بخش ۱۳ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت دوم - محمد کوسج | ناهیدبخش ۱۳ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت دوم
محمد کوسجچنین گفت برزوی آن گه بدوی
که ای نامور دلبر خوب روی
چگونه ست آن زن به دیدار و موی
چه می جوید امشب در ایوان اوی
چو رامشگر آن درد برزوی دید
به چربی پس آن گه سخن گسترید
بدو گفت کای شاه آزادگان
چنین گفت بهرام بازارگان
که بازارگان است این شهره زن
به بازارگانی سر انجمن
نکو روی و آزاده و تیز هوش
ورا نام شهروی گوهر فروش
به بالا بلند است و زیبا به روی
ندیدم به گیتی چنین روی و موی
چنین گفت شویم به آمل بمرد
مرا و پسر را به زاری سپرد
ندانم که شهرو نژاد از کجاست
ز اندیشه آن مرد خسته روان
چه بودت که گشتی ازین سان دژم
چه بودت کزین سان فرورفته ای
بپژمرده روی و به دل تفته ای
به من شاید ار گویی این داوری
گلی بودی از ناز و شادی به بار
چه بودت که گشتی چنین سوگوار
نگویی که این ناله زار چیست
تو را در دل این درد از بهر کیست
بدو گفت برزو که ای شهره زن
بد آید به روی تو ای نیک زن
زنان خود ندوزند لب را به بند
بگویند و از کس ندارند پند
به پیش زنان راز هرگز مگوی
چو گویی همی بازیابی به کوی
کنون گر وفا را تو پیمان کنی
مر این خسته دل را تو درمان کنی
به سوگند و پیمان ببندی تو دست
بر آن سان که آن را نشاید شکست
که با کس نگویی تو این راز من
بدین کار باشی تو دمساز من
چو بشنید زن گفت کای پهلوان
به گردنده گردون و مهر روان
که گر بر سرم تیغ بارد سپهر
همه تیر و زوبین زند ماه و مهر
نگویم کسی را من این راز تو
به هر نیک و بد باشم انباز تو
چنین گفت برزو که آن شهره زن
نه گوهر فروش است و بازارگان
بر این بوم ایران و آزادگان
وگر نه نخواهد همی سیم و زر
تو را در جهان پادشاهی بود
هم اکنون از ایدر برو باز جای
به نرمی همان راه بربط سرای
چو خالی شود خانه از انجمن
بپرسش که ایدر مراد تو چیست
تو را انده و درد از بهر کیست
که روز و شب از درد پر آذری
که تا اندرونت بوم راه جوی
که ای راحت جان و آرام و هوش
همه کار نابوده را باد دار
بدان سان که شد شادمان زو روان
چو بگذشت از شب یکی نیمه بیش
همان خواب زد بر سر و چشم نیش
بخفتند بهرام و فرزند و زن
چو آواز برزو به شهرو رسید
دلش گشت خرم از این راز او
بدو گفت کای زن تو را این که گفت
که آورد رازم برون از نهفت
کسی در جهان از من آگاه نیست
مرا پیشه جز ناله و آه نیست
چه دانی که برزوی را مادرم
که تیره شبت نزد من راه کرد
اگر بازگویی به من این رواست
که جان من اندر دم اژدهاست
بگفت این و از دیده بارید خون
بدو گفت رامشگر ای زن خموش
چو بستاد برزوی خیره بماند
نگینش نگه کرد و نامش بخواند
به دیان و دادار و چرخ بلند
به خورشید و شمشیر و گرز و کمند
که سر را نپیچم ز فرمان تو
نگردم پس از عهد و پیمان تو
مرا گفت برخیز با رای و هوش
بیاسای و بنشین و چیزی بزن
پس آن گه ازو بازپرس این سخن
چو گوید همه حال سر تا به بن
همه راز او را بجوی از نخست
بدان گه که گردد تو را این درست
بگویش که ما را چه آمد به روی
ازین خیره سر کوژ پرخاشجوی
که آب مرادت روان شد به جوی
بگفت این و از خانه آمد برون
بدو گفت درمان این کار چیست
بدین درد ما را همی یار کیست
برین بر چه سازم چه افسون کنم
که پای خود از بند بیرون کنم
مر او را که آرد به نزدیک من
که رخشان کند جان تاریک من
بسازم تو را من بدین رای کار
یکی چاره سازم بدین کار من
بدان گه که سر برزند آفتاب
چنان چون بود در خور نامدار
همه شب همی بود در گفت و گوی
چو خورشید پیدا شد از آسمان
دل مادر ازدرد گشته دو نیم
همه شب همی بود با ترس و بیم
ز بیم روان رفته زو صبر و هوش
پر اندیشه بنشست خسته روان
