بخش ۹ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت دوم
محمد کوسجچو رستم مر آن هر دو تن را بدید
زغم روی او گشت چون شنبلید
به گستهم گفت ای دلارای مرد
نگه کن که گردونت گردان چه کرد
هم از بهر نام و هم از بهر کین
ز ترکان بپرداز روی زمین
پس من نگه دار و هشیار باش
دلیر و دلارای و بیدار باش
بگفت این و شمشیر کین برکشید
بدان بارگاه سپهبد دوید
به بالین آن هر دو بسته چو یوز
خروشان و جوشان شه نیمروز
برفت و ز لشکر نیامدش باک
جهان پهلوان رستم خشمناک
بزد تیغ بر گردن پاسدار
سر آمد برو گردش روزگار
چو آمد بر طوس گفتش که خیز
از آن پیش کین دیو آگه شود
مر آن هر دو تن را برون آورید
از آن پاسبانان کس او را ندید
ببردند مر هر دوان در زمان
به نزدیک خسرو چو باد دمان
همه راه بر دشت بی ره برید
چنان چون طلایه به ره بر ندید
ندیدش کس او را ز هر دو سپاه
چو آمد به نزدیک خسرو فراز
زمین را ببوسید و بردش نماز
مر آن هر دو تن را به خسرو سپرد
بدو گفت کای نامور شاه گرد
بر آن سان که پیمان بکردم نخست
سپردم به شه هر دوان را درست
به خسرو بگفت آنکه افراسیاب
همی گفت و کرده دو دیده پر آب
نشستند بر خوان و می خواستند
چو شب دامن تیره را در کشید
ز هر دو سپه خاست آواز کوس
سر از خواب برکرد افراسیاب
دو چشمش چو خون شد ز کین و ز تاب
همی بارگه دید پر گفت وگوی
وزان نامداران شده رنگ و بوی
چو افراسیاب این سپه را بدید
مر آن بستگان را گشادند دست
نکردند کس را به چیزی زیان
همانا که خرسند بود اندر آن
چو افراسیاب آن ز پیران شنید
که بوده ست کآورد شور و شغب
به دژخیم فرمود تا در زمان
سرش را زتن دور کردند در آن
وز آن پس بفرمود تا بی درنگ
بیایند گردان به میدان جنگ
زمانه تو گفتی در آمد ز جای
وزین روی کیخسرو و مرد وپیل
زمین پر زجوش و هوا پر خروش
همی کر شد از بانگ اسبان دو گوش
درفشیدن تیغ ازآن تیره گرد
کسی را نبد زان میانه گذار
ز بس تیرو شمشیر و گرد و سوار
برآمد همی تا به خورشید و ماه
همه سر به سر تن به کشتن دهید
ز ترکان هر آن کس که او کین کشد
سر بخت خود را به پروین کشد
نبودند جز یکدل و کینه خواه
به خون ریختن تیغ پیراستند
همه لشکرش دست تشنه به خون
همه نامداران به جنگ اندرون
چو افراسیاب آن سپه را بدید
که خسرو از آن گونه لشکر کشید
به چشمش چنان آمد آن دشت جنگ
که آمد مر او را زمانه به تنگ
که ما را درنگ اندرین کار بس
جهان بر بداندیش تنگ آورند
که یابند ایران ز ایشان زیان
که روبه ستاند ز چنگال شیر
به قلب اندرون جای خود را بساز
وز آنجا به نزدیک خسرو بتاز
چه داری به ابرو درون بند و چین
چه پوشی به پیلان و مردان زمین
تو را شرم ناید کزین کیمیا
دو دیده به آب جفا شسته ای
به خون خوردن ما کمر بسته ای
چه کردند ایران و توران زمین
چه داری ز هر دو سپه درد و کین
سیاوخش تا زنده بود از نخست
مر او را به جز تخم شادی نرست
که ما را چو فرزند و داماد بود
بر او روز و شب جان ما شاد بود
نه سر ماند با او نه تاج و کمر
اگر دست یابی تو بر من به کین
به خنجر سرم را ز تن دور کن
ز خونم ددان را همی سور کن
شود سر به سر شهر توران تو را
چو در خاک آری ز زین مر مرا
وگر من شوم بر تو بر چیره دست
همان گرد کینه ز میدان نشست
کنم دست و پایت به آهن به بند
ز دریای گنگت به راه افکنم
ز پشت نوندت به چاه افکندم
به ایران همی آتش اندر زنم
چو بشنید پیران ز افراسیاب
که ای نامداران ایران زمین
به خسرو چنین گفت کای شهریار
سخن بشنو از من یکی گوش دار
دلی پر زکینه سری پر ز باد
که پیران مر او را ندارد فسوس
بدین کار شایسته گرگین بود
که گفتار او جمله نفرین بود
سخن را بیندیشد از پیش و پس
که پیران نگوید سخن جز دروغ
به گرگین بفرمود پس شهریار
که رو نزد آن ترک ناهوشیار
فریبنده مردی ست پیران پیر
چنان چون بود در خور او جواب
از ایدر به نزدیک پیران خرام
ببین تا چه دارد بر ما پیام
شنو پاسخش یک به یک باز ده
چنان کن که پیران بگوید که زه
چو بشنید گرگین زمین بوسه داد
برانگیخت شب رنگ مانند باد
به نزدیک پیران گشاده زبان
به خورشید رخشان رسیده سرش
چو پیران ورا دید شد پر زغم
به دل گفت با این دلاور دروغ
نگیرد چو نادان ز دانش فروغ
همان بر که کارم همان بدروم
چو شد نزد او پور میلاد راد
ز اسب اندر آمد درودش بداد
چو پیران ورا دید آمد فرود
همی داد بر شاه ایران درود
بپرسید از شاه و بنشست شاد
بر آن خاک بر ترک ویسه نژاد
به گرگین چنین گفت کای نامور
سخن بشنو از من همی سر به سر
به گرگین فرو خواند بر سان آب
چو بشنید گرگین برآورد خشم
ز کینه چو خون کرد مر هر دو چشم
به پیران چنین گفت کای نامدار
به دیان که این گفت خسرو نخست
برین سان که گفتی سراسر درست
چو از فر دیان همه باز گفت
ز گفتار او ماند پیران شگفت
کنون یک به یک پاسخت باز داد
بدان تا بگویی به آن دیو زاد
که نزدیک آن پهلوان شو بگوی
تو را شرم ناید ز ریش سپید
نیاید ز تو جز دروغ و فسوس
بدان گه که بندید بر پیل کوس
ز اول تو کشتی همه تخم کین
کجا نوش پنداشت این زهر تو
به گفتار گرمت روان را بداد
چو کشتی همه تخمت آمد به بر
به گردون برآورد این شاخ سر
فریب تو دیگر نخواهیم خورد
دگر آنکه گفتی که افراسیاب
همی راند از دیدگان جوی آب
ز بهر سیاوخش گریان شده ست
وز آن کردن بد پشیمان شده ست
ز کردار بد گر بپیچد رواست
که جان وی اندر دم اژدهاست
کسی را که دیان براند ز در
کس او را به گیتی نگیرد به بر
کجا خسروش خصم و دشمن خدای
کجا ماند او روز میدان به پای
کجا شاه ما راست خویش و نیا
درفشان چو خورشید بر گاه نو
که باشد مر او را به دل خواستار
به میدان چرا خواند او را به جنگ
بزرگان ایران کجا رفته اند
نه با شاه ایشان بر آشفته اند
چو گیو و چو گودرز رهام و زال
چو طوس و تهمتن فرامرز راد
که مردان نمایند پیشش چو زن
چرا داد باید به من خواسته
به میدان چو از دشمن او کین کشد
که خسرو به جنگ تو بندد کمر
بیا تا من و تو به هم کینه جوی
به رخشنده خورشید و تیغ و کمند
که گر پیشم آیی به هنگام جنگ
نمانم تو را بیش بر زین درنگ
که مرغی زند سر به آب اندرون
برانم ز تو بر زمین جوی خون
به گرگین چنین گفت کای کم خرد
به خسرو چنین گفت کی در خورد
بگفت این و از خاک بر پای جست
به پیران چنین گفت کامروز جنگ
یکی سوی میدان شود جنگ جوی
ببینیم تا چون بود جنگ اوی
که با فر و برز است و با شاخ و یال
چو رستم شود کشته بر دست اوی
به ماهی گراینده شد شست اوی
برآریم از ایران و خسرو دمار
برآساید این لشکر از کارزار
همه بوم و بر آتش اندر زنیم
چو پیران ز افراسیاب این شنید
بدو گفت کای پهلوان شاد باش
همه ساله ز اندوه آزاد باش
که امروز خورشید ما روی توست
دو چشم سواران همه سوی توست
شه چین و ما چین و توران زمین
ز بازوی تو جوید امروز کین
یک امروز اگر رای جنگ آیدت
همی تخت ایران به چنگ آیدت
به دیان که تا من کمر بسته ام
چو کاموس جنگی چو خاقان چین
سواران و گردان توران زمین
به کینه برین بارگاه آمدند
که دیدی تو ای نامبردار شیر
چو پیران چنین گفت برزوی شیر
فرود آمد از اسب مانند باد
بر آن سان که باشند مردان مرد
برآور به خورشید رخشنده گرد
همان نام ایران به ننگ آوری
چو شیری که از بند گردد رها
درآید به میدان و جنگ آورد
یکی اسب زیرش چو کوهی روان
که از دیدنش خیره گردد روان
ورا رخش خوانند و او رستم است
کزو شهر توران پر از ماتم است
چه پوشد به جنگ و درفشش کجاست
سوی دست چپ باشد ار دست راست
به بالا و دیدار و کردار کیست
چه گیرد به میدان ورا کار چیست
چو بشنید پیران چنین گفت پس
که چون او نباشد دگر هیچ کس
درختی به بار است با فر و شاخ
قوی گردن و یال و سینه فراخ
چو خورشید تابنده رخشان بود
پلنگینه پوش است اندر نبرد
به گردون رساند در آورد گرد
به سان هیون گردن و دست و پای
به پیکر چو کوه جهنده ز جای
سپهبد رباید چو دریا به دم
چو غرنده شیر است و چون پیل مست
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگ
جهانجوی برزوی چون پیل مست
برآشفت و یازید چون شیر دست
بفرمود تا در زمان بی درنگ
کمر بست بر کینه چون نره شیر
یکی ترگ چینی به سر بر نهاد
کمان را به زه کرد و ترکش گشاد
کمندی به فتراک گلگون ببست
سپر بر کتف نیزه بر پشت اسب
به باره بر آمد ز هامون چو گرد
به گفتار آن گه زبان برگشاد
که ای نامور شاه آزاده خوی
تو آن کن که از شهریاران سزد
ز شاهان که کرده ست این کیمیا
به گیتی که جسته ست جنگ نیا
چو برگردد از راه دانش سرت
به پیکان بدوزم سپر بر سرت
بخش ۹ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت دوم - محمد کوسج | ناهید