شمارهٔ ۲۱۱
کوهیآفتاب منی و ماه همه
چشم و زلفت شب سیاه همه
علم و ادراک را بتوره نیست
تو نمایی به لطف راه همه
ناله می گویدم ببانگ بلند
که تویی در میان آه همه
هو غنی و انتم الفقراء
ماگداییم و او است شاه همه
ز آفتاب رخت چو کوهی سوخت
سایه زلف او پناه همه