که ای برتر از جایگاه و زمان
بپرسید و او را گرفتش به بر
به شهرو چنین گفت کای نامور
همه شب به اندیشه ات پر هنر
همی بود با درد و تیمار جفت
زاندیشه تا روز رخشان نخفت
بدان تا ببندم به چاره کمر
همی با تو در کار یاور بوم
به هر ره که خواهیت رهبر بوم
به گردون سر نامور بر فراز
چه سازی و درمان این کار چیست
در اندیشه با ما در این یار کیست
چنان چون بود در خور کارزار
یکی جوشن و خود و زرین سپر
یکی تیغ و ترگ و کمان و کمر
همی اسب از شهر بیرون بریم
همی ساز ره را به هامون بریم
چو تو برگ ره کرده باشی تمام
گشایم سر و پای او را ز بند
به چاره بر آرم به بام حصار
به راه بیابان به توران شویم
به نزدیک آن نامداران رویم
به زاول بمانیم تیمار و درد
به پروین بر آریم از زال گرد
چو بشنید ازو این سخن شهره زن
به یک هفته شد ساز راهش تمام
چو پردخته گشتند هنگام شام
چو شب تیره گردد به کردار تیر
ازین باره دز چو آیی به زیر
به راه سپهبد من استاده ام
دل و دیده را تیز بگشاده ام
بدان تا تو آیی به نزدیک من
ز انبوه مردم به هامون شویم
که شهروی از شهر بیرون شده ست
ز اندیشه جانش پر ازخون شده ست
همه ساز ره راست کرده ست اوی
به زاول نمانده ست خود رنگ و بوی
بسی آفرین خواند بر هر دوان
چو شب گشت چون روی زنگی سیاه
نه خورشید پیدا نه تابنده ماه
هر آن کو نگهدار او بد به می
چنان کرد آن گرد فرخنده پی
که سر باز نشناخت از پای خویش
همه سر نهادند بر جای خویش
چو دانست برزو که شب تیره شد
نگهبان ز مستی به دل خیره شد
به چاره بیامد ز ایوان به بام
به باره درون بست آن خم خام
ز باره به چاره در آمد به زیر
سپهدار از هر سوی می بنگرید
کسی را در آن راه بی ره ندید
خروشی بر آمد از آن هر دوان
هم از چاره گر زن هم از پهلوان
برفتند هر دو به کردار باد
ز اندوه گیتی شده هر دو شاد
چو نزدیک شهرو شدند هر دوان
چو شهرو ورا دید روشن روان
چنین گفت کای نامور هوشمند
چه آمد به رویت ز چرخ بلند
مرا باری از درد تو نیست خواب
ز انده شب و روز دیده پر آب
چو برزو ورا دید بارید خون
به مادر چنین گفت کای رهنمون
ندانی چه آمد از ایران به من
از آن لشکر شاه و آن انجمن
چه آمد به رویم ز پیر و جوان
کنون این زمان جای گفتار نیست
به از رفتن ایدر دگر کار نیست
به مادر بفرمود تا در زمان
به بی ره برفتند پس هر سه تن
از ایران به توران نهادند روی
سه روز و سه شب رفت برزو به راه
خود و مادر و نامور نیک خواه
چو خورشید پیدا شد از آسمان
سوی راه ایران یکی گرد دید
کزو گشت هامون چو دریای قار
درآمد به جنبش زمین از سوار
درفشی به پیش اندرون اژدها
چو گرگین و چون طوس و چون گژدهم
سپهبد بیاورد از ایران همه
همان شاه زاده همان یک تنه
هر آن کس که بود از سواران همه
که او چون شبان بود و گردان رمه
بدان تا روانشان درخشان کند
در ایوان دستان گل افشان کند
بدان روز هنگام آن بزم بود
اگر چند آن بزم با رزم بود
چو از دور برزوی آن گرد دید
به شهرو چنین گفت کای هوشیار
به ما بر دگرگونه شد روزگار
همه رنج و تیمار تو باد گشت
چو رستم پدید آمد از پهن دشت
به ره بر نباید همی دم زدن
برفتند هر سو به بی راه و راه
بدان تا نبینند ایران سپاه
سه تن دید رستم که بر تافتند
به تیزی از آن راه بشتافتند
چنان گفت کآن هر سه بی ره شدند
چو از ما و از لشکر آگه شدند
به نخجیر گوران و شیران بدند
به گرگین چنین گفت از ایدر بران
ببین تا کدام اند نام آوران
بیاور به نزد سپه شان دوان
تهمتن چو این گفت گرگین چو باد
همی تاخت تا پیش نام آوران
به کردار دریا دلش بر دمید
دو زن دید گرگین و گردی دلیر
کمندی به فتراک از چرم شیر
به آهن بپوشیده اسب و سوار
کمانی به بازو و نیزه به دست
به آهن درون باره چون پیل مست
به ایران نبد مرد همتای او
به بازو و دیدار و بالای او
ندانست گرگین که آن مرد کیست
ستاده بر آن دشت از بهر چیست
خروشی بر آورد گرگین چو شیر
چرا گشتی از بیم اندر نهان
چو گرگین چنین گفت برزوی شیر
کزین سان به پیکار شیر آمدی
به میدان کینه چو بینی مرا
چو بشنید گرگین برآورد جوش
بدو گفت کای مرد بازآر هوش
از ایدر تو را نزد رستم برم
به روزی که در تن نباشد روان
بگریند بر من همه دوده مان
به ده مرد چون تو مرا چون بری
بگفت این سپهدار و برسان باد
دو زاغ کمان را به زه بر نهاد
بیفتاد گرگین بر آن گرم خاک
سر و یال او اندر آمد به بند
یکی تیغ زهر آب گون بر کشید
همی خواست از تن سرش را برید
بپیچید گرگین و زنهار خواست
ببخشید وی را چو پیکار خواست
نگه کرد رستم بدو خیره ماند
همی در نهان نام دیان بخواند
چنین گفت کاری نو آمد به پیش
ندانم من این را همی کم و بیش
کزین سان شگفتی به گیتی ندید
از ایدر برو نزد آن نره شیر
ببین تا کدام است مرد دلیر
بپرسش که آن نامور مرد کیست
ز گردان و شیران ورا نام چیست
به چربی بیاور به نزد من اوی
سواری ستاده بر آن دشت دید
تو گفتی نریمان یل زنده شد
به بالا بلند و به بازو قوی
میان چون کناغ و برش پهلوی
تو گفتی که آشفته شد نره شیر
دو زن دید بر ره خلیده روان
سپهدار گرگین ببسته به بند
چه مردی و نام نشان تو چیست
که زاینده را بر تو باید گریست
ز فرهاد و رهام و گستهم نیو
تو را من بخواهم ز گردان شاه
بدین ساده دشت از پی چیستم
به میدان مرا دیده ای روز رزم
که جنگ یلان بد مرا جای بزم
نه رستم ز روی است یا ز آهن است
و یا کوه البرز در جوشن است
چه سنجد به جنگم همی تهمتن
نه طوس و فرامرز و آن انجمن
همان زخم بازو گوای من است
کمند و کمان رهنمای من است
به چاره رهانید خود را ز بند
کنم روز روشن بر و بر سیاه
همانا که ناید به پیکار من
نه اوی و نه گردی از آن انجمن
زواره چو بشنید ازو این سخن
زواره مر او را چو بشناختش
بیامد از آن پس به کردار باد
دل از بیم پر درد و رخساره زرد
چو رستم ورا دید بی تاب و توش
نه در تن روان و نه در سرش هوش
به دل گفت کاری نو آمد به ما
بپرسید از آن نامور پهلوان
که چون است کردار چرخ روان
ندانم که چون گشت چرخ بلند
همه بند و زندان تو کرد پست
رها گشت از بند چون پیل مست
سپهدار گرگین به زنهار اوست
همه رزم گند آوران کار اوست
به دل گفت مانا که برگشت بخت
بدو گفت چون جست این دیو زاد
کزین گونه هرگز نداریم یاد
چه آمد به روی فرامرز ازوی
چنین گفت هر کس که این چون کنیم
که یال جهان جوی پر از خون کنیم
چنین گفت رستم به ایرانیان
اگر ما برین بر درنگ آوریم
همه نام نیکو به ننگ آوریم
چو رستم چنین گفت ایرانیان
که پیش سپهبد همه بنده ایم
به فرمان و رایش سر افکنده ایم
مگر کافسر ما پر از خون شود
ز هامون بر آن تند بالا کشید
جهان جوی را دید بر دشت جنگ
چو شیران آشفته بگشاده چنگ
نهان کرده تن را به زیر زره
به ابرو درافکنده از کین گره
یکی باره در زیر او همچو باد
تو گفتی که از رخش دارد نژاد
بدان یال و دست و رکیب دراز
که پیل ژیان را کشیدی به دم
بر آشفت بر دشت چون پیل مست
بر آن تند بالا زمانی بماند
برو بر همی نام دیان بخواند
دو زن دید با نامور نیزه دار
چو تابنده خورشید و خرم بهار
بر آن خاک افکنده گرگین نژند
چنین گفت کاین نامداران که اند
برین دشت با او ز بهر چه اند
دلش گشت پر درد از اندوه و غم
از آن کار او گشت رستم دژم
بپرسید از ایوان دستان سام
وزآن نامداران با جاه و کام
بدو گفت رستم که ای شهره زن
چه کردی بدان بند و زندان من
زمانه دگر کس به جایش نشاند
دگر گفت کاین ماه رخساره کیست
ستاده برین دشت از بهر چیست
که بادی همه ساله روشن روان
جهان جوی برزوی را مادر است
ز مهرش شب و روز پر آذر است
به نیرنگ و افسون او شد رها