از من که ای به رتبت و فضل گذشته قدر تو
چو دیوان کمال افتد بدستت نویس از شعر او چندانکه خواهی خیالات غریب و لفظ و حرفش اگر خواهی که دریایی کماهی زهر لطفش روان مگذر چو خامه بهر حرفی فرو رو چون سیاهی
دریاب کمال این سخن نازک و باریک آزرده مکن خاطرت از کس سر مویی گر با تو برابر زید آن صوفی اقرع یا دست مرا در حق او نیست نکویی بدخواه تو خود را ببزرگی چو تو داند لیکن مثل است این که
شیر مردانه بگفتم پندیت روبهی باشی اگر بپذیری برکس آن به که نگیری آهو که سگی باشی ار آهو بگیری
طاس بازی بدیدم از بغداد چون جنید از سلوکش آگاهی رفت در جبه وقت بازی و گفت لیس فی جبتی سوی اللهی