بخش ۱۱ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت چهارم
محمد کوسجچو بشنید ازو این سخن در نهان
بدو گفت کای پهلوان جهان
درین کار دل هیچ رنجه مدار
که فردا چو با من کند کارزار
بگردم به آورد با او چنان
که گردد دل پهلوان شادمان
برش را بدوزم به پیکان تیر
بر خسرو آرم مر او را اسیر
به خم کمندش به خاک افکنم
همی گردن و پشت او بشکنم
چنین گفت رستم به سالارخوان
که پیش آر و فرزانگان رابخوان
نشستند گردان و رستم به هم
همی گفت هر کس خود از بیش و کم
شب تیره گشت از جهان ناپدید
سپیده ز روی هوا بردمید
به پیلان و مردان بپوشان زمین
چنان کن که چون روز گردد همی
زمین را به مردی نوردد همی
به میدان به شمشیر ریزند خون
ز دل ترس یک باره بیرون کنند
ز کین دشت آورد پر خون کنند
به پیران چنین گفت کای نامدار
سپه را به آیین گردان بدار
بفرمای تا همچو دی سر به سر
بگویش که ای نامور جنگ جوی
به دیان دادار و جان و سرم
که ایران و توران سراسر توراست
به من بر تو را کام و فرمان رواست
چو بشنید پیران به کردار باد
بیاورد آن اسب و آن خواسته
وز آنجا بیامد به کردار شیر
در آن کینه جستن درنگ آورند
دورویه از آن هر دو پرده سرای
ز بس نیزه و گونه گونه درفش
هوا گشت زرد و کبود و بنفش
به کردار دریا زمین بر دمید
ز هر سوی چون شاه لشکر کشید
سواران به میدان دوان تاختند
به گرز گران گردن افراختند
چو خسروچنان دید کافراسیاب
ز مردان زمین کرد دریای آب
به ایرانیان گفت چندین درنگ
ز بهر چه سازید بر دشت جنگ
بجوشید بر زین و جنگ آورید
درین بود خسرو که برزو دلیر
به میدان در آمد به کردار شیر
کمانی به بازو و نیزه به دست
به کردار پیل بر آشفته مست
ببسته میان را به زرین کمر
چنین گفت برزو به ایرانیان
که با من به میدان در آورد روی
همانا که شد سیر از کارزار
کز آورد شد روی شان سندروس
همانا که نایند پیشم به جنگ
چو بشنید ازو شاه گند آوران
چنین گفت زآن پس به نام آوران
ز لشکر یکی مرد بیرون شوید
به آورد با او به هامون شوید
از ایرانیان کس نشد کینه خواه
فرو ماند بر جای شاه و سپاه
همی بر لب آورد از کینه کف
بدو گفت گرگین که ای نامدار
از ایدر برو تا زنان پیش اوی
به نیزه برآور به خورشید گرد
بدان تا ببینم که برزو به جنگ
چه سازد به کین و چه گیرد به چنگ
نخوانند گردان مرا کینه ور
برفتم من اکنون به فرمان تو
چو بینی کزو بر من آید ستم
نباشی برین جای بر بیش و کم
بیایی به میدان این جنگ جوی
نمانی که آرد مرا بد به روی
که دانم که با او نتابم به جنگ
به آوردگه چون گشاید دو چنگ
بگفت این و آمد به میدان دوان
به برزو چنین گفت کای پهلوان
چه تازی به میدان تو را کین ز کیست
که گردون به مرگ تو خواهد گریست
همانا که از خویش سیر آمدی
که چونین به چنگال شیر آمدی
بغرید و چون شیر نر بردمید
بزد دست و گرز گران بر کشید
ز بازو برون کرد گرگین کمان
به افسون و نیرنگ و چاره به دشت
دو لشکر نظاره بر آن هر دوان
که چون گشت خواهد سپهر روان
به میدان نگه کرد شاه جهان
نباید که بر دست این نامدار
شود کشته گرگین درین کارزار
در آمد به میدان چو غرنده شیر
به برزوی شیراوزن آواز داد
که ای پهلوان زاده پاک زاد
نه مرد نبرد تو است این سوار
به گرگین چنین گفت کای نامور
بمان تا ببندم به کینش کمر
چو برزوی جنگاور او را بدید
بپژمرد بر جای و دم در کشید
فرامرز را دید با یال و برز
کمانی به بازوش و در دست گرز
دلش گشت در بر ز اندیشه خون
تو گفتی ز زین اندر آمد نگون
به نرمی بدو گفت کای جنگ جوی
چه تازی به میدان چنین پوی پوی
خود و نامداران ایران سپاه
به می شاد بودند گردان همه
خود و شاه و گردن کشان رمه
مرا شاه ازایشان فزون داد می
همی خورد بر یاد کاوس و کی
چنین گفت با خویشتن کاین سوار
چو آشفته شیری به دشت شکار
نه آن نامور مرد پرخاش جوست
به آواز و پیکار باری نه اوست
فرامرز را گفت کای پاک زاد
مرا در دل افتاد دیگر گمان
به خورشید و شمشیر و گرز گران
که آن مرد کو کرد با من نبرد
ز خورشید رخشان برآورد گرد
کجا شد که امروز نامد به جنگ
به دریا درون شد مگر چون نهنگ
همی گرز و این نیزه و بادپای
همی جوشن و تیر و رومی قبای
که با توست با او بد اندر نبرد
نداری تو خود تاب مردان مرد
چه نیرنگ سازی به میدان کنون
به چاره به آورد سازی فسون
چنین با خرد از چه بیگانه ای
همانا که با تو من اندر نبرد
به گردون برانگیختم تیره گرد
جوان خیره اندر گمان اوفتاد
چه نامی و نام تو چیست ازگوان
نیارد به مردی چو من روزگار
بدو گفت رستم که نام تو چیست
که زاینده را بر تو باید گریست
چو بشنید برزوی بگریست زار
ز دیده ببارید خون بر کنار
تو را چون سواران دل و شرم نیست
کسی را به نزدیکت آزرم نیست
که چونان سواری ابا شاخ و یال
فراوان به مردی و اندک به سال
دلت را بر او بر نیاورد مهر
فرامرز گفتش که ای نام جوی
که من با تو پیکار چونان کنم
که زاینده را بر تو گریان کنم
به نوک سنان دیده ات بر کنم
بگفت این وآمد دوان سوی جنگ
به برزو در آمد به کردار شیر
که من رستمم پور دستان سام
سپر بر سر آورد برزو چو باد
چنان چون بود زخم گند آوران
تو گفتی همی گردش افشاند گو
برآورد گرز گران را به دوش
همی کوفت تا گشت بی تاب و توش
ز بس زخم کوپال بر دشت کین
تو گفتی که شد پاره روی زمین
ز بس تاب او اسب را رفت هوش
فرو رفت دستش به سوراخ موش
چنین گفت کاین را به نزدیک شاه
بیفشارد ران و برانگیخت اسب
چو از دورافراسیاب آن بدید
بزد دست و تیغ از میان بر کشید
به لشکر چنین گفت جنگ آورید
جهان جوی نو را به هم برزنند
چو بشنید پیران بر آشفت سخت
چو نزد جهان جوی نو تاختند
به کین دلیران سر افراختند
چنین گفت پیران که جنگ آورید
جهان پهلوان در میان آورید
سرش را به گرز گران بشکنید
بدان تا مر اورا به چنگ آورید
بر آورده نامش به ننگ آورید
چو کیخسرو از پشت پیل آن بدید
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
که ای نامداران نبرد آورید
سبک تیغ تیز از میان برکشید
سر وپایش آورده جمله به بند
نباید که وی را ستانند باز
شود دیگر این کار بر ما دراز
چو بشنید گودرز و گرگین و گیو
همان نامداران و گردان نیو
بر آن جنگ بستند یکسر میان
فریبرز کاووس و گستهم و طوس
چو رستم شد آگاه از آن کارزار
وز آن گردش و بخشش و گیر و دار
ز لشکر برون کن سواری هزار
نباید که دشمن شود چیره دست
رها گردد از بند آن پیل مست
زواره چو آمد به نزدیک اوی
همی تاخت بر هر سویی جنگ جوی
به گردش درون لشکری جنگ ساز
ز فتراک بگشاده پیچان کمند
یکی ژنده پیل آوریده به بند
بر آن خاک برزوی چون پیل مست
به خم کمند اندرون یال و دست
فرامرز تن را نهاده به جنگ
همی تاخت هر سوی همچون پلنگ
به یک دست گرز و به دیگر عنان
زواره چو دیدش بر آن ساز جنگ
به میدان در آمد بیازید چنگ
به یک حمله بر هم شکستش سپاه
پراکنده شد لشکر کینه خواه
چه داری مر این دیو را سر به بند
به من ده تو این را و بگشای دست
به پیران و هومان چو آشفته مست
مر این را ببر تا بر شهریار
به مردی مر این را از ایدر ببر
وز آنجا به نزد جهان پهلوان
بدان تا شود شاد و روشن روان
ببیند همی پهلوی و یال اوی
که چون بود پیکار پرخاشجوی
سر و پای برزوی کرده به بند
زواره به اسب اندر آورد پای
همی تاخت تا سوی پرده سرای
پیاده دوان دست بسته چو سنگ
همی برد برزوی را چون پلنگ
سواران به گردش دوان زابلی
چو از دور افراسیاب آن بدید
که لشکر بران سوی برزوی شیر
سر نامداران در آور به زیر
که بردند برزوی را تا زنان
پیاده به ایران و بر سر زنان
بکوشید و وی را به چنگ آورید
مگر پهلوان را به چنگ آورید
بگفت این و از جای انگیخت اسب
زواره چو از دور او را بدید
بزد دست و گرز گران بر کشید
زواره چو دید آن چنان خیره شد
جهان پیش چشمش همه تیره شد
به دل گفت ترسم که آمد زمان
تهمتن ببارد بدین کینه خون
به نزد فرامرز هومان به کین
ز هر سو کمین کرده بر پهلوان
ز هر سو که رفتی جهان جوی مرد
بر آوردی از جان بدخواه گرد
چو لشکر چنان دید بنمود پشت
به هومان چنین گفت ای بدکنش
چرا چون زنان چاره جویی به جنگ
چو من با تو روی اندر آرم به روی
خود و نامداران به بیراه و راه
شوی تا به نزدیک توران سپاه
بدو گفت هومان که ای نامور
از آن راه گیریم به پیروزگر
که برزوی نام آور از بند تو
شود رسته از چنگ و پیوند تو
از آن نامداران توران سپاه
به جنگ زواره ست مانند شیر
بپیچید از آن گفت او جنگ جوی
برانگیخت باره به پیکار اوی
چو دیدند ایرانیان جنگ اوی
به پیکار توران نهادند روی
زمین گشت بر سان دریای نیل
دو لشکر به جنگ اندر آویختند
همی یک به دیگر بر آمیختند
چو بیژن چنان دید جنگ دراز
یکی بر خروشید چون پیل مست
به گرزگران برد آن گاه دست
به گودرزیان گفت جنگ آورید
مگر نامداران به چنگ آورید
بر آن سو کجا بود افراسیاب
بدو گفت کای ترک شوریده بخت
که گرید همی بر تو بر تاج و تخت
تو را نیست جز چاره جستن به جنگ
به پیکار شیران و گند آوران
تو را آمدن ایدر از بهر چیست
همانا ندانی که این مرد کیست
سپاری مر او را به شمشیر تیز
نبیند از آن پس ز تو جز گریز
به جنگ اندرون چاره و ساز اوی
که بیژن بدان سوی لشکر کشید
خروشان چو دریای کین بردمید
به بیژن چنین گفت کای نامور
به گردان ز مردی بر آورده سر
تو این نامور بسته زین در ببر
که تا من نمایم به افراسیاب
به بیژن سپرد آنگهی بسته را
چنان نامور مرد دل خسته را
وزان پس بزد دست و گرزگران
در آن لشکر شاه ترکان فتاد
چو آشفته دریا و چون تند باد
خروشی چو شیر ژیان بر کشید
بر آن سان که غرم ژیان نره شیر
به ابرو درافکند از خشم چین
بدان تا مر او را رباید ز زین
همی زور کرد این بر آن آن بر این
بدان تا در افتد یکی را ز زین
زواره در این بود کز پس دوان
به مردی بر آوردی از شیر گرد
ز نیرو تکاور در آمد به روی
بیفتاد از پشت او کینه جوی
هم اندر زمان اسب بر پای جست
گرفته ز هر دو شده زور و تاب
ز بس زور و پرخاش پیر و جوان
تو گفتی ندارند در تن روان
بپالود از هر دو تن خون و خوی
هم از پهلوان زاده و هم ز کی
دل هر دو در بر طپیدن گرفت
چو خونشان ز ناخن چکیدن گرفت
بخش ۱۱ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت چهارم - محمد کوسج | ناهید