شمارهٔ ۱ - بلقیس
چون برافشاند آن پری رخ طره را دل برآورد ز درون طره سر
۹ شعر از کمال خجندی
چون برافشاند آن پری رخ طره را دل برآورد ز درون طره سر
گویم به تو نام آن شکرلب شیرین تر ازین چه کار باشد خرما بگزین و بفکن از وی چیزی که میان خار باشد
نام او نانوشته بر خواندم چون نهادم سر قلم بر نام
عیدی دیدم سر علم افتاد فی الحال به جایش سر سنج بستم
آنکه در حسن مه چهارده بود دی شنیدم که بپیوست بسی
با آنکه ترا سر مسلمانی نیست یاد بود و کنون نیست همان محبوبی
عقل را میانه بربایی بر سر سنبل ار نهی بندی
این زمان در عزیز فی الحال تا زمان دگر چه باشد حال حرف اول ز هر دو گیر و دو پنج ربع دیگر دهش ز روی مثال تا شود نام آن مهی که ندید آسمان مثل آن بدیع جمال چون خدایش بخوبیش خواند بزرگ
با من آن ترک کمان ابرو گفت پیش چشمش به زبان ترکی که ترا کشته ام آن زنده ببین در میان دو کمان ترکی